تبلیغات
وب‌نوشت دنج
پنجشنبه 25 مهر 1387  07:20 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 25 مهر 1387 07:25 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

جرعه‌ی نخست:

سه‌ساله‌گی نیز دی‌روز گذشت و دنج نیز بر بامِ سه ساله‌گی‌اش نشست. برای منی كه خیلی‌ها را در نیمه‌ی راهِ وب‌لاگر بودن، دیده‌ام و رها كردنِ وب‌نویسی‌شان را نوش كرده‌ام، سه سال خیلی‌ست. اگر چه خیلی هم نیست! سعی كردم دنج چیزی بیش از وب‌نوشته‌هایی باشد كه هر روز می‌بینیم. ساده‌گی و پیچیده‌گی حرف‌ها را با هم داشته‌ام. سطحی حرف زدن و عمیق حرف زدن را نیز سعی كردم در كنار هم جمع كنم. تنوع و تخصص را نیز به هم پیوسته داشته‌ام. بی پرده حرف زدن‌ها و گاه نگفتنِ برخی نكات را نیز. خویش و دی‌گری نویسی را اضافه كنید به نكات وب‌‌نوشت. خاص بودنِ قلم و استفاده از تنوع در نگارش و بازی‌های زبانی و رنگی و متنی را نیز سعی كردم در دنج داشته باشم. در دنج، خیلی مستقیم با خیلی‌ها حرف زدم. به جای این‌كه بعضِ حرف‌ها را برای‌شان خصوصی میل كنم، در دنج نوشتم و سعی كردم،‌فضای خصوصی‌ام با فضای نوشته‌هایم زیاد فرق نكند، كه البت فرق می‌كند ظاهرن. برای همین است كه دنج را برای خودم نمی‌دانم. چهخارصد و هشتاد و پنج مطلبی را كه نوشتم، برای خیلی‌ها می‌دانم. سیزده نویسنده‌ی میهمان نیز اكنون دنجی‌اند. بی هیچ شك!

 

جرعه‌ی دوم:

آدم‌ها خیلی خوب‌اند. این را فقط من نمی‌گویم. خیلی‌های دی‌گر نیز از این حرف‌ها می‌زنند. اما من برای خودم و تو می‌گویم كه خوب بودن آدم‌ها را به نظاره نمی‌نشینیم و دیده بر زیبایی‌شان روشن نمی‌كنیم. من و تویی كه جوان هستیم و هنوز دغدغه‌های گنده‌گی و درشتی برمان چیره نشده و می‌توانیم هنوز تعداد نفس‌هامان را نیز بشماریم. من وقت‌هایی هست كه رو به روی كسی می‌نشینم و می‌توانم صورتكِ ظاهری‌ شخص را كنار بزنم و در عمقِ وجود وی نگاه كنم؛ آن آنْ است كه می‌شود زیبایی‌های نهفته در او را نیز دید و به دیده نهاد. خیلی‌ها بچه‌گی می‌كنند و می‌خواهند از این بچه‌گی‌شان فرار كنند. خجالت می‌كشند بچه‌گی كردن را و برای همین است كه خیلی وقت‌ها سر مسائل مسخره به بازی می‌افتیم و بازی كردن را فراموش می‌كنیم و بزرگ برخورد می‌كنیم و از این حرف‌های دی‌گری كه فكر می‌كنم راحت بشود در موردش چند پاراگراف كنار هم چید!

 

جرعه‌ی سوم:

پاییز است. هنوز خوب باران نباریده. با این‌كه مهر هم دارد می‌رود پی كارش. من باران می‌خواهم. خیسی،‌تری، لطافت، گریه و .... و باید بدانید كه گریه با اشك ریختن متفاوت است. فرق‌اش ساده‌ست. برای همین لازم نمی‌دانم توضیح دهم كه منظورم از گریه چیست و فرق‌ش با اشگ چیست و زاری با گریه و اشك چه فرق می‌كند و شیوه با آن سه تا چه تفاوتی دارد و مویه با آن چهار تایِ‌ قبلی و ....

 

جرعه‌ی چهارم:

هابیل در راه است. منتظر باشید. امیدوارم زیاد طول نكشد! آن‌جا  شاید بتوان ‌ از ریخته‌گی آرایش گریخت، اما از ....

   


نظرات()   
جمعه 12 مهر 1387  07:10 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 10:14 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

گذشته‌های آدم می‌شود، ارتباطاتش و مكان‌هایی كه بوده است و كارهایی كه كرده‌ست و اتفاق‌هایی كه افتاده‌ست. یعنی گذشته‌ِ سروش نمی‌شود فقط خودِ سروش. بل دوست‌آن‌اش و دُش‌من‌آن‌اش‌ و مكان‌هایی كه بوده است را نیز شامل می‌شود. چه بخواهد، چه نخواهد!

بعضی‌ها نیز، در منِ چند سال پیش مهم‌تر از دی‌گران‌اند و بیش‌تر می‌توانند منِ چند سالِ پیش را نشان دهند. برای همین است كه وقتی كسی كسِ دی‌گر را از دست می‌دهد، بخشی از خودش را از دست داده است و برای همین است كه بی آن‌كه خبر داشته باشد چه شده است، دل‌اش آشوب می‌شود و به هم می‌ریزد و هول می‌كند.

ما فقط خودمان نیستیم. ما، جز خودمان، دی‌گران نیز هستیم. بخشی از ما نزد دی‌گران است و نمی‌توان آن بخش را نادیده گرفت. نه فقط در دی‌گران و انسان‌ها، كه در جاها و مكان‌ها و .... نیز هست. تویی كه دنج می‌خوانی، دنج بخشی از توست و برای منی كه می‌نویسم، تو، منی. همین تویِ تو !

باید سعی كنیم، خودمان را خوب كنیم. خودمان یعنی خودمان و دی‌گران كه ما هستند. نمی‌توان از این فرار كرد. هر وقت خواسته باشی كه بخشی از خودت را زیر بگیری و نادیده انگاری، دچار مشكل می‌شوی.

این‌جاست كه وقتی می‌خواهی دی‌گری را خود كنی، باید حواست باشد كه كسی را خود كُنی كه تو را به‌تر كند، نه بدتر....
 

   


نظرات()   
یکشنبه 31 شهریور 1387  11:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 10:22 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ فقط چند ساعت وقت باقی‌ست. تا پاییز چند ساعت و چند دقیقه بیش‌تر نمانده است. پاییز فصل عاشقی‌ست. آشِغِیِ آشیخ!

ـ سیفون را هر كه اختراع كرد، كار خوبی انجام داده است. چیزی مثل اختراع نمك‌پاش. چیزی شبیه اختراع این وسیله‌ای كه پشت پای‌ات می‌گذاری وقتی می‌خواهی كفش‌ات را پای‌ات كنی. مثل اختراع مگس كش. مثل اختراع دستمال كاغذی....

ـ ام‌شب شب قدر است. دعا كنید پیلیز من را. اگر ام‌شب این مطلب را نخواندید و بعدترش خواندید هم دعا كنید. بعضی چیزها به گره‌گشا نیاز دارد. اللهم ....
 

   


نظرات()   
شنبه 30 شهریور 1387  08:09 ق.ظ    ویرایش: جمعه 19 مهر 1387 07:03 ب.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

می‌ترسم چیزهایی را بنویسم كه دنج را به فیلتر شدن بكشاند. حرف‌هایی كه بیش از آن‌كه برای فیلتر شدن خوب باشند، برای زنده‌گی كردن خوب‌اند. اما چه كنم كه نمی‌شود خیلی حرف‌های مهم را زد. حرف‌هایی دارم با یك آدمك‌نما كه .... نمی‌دانم این‌جا را می‌خواند هنوز یا نه. نمی‌دانم. وامانده‌ام این حرف‌ها را بزنم یا نزنم.

چه كنم؟!

   


نظرات()   
چهارشنبه 27 شهریور 1387  10:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:54 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

دفترچه‌ی مشقم خط خطی شده. دوست دارم دفترچه‌م رو پاره پاره کنم و یه دفترچه‌ی نو بخرم. مواظب بودم خطی خطی نشه، ولی شد. هواسم پرت شد. هواسم رو پرت کردن، یا شایدم خودم خواستم که حواسم پرت بشه. ولی زیادی حواسم پرت شد. هیچ وقت فکر نمی‌کردم این جوری بشه. دفترچه‌ی نوی خودم رو دوست داشتم. می‌خوام بنویسم. می‌خوام فریاد بزنم. یاد خاطراتِ دفترچه‌ی سفیدم می‌افتم و گریه‌م می‌گیره.

معلمم به‌م گفت مواظب دفترچه‌ت باش. ولی من توجه نمی‌کردم. آره، همه‌ش توصیه‌ی خودمه. آن‌قدر گوش ندادم که بالاخره یکی اومد و تک تک برگ‌های سفید و دوست داشتنیِ دفترچه‌م رو خط خطی کرد. ولی، من، گریه‌م گرفته بود. با این که خودم خواستم که خط خطی‌ش کنه‌، ولی ...

اون زمانی که سفید بود، از نگاه تک تک بچه ها می‌فهمیدم که همه حسرت یه همچین دفترچه‌ی سفیدی رو دارن.

قدرش رو ندونستم. حالا لاک غلط‌گیر دستم گرفتم. ولی چه فایده، جای خط‌هاش روش می‌مونه.

من یه دفترچه‌ی نو می‌خوام ...

26/6/87 PM  12

شبیر
 

   


نظرات()   
سه شنبه 26 شهریور 1387  11:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:47 ب.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

پیش‌نگار:

رُك باشیم به‌تر از این كه سر در خشتك كنیم و بخاهیم خودمان را گول بزنیم با گول‌زنك‌هایی كه برای خودمان علم كرده‌ایم این روزها را باور كنیم!

 

الف) بیست و چهارم شهریور تولد من بود! دو نفر بیش‌تر تبریك نگفتند .... شاید هم مهم نبود برای من كه كسی به من تبریك بگوید. اما خوب برای بقیه باید فرق كند خیلی چیزهایی كه خیلی وقت‌ها خودشان خیلی مهم نیستند و حاشیه‌های‌شان خیلی مهم است. یكی هم بیست و پنجم شهریور، یعنی یك ‌روز بعد از تولد هدیه‌ای داد كه ندادنش با دادنش خیلی فرق نمی‌كرد شاید. من ترجیح می‌دهم وقتی قرار است به یس هدیه بدهم، برای‌اش وقت بگذارم و در فرصتی خاص كه برای او گذاشته‌ام هدیه‌ام را به او بدهم. نه وقتی دارم سر راه می‌روم، دست كنم توی كیف‌ام و هدیه‌ای به او بدهم! مسخره است آدمك‌نمایی كه آدم حساب‌ات نكرده و هر چه پیامك داده بودی تا هدیه‌ی تولدش را برای‌اش ارسال كنی، حالا بیاید و مثلن از تو خوشش‌آمده، خودش را خالی كند و با هدیه‌ای بخاهد وجدان‌اش را خفه كند! هدیه را همان‌جوری كه آمده بود، گذاشتم‌اش یك جایی برای وقتی كه دیدم می‌شود آفتاب‌ندیده‌ها را آفتابی كرد ....

ب) ترافیك و دست‌انداز و خیابان‌هایی با اسفالتی خراب، خیلی خوب است. برای این‌كه اگر این‌ها نباشد، موتورها و ماشین‌ها پدر مردم را در می‌آورند.

ج) به جای این‌كه بنشینیم و برای هم نقشه بكشیم و تسبیح و دانه‌های تسبیح برای هم ردیف كنیم، نخ تسبیح باشیم و دانه‌ها و نكته‌های مثبت دوستان را به هم پیوست كنیم و سعی كنیم از آن دوست، تسبیحی زیبا بسازیم از دانه‌هایی به هم ریخته و آشفته!


 

   


نظرات()   
یکشنبه 24 شهریور 1387  07:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:52 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

من و من: درد دارد! خیلی هم درد دارد، باور كن!

از آن دردهایی كه شب تا صبح، از فرط حسرت‌پیچه، خم و راست می‌شوی و محكوم به سكوتی! آن‌هم سكوتی ابدی با لب‌هایی خاموش كه تنها برای بلعیدن هوای روزهای نیامده باز و بسته می‌شود ... روزهایی كه به سیاهی‌اش ایمان داری و به سپیدی صبح صادق‌اش امید... و تو در كشاكش همیشه‌گی سیاهی و سپیدی، بی‌رنگی را ترجیح می‌دهی كه خود منشا تمام رنگ‌هاست! شاید اگر آن روزها هم رنگِ بی‌رنگی را بر طرح تابلوی دل می‌پاشیدی، این روزها طراح معروفی می‌شدی*! آن روزهایی كه رفته‌اند و دیگر باز نمی‌گردند، حتا در خواب!

درد دارد! باور كن درد دارد!

* هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ور نه تشریف تو بر بالای كس كوتاه نیست

 

من و دنج: نمی‌دانم چه‌طور شد كه غبار (همان خاك!) این ویترین شیشه ای دامن گیرم كرد!

روز اولی كه مهمان ناخوانده‌ی سطرهای سیاه و سفید دنج بودم، گمان نمی‌كردم این‌قدر درگیر آرشیوش شوم. یادم هست همان روزها نوشتم كه دنج و نوشته‌هایش به دلم نشست... از سر‌ وبلاگ‌اش (كه من دوست دارم یك صبحِ بارانی پاییزی ببینم‌اش) تا جمله‌هایی كه آگاه یا ناخودآگاه سفیدند و اگر زحمت های‌لایت كردن‌شان را به خودت ندهی، هرگز نمیبینی‌شان... كلماتی كه سعی دارند ـ به هر قیمتی كه شده ـ از نوعی دیگر بودن‌شان یا افكار نویسنده‌شان را نشان دهند! حتا اگر در نگارش فارسی جایی نداشته باشند... پُست‌هایی كه برای هر كدام حرف‌ها دارم از دغدغه‌های ازدواج مدیرِ دنج تا پادشاه فصل‌ها و باران و ...

همیشه خواندن سرگذشت آدم‌ك!ها برای‌ام جالب بوده؛ اینكه یك نفر روزانه‌هایش را طوری در قالب كلمات معمول و گاها غیر معمول بپیچاند كه ساعت‌ها تو را مجذوب كند، تحسین‌برانگیز است! روزانه‌هایی كه با اندكی تفاوت می‌شود زندگی تو با همان فرازها و نشیب‌ها ـ البت در قالب د ی گ ر ی! ـ

و حالا پیوند غبار دنج و اشك‌های یاسی، چنان تركیب شورانگیزی ایجاد كرده كه چاره‌ای جز دنج خواندن ندارد، حتا به قیمت به‌هم‌ریختن آرایش مجازی‌اش ؛-)

 

من و مدیرِ دنج: می‌گویند هر بار كه كودكی متولد می‌شود، خداوند ساكنان عرش را به تماشای مخلوق‌اش فرا می‌خواند، صدای ساز و آواز فرشتگان گوش فلك را كر می‌كند! و كودك شادمان از جشنی كه به پاس حضورش بر پا شده، پیچیده در حریری از یاس‌های بهشتی، خرامان و سبك‌بال، در آغوش پدر و مادری مهربان قرار می‌گیرد... نیك‌روز زندگی‌‌ات مبارك! 

 

یاسی

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد