بعدتر نوشته میشود. فعلن حالاش نیست.
1. عینكام
را كه بر میدارم دیگر نمیبینماش. راحت میشوم و نفسِ راحتی میكشم. دختر هزار
قِر و فِر از خودش در میآورد تا كمی دل بستاند. عینكام را كه بر میدارم، او
همانطور به ادا و اطوارش ادامه میدهد. اما من نمیتوانم ببینماش. چهرهای محو و
مبهم، مطمئنن آدمی را گول نمیزند. 2. عینكام را میگذارم و میروم رد كارم. از خیابانِ انقلاب
رد میشود و میاندازم توی جمهوری. از جمهوری خوشام میآید. بویِ پول میدهد این
خیابان. آن هم نه هر پولی. نه بویِ پولِ بازار. نه بویی پولِ تجریش. نه حتا بویِ
پولِ بازارچهی كتاب. بویِ پول خاصی میدهد. خیلی خاص .... 3. چشمها
كه ضعیف میشود، عینك میزنند. عینك میزنند و میخواهند با آن، ضعفِ دیدِ خویش را
جبران كنند و راه را از بیراه تشخیص دهند و وضوح را بر ابهام چیره كنند. اما بعضی
وقتها هم عینك نداشتن بهتر است. مثلِ بند اولِ همین پست. مثل وقتی كه توی سینما
نشستهای و فیلمِ "انعكاس" را داری میبینی و دختركنمایِ تویِ فیلم،
هزار رنگ و لعاب هزینهی صورتاش كرده است و لباسِ خاص به تن كرده است تا توی
عَزَب، آب از لب و لوچهات آویزان شود و از سینما بیرون نرفته، برای دختركها و
دخترهای مردم نقشه بكشی كه چه طور تورشان كنی و .... اینجاست كه عینك را بر میداری
و این همه را انجام نمیدهی! 4. توی یكی ار كتابفروشیها، دختركنماییست كه كرم دارد! از
همانهاییست كه .... (متاسفانه
فرصت نشد حتا عینكام ار بر دارم....) 5. پست بعدی در مورد یك وبلاگنویس است كه علاقهی وافری به لینك
شدن دارد!
ـ بعضی وقتها ما برای اینكه ضعفِ خودمان را جبران كنیم،
سر دیگران داد میزنیم و تحقیرشان میكنیم و عیبهایشان را بلند بلند برایشان
میگوییم. بلند بلند میگوییم و سعی میكنیم طرفمان را آنقدر خرد كنیم كه دیگر
نتواند لام تا كام حرف بزند. آنوقت است كه طرفمان دیگر هر چه هم انجام دهد، نمیتواند
هیچ حرفی بزند و مطلبی بگوید. وا میماند در انجام هر كاری و هر حركتی. چرا كه شخصیتاش
خرد شده است و آبِ رویشان ریخته شده است. آبِ رو هم یعنی چیزی مهم! (خدا را شكر
ما در فارسی كلمهی "چیز" را داریم، وگرنه نمیدانستم در تعریفِ آبِ
رو چه بیاورم!) نمیدانم خدا با این آدمكنماها چه میكند. اما به نظرم آبِ رویِ
آدمها و آدمكها و آدمنماها و آدمكنماها برای خدا خیلی ارزش داشته باشد. یا
ستار العیوب! ـ در رفاقت همه چیز هست. از بیتابی و همدلی و همزبانی و
همراهی تا درد و شب بیداری و خودت را فدای راحتی رفیق كردن. برای همین هم، آدابی
در رفاقت است كه رعایتشان واجب است. مثلن: ـ وقتی رفیقات مشكلاتِ
روحی دارد و احتیاج به آن دارد تا شب را با او همراهی كنی و كمكاش كنی تا دردِ
دل بگوید، تو نمیتوانی بخوابی و استراحت كنی. اگر كردی، رفیق نبودهای. ـ اگر رفیقات اكنون به
تو نیاز داشت و تو كارهایت را به خاطر او، عقب نینداختی، در حقاش نارفیقی كردهای.
حال به هر بهانهای؛ كنكور، درس، تكلیف، حال نداشتن و هر چیز دیگر. ـ وقتی تو داری از چیزی
سود میبری و نفع میبری، برای او نیز نفع طلب كنی و او را نیز شریك در نفعت كنی.
وقتی كتابی جُستی و دیدی، به او هم نشان دهی و به او پیشنهاد كنی تا آن كتاب را
بخاند و كمكاش كنی تا بخاند. اگر كلاسی و درسی جایی بود، دستاش را بگیری و ببریاش
و سر كلاس بنشانیاش. اگر اینكار را نكردی، رفاقت نكردهای و رفیق نبودهای. ـ وقتی كه رفیقت در حقِّ
تو اشتباهی كرد و به تو لطمه زد، تو بزرگواری كنی و ببخشیاش و به رویاش نیاوری
و كارش را توجیه كنی و ظنِّ بد نبری. اگر نبخشیدی و به او كمك نكردی كه دو باره این
اشتباه را تكرار نكند، در رفاقت پیش نرفتهای و رفیق نبودهای. ـ اگر رفیقات در زندهگیاش
در اشتباه بود و خطایی میكرد، اگر كمكاش نكردی و وقتت و ذهنت و عملت را برای
اصلاح او در كار نبستی، رفیق نبودی و رفاقت نكردهای. ـ اگر راحتی خودت را بر
راحتی رفیقات ترجیح دادی، رفیق نبودهای و در حقاش جفا كردهای. ـ رفاقت یعنی اینكه پیش
از آنكه به تو نیاز پیدا كند، تو مشكلاش را پیدا كنی و نیازش را بر طرف كنی و به
رویاش نیاوری. نه اینكه به دنبالِ مشكلاش بگردی و به رویاش بیاوری و در برطرف
كردنِ نیازش، چون خودت را مهمتر میبینی، وقت و هزینه نكنی. ـ و قس علی هذا....
1. این جا مشهد الرضاست. به حساب من، از این جایی كه نشسته ام تا وقتی كه پنجه در ضریح رضوی بزنم، كم تر از پانزده دقیقه راه است
2. كم تر پیش می آید آدم مشهد بیاید و دست بر ضریح نكشد. اما هنوز از دی روز صبح تا اكنونِ زمانی، پنجه در ضریح قفل نكرده ام. نشده است راست اش را بخواهید.
3. این چند روز را درگیرم. این را به خاطر شكایت نمی گویم. از این باب می گویم كه شاید شما دعا كردید و حل شد مشكل ها كه آسان می نمود اول....
4. حرف های نگفته برای هیچ كس، آورده ام تا بزنم برای رضا؛ تا رضا شود و راه باز نماید و دل، دل كند.
5. داوود(دوستِ مشهدی و طرح ولایتی) سه لوح فشرده داده مربوط به تغذیه و طب اسلامی. آمدم می دهم دوستان و سعی می كنم در توزیع گسترده پخش اش كنم.
6. این جا زیاد نمی شود نوشت....
تفأل زدم، این آمد: قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود منِ دیوانه چو زلف تو رها میكردم هیچ لایقترم از حلقهی زنجیر نبود یا رب آیینهی حُسن تو چه جوهر دارد كه درو آهِ مرا قوّتِ تاثیر نبود سر ز حسرت به درِ میكدهها بر كردم چون شناسای تو در صومعه یك پیر نبود آیتی بود عذاب اندُه حافظ بیدوست كه برِ هیچكسش حاجتِ تفسیر نبود ............................................................ پینوشت یك: چند رشته نیز
به متن، پیوسته بود. نیاوردم. شاید بعدتر. پینوشت دو: قرار بود جای
دیگری باشد این پست. راه نبود و بنبست بود!
ـ امروز
یا فردا را نمیدانم. اما هر روز میتواند یك اتفاق خاص باشد. هر “ آنْ ” حتا میتوان
یك اتفاق خاص باشد. اصلن زندهگی كردن، خودش یك اتفاق خاص است. مثل نفس كشیدن كه یك
اتفاق خاص است. مثل دیدن كه یك اتفاق خاص است. مثل چشیدن، بوییدن، شنیدن، راه
رفتن، خندیدن و حتّا مثل اینكه میتوانی بچهدار شوی و حتّاتر دستشویی رفتن! همه
چیز اتفاقی خاص است. ـ اما
ما آدمكها این خاص بودن را غافلیم. چون برایمان عادی شده است كه داریم هر دقیقه
چند بار و چندین بار نفس میكشیم. برایمان عادی شده است كه داریم زندهگی میكنیم
و حواسمان پرت است كه میشد ما نفس نكشیم و زندهگی نكنیم. چند باری كه حواسمان
را جمع كنیم و نفس كشیدنهایمان را بشماریم، میفهمیم این خاص بودن را. اگر جرأت
داری، نفسهایات را بشمار. آن وقت است كه گیجآویج میخوری. چرا كه داری عادتی را
ترك میكنی و ترك عادت نیز مرض میآورد و .... ـ اما
بیا و بشمار نفسهایت را. برای یكی دو دقیقه و بعداش هم رها كن شماریدن را. ـ برای
من نیز این نوشتنیها و این دستوارهها خاص است و برای همین است كه چندیست مینویسم
و درگیرم و میخوانم و .... اگر چیزی از خاص بودن بیفتد، میفهمم كه غافلم. غافلم
از اینكه میشد من این را نداشتم و این داشتن باید خاص بماند تا تر و تازهگیاش
آرام و پر جوش و خروشام كند. بلی. برای این مینویسم كه این نوشتن و این وبنویسی
برایم تازهست و اگر روزی تازهگیاش از بین رفت و برنگشت، این نوشتن هم تمام میشود.
شما هم همینطور باشید. اگر دیدید این دنجنویس، خاص نمینویسد و برایتان این
نوشتن، اتفاقی خاص نبود، به این گوشهی دنج سر نزنید و سعی كنید وقتتان را برای
نوشتنیهایی خاص بگذارید تا لذت ببرید.... .................................... پینوشت: امروز میلاد حضرت امیر(علیه السلام) است و سیزده رجب و آغاز اعتكاف
و تعطیلی و هزار هزار اتفاق خاص دیگر. اما برای من امروز زیاد عید نیست. كمی
افتادهست مشكلها.... التماس دعایِ شدید. جای دوری نمیرود.
دردسرت ندهم،تا دردِسر
داری! / م.سكوت ـ امروز باران بارید. نه البت بر روی زمین. اما بارید. بارید
و تر كرد. خیلی وقت بود نمیبارید. دل نمیداد آسمان به دلپاره. امروز شنبه بود
و هنوز هم شنبه است. خستهگی بر كَت و كولام سنگینی میكند. راضیام البت به این
روزگار. نه از روی اجبار كه از روی رضا. خستهگیام بیش از آنی كه جسمی باشد، روانیست
و ذهنی. ـ من اگر اشتباه میكنم، سعی در جبران آن هم دارم و سعیام
این است تا بی از دستدادنِ فرصت، كه به فرصتها بدل میشود معمولن، جبران كنم
اشتباهی را كه انجام دادهام. اگرچه كه تقریبن هیچگاه نمیشود كاملن جبران كرد
اشتباهات را، اما تا حدودی میشود جبران كرد. برای همین است وقتی آدمهایی را میبینم
كه اشتباه میكنند و گشاد گشاد نمیخواهند اشتباهِ خود را جبران كنند، حالتِ تهوع
میگیردم. بعضی وقتها حالتها دیگری هم دستام میدهد كه فعلن لازم نیست اینجا
بنویسماش. ـ این دنیا پیچیدهست. كم هم نه و اتفاقن زیاد هم پیچیدهست.
بعضی وقتها پیچیدهگیاش را میفهمم و با آن تا میكنم و میفهمماش و گاه نیز نمیفهمماش.
برای همین است كه وقتی میفهمماش، آسودهتر هستم تا وقتی كه حواسام پرت میشود از
این دنیا. چند روزیست اما كمی حواسام هست و آسودهتر هستم. سعی میكنم با آدمها
همانطور برخورد كنم كه خودشان میخواهند. با كسی كه خودش را آدم حساب نمیكند و
نمیخواهد هم حساب كند، مثل خودش با خودش برخورد میكنم و آدم حساباش نمیكنم. با
كسی كه سر كار میگذارد و میداند دارد سر كار میگذارد، سر كار میگذارماش. با
كسی كه دوست دارد گشاد گشاد زندهگی كند، گشادگشاد برخورد میكنم. با كسی كه نمیخواهد
حركتی به خودش بدهد، مثل خودش برخورد میكنم و تحریكاش نمیكنم و میگذارم تا در فراخهگی
خودش، سوت بزند و دست و پا بزند تا در لجنزار غرور و تنبلیاش غرق شود. یاد گرفتهام،
به كسانی كه دوست دارند خودشان را دور بزنند و در حماقت بمانند، كمك كنم و نگذارم خدای
ناكرده عوض شوند! ـ فیلم “باغ فردوس، 5 بعد از ظهر” را ببینید. اگر دیدهاید،
باز هم ببینید. آینده گاه در این فیلمها رقم میخورد. متأسفم برای بعضیها. نه
فقط در این فیلم، كه در خیلی فیلمها، میشود آیندهی بعضیها را دید. فیلم “باغ
فردوس، 5 بعد از ظهر” را ببنید. نه یكبار كه بارها....
تبلیغات

