تبلیغات
وب‌نوشت دنج
دوشنبه 17 تیر 1387  08:07 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

از زنده‌گی دنیا فقط چند چیزش را خواسته‌ام و یكی‌اش هم رفاقت است. شاید هم مهم‌ترین‌اش باشد. از این‌ میان هم خیلی تلاش می‌كنم،‌به آن برسم. وقت می‌گذارم. انرژی خرج می‌كنم، دل می‌دهم،‌ مُخِ‌نداشته،‌خرج‌اش‌ می‌كنم و قس علی هذا.... من باید چه كنم؟

از دوستی وقتی خواستم تا بیاید و برویم سینما مهمان من. گفت تا فردا بعد از ظهر خبرت می‌كنم. فردا بعد از ظهر شد و غروب شد و شب و شد و خبری نرسد. در حالی كه من آن روز را منتظر آن بودم تا خبرم كند كُمْپِلِت. پیامك زدم كه منتظر بودم و خبر ندادی. جواب داد یادمد رفته و ببخشید تو رو خدا. گفتم خیلی ناراحت شدم كه خبر ندادی. گفت خوب یادم نبود دیگه. چی كار كنم خوب؟ این دوست باید چه كند؟

دوستی كه دوست‌اش داری، روبه‌روی‌ات می‌نشیند و خوبی‌ات را می‌گوید و پشتِ سرت زیر آب می‌زند از روی‌خیرخواهی! می‌خواهد بی‌طرف باشد و برای همین هم زیر آب می‌زند. در حالی كه می‌تواند نه زیر بزند و نه عیب و اشكال جزئی تو را منتقل كند. می‌تواند چه كند؟

دخترها و دخترك‌ها را نمی‌دانم،‌ اما پسرك‌ها رفیق برای‌شان خیلی‌ مهم است. اگر متأهل‌ها شاكی نشوند كه این را می‌گویم باید بگویم حتا بعضی وقت‌ها، دوستی‌هاشان برای‌شان مهم‌تر از زن‌های‌شان است. اما دیر كسی را برای دوستی پیدا می‌كنند و دیر اعتماد می‌كنند و اگر حواس‌شان نباشد، زود از دست می‌دهند. اما اگر حواس‌شان باشد، این دوستی‌ها بركت‌های عجیبی می‌كند و خیلی اتفاق‌های خوب یا بد به مدد این دوستی‌ها می‌افتد. برای این‌كه دوستی به جا بماند باید چه كرد؟

آدم‌ها وقتی كار اشتباهی می‌كنند،‌ یا كار اشتباهی از دوست‌شان می‌بینند باید چه كنند؟ حدیثی می‌گوید كه اگر دوست‌ات اشتباهی كرد و برای‌اش توجیهی داشت، از او بپذیر و اگر توجیهی نداشت، برای‌اش توجیهی بتراش. آدم وقتی كار اشتباهی كرد یا دید،‌ نباید وای و آخ كند. باید در تلاش برای رفع‌اش و حل‌اش قدم بر دارد. نه این كه هر روز بگوید چه اشتباهی كرد یا چه اشتباهی كردم. برای این‌كه این‌جوری باشی، باید چه كنی؟

 

 

   


نظرات()   
جمعه 14 تیر 1387  08:07 ق.ظ    ویرایش: جمعه 14 تیر 1387 07:07 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

مهدی اخوان ثالث:

ـ «سخن بسیار و یا من، وقتْ بیگاه‌ست

نگه كن، روز كوتاه‌ست

هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك.

شنیدم قصه‌ی این پیر مسكین را

بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید؟

كلیدی هست آیا كه‌ش طلسم بسته بگشاید؟»

 

 

م.سكوت:

باری دگر فسانه به پایان رسیده بود

آری دو باره باز دل از ره رسیده بود

من بودم و نگاهِ نگاهی كه بی‌گمان

بی‌هیچ شبهه در گذر از او رسیده بود

من هستم و همین كنار "من‌ ـ او" بودنم بس و ...

دید‌ار بود، آه بود و سرایی به سانِ رود

دردآورنده همو بود و درد، نیز

اما همو به سانِ خداورده بودِ بود

***

باری، ‌دو باره فسانه به آغاز خود رسید

آری، من‌ ـ او دو باره به من‌ها رسیده است

ای كاش، باز، شعر به سامانِ من رسی

ای شعر! های! كجایی؟ به  دادم نمی‌رسی؟!

 

 

   


نظرات()   
سه شنبه 11 تیر 1387  06:07 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 11 تیر 1387 09:07 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ من از بچه‌ها خوش‌ام می‌آید و دلم قنج می‌رود برای‌شان. از دخترها هم خوشم می‌آید، تا وقتی كه زنانه‌گی نكنند و عفت ندرند و معصومانه باشند. از بچه‌ها خوش‌ام می‌آید و بازی می‌كنم باهاشان. اما همان‌قدر كه از بچه‌ها خوش‌ام می‌آید، از سر و صدا بی‌زارم. چه بچه‌ها عامل‌اش باشند،‌ چه دی‌گران. این چن روز كه فامیل‌ها از مشهد برگشته بودند و خانه‌مان اُطراق كرده بودند، بچه‌ها مخ‌ام را (اگر داشته باشم) خوردند. این را علاوه كنید بر سر و صدای طهران. شاید اصلن روزی، از دست سر و صدا، از طهران گریختم و راهی پناهی شدم.

ـ من خیلی خوابم می‌آید این روزها. خسته‌ام. بیش از جسم از ذهن خسته‌ام. اخته‌گی گرفته است انگار این مغزم. نمی‌دانم چرا.(شاید بهتر باشد بگویم دقیقن نمی‌دانم چرا) هر كار هم می‌كنم تا آخر هفته‌ها را طهران نباشم، ‌نمی‌‌شود و هنوز آن‌قدر پول‌دار نشدم تا آخر هفته‌ها را لواسانی، شمالی، طالقانی، دهاتی یا جایِ دنجی باشم.

ـ‌ دكمه‌ی آستینِ پیراهن‌ام دو هفته است كه كنده شده و وقتِ درست كردن‌اش را نداشته‌امو اضافه كنید بر آن، ‌دكمه‌ی پشتی شلوارم را.

ـ حافظه‌ام چند وقتی‌ست تحلیل رفته است و نمی‌توانم زیاد استفاده‌اش كنم. خیلی چیزها را كه می‌خواهم به یا داشته باشم، ‌نمی‌شود.

ـ هفته‌ی پیش استخر رفتم و فردا هم اگر راه دهد، می‌روم. در این وضعیتِ بحرانی‌ بی‌ورزشی و بی‌تحركی، نعمتی‌ست این استخر.

شاید دنج را انتقال دادم روی یك جایی كه امن‌تر از میهن‌بلاگ باشد. چه طوره‌گی و كِی‌اش را نمی‌دانم.
 

   


نظرات()   
پنجشنبه 6 تیر 1387  10:06 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ دل‌دردِ‌ عجیبی گرفته‌ام. برای همین بود كه مجبور شدم دی‌شب نوشابه‌ی سیاه بخرم، گازش را بگیرم و بخورم. اما نشد كه نشد.

ـ امروز پنج‌شنبه است. دی‌روز هم چهارشنبه بود. قبل‌ترش هم سه شنبه. فردا نیز جمعه است و پس فردا هم شنبه و بعدش هم یك‌شنبه و دوشنبه....

ـ بعضی آدم‌ها سوسول‌ هستند. بعضی آدم‌ها هم بعضی كارهاشان سوسولی‌ست. مثلن نمی‌تواند شب بی‌دار بماند و به خودش فشار بیاورد و كتابی را تمام كند. مثلن حال ندارد از جنوبِ شرقی طهران برای شركت در مجلسِ جشنِ دوست‌اش برود شمالِ غربی طهران و برای همین نمی‌رود! من خودم هم در بعضی كارها سوسول هستم. حرفی هم در آن نیست و سعی می‌كنم سوسولی را كنار بگذارم. دُش‌وار هم هست. نه به خاطرِ سختی‌ و فشارش. بیش‌تر به خاطر این‌كه راهِ حلِّ تركِ سوسولیّت، در هر مورد متفاوت است و پیدا كردنِ آن راهِ حل، كمی سخت. تازه اگر راهِ حل هم پیدا شود كه می‌دانید تركِ عادت هم سخت است. تازه اگر هم تركِ عادت شود، آدم زمان می‌خواهد تا به تركِ عادت، عادت كند و ....

ـ روز ننه هم گذشت. روز ننه روز خوبی‌ست. توی سال هم به آن فكر می‌كنم زیاد.

ـ هنوز دل‌درد دارم. نوشابه هم اثر نمی‌كند انگار!

 

 

   


نظرات()   
یکشنبه 2 تیر 1387  10:06 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ كسی كه كار ام‌روز را به فردا بیندازد، خر است. خر را با درشتی بخوانید تا مفهوم را درست و دقیق دریابید! این حرف توهین به كسی نیست؛ انتقادِ به نحوی تلقی از زنده‌گی است كه در آن، فردا بی‌هیچ دلیلی به‌تر از ام‌روز است. كسی كه كار ام‌روز را به فردا می‌اندازد، آدمِ خری‌ست كه وقتِ هر كار را و نظمِ در كار و اهمیت یك كار را نمی‌فهمد. مثلِ خرها كه نمی‌فهمند.

ـ  مردم خیلی پیچیده زنده‌گی نمی‌كنند. این ما هستیم كه گاه تفسیری پیچیده از زنده‌گی‌شان ارائه می‌دهیم. مایی كه در تخصص گیر كرده‌ایم و فكر می‌كنیم كه مردم هستند كه زنده‌گی‌شان باید این‌گونه باشد. نه خیر. آدم‌ها، زنده‌گی‌شان را ساده می‌فهمند و همان‌گونه هم اجر می‌كنند. تو باید تنظیم شوی!

ـ امروز دوم تیر بود! امروز سوم تیر است. یعنی روزی كه احمدی نژاد آمد. مبارك است ان شاء الله. تا كور شود هر آن‌كه نتواند دید!

ـ من طرف‌دار صد در صدِ محمود نیستم. اما می‌دانم و می‌بینم كه آدم‌های بی‌ناموسی دارند بی‌ناموسی می‌كنند و چرت و پرت بلغور می‌كنند و دست و پا می‌زنند و مزخرفات سر هم می‌كنند و ....

ـ سر كلاسِ زبانی كه می‌روم نیز، ‌همه دست‌شان توی شرتِ‌شان است. امااااان!

ـ كمی خواب‌ام می‌آید. كمی بیش‌تر هم خسته‌ام. كاش آخر هفته‌ها دور از طهران، كمی استراحت می‌كردیم. وی‌لایی، دریایی، كوهی ....

   


نظرات()   
پنجشنبه 30 خرداد 1387  09:06 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ چند هفته‌ای‌‌ست سعی‌ می‌‌كنم برای‌ تقویت زبان هم كه شده، فیلم ببینم. از این فیلم‌هایی‌ كه فرنگی‌‌ها ساخته‌اند و می‌‌تواند در فهمِ زبانِ انگلیسی‌ كمك كند. برای‌ همین بود كه از چند تا از دوستان،‌ چند فیلم گرفتم و خواستم تا چند فیلم هم بخرم. به مدد دولتِ فخیمه‌ی احمدی نجات، و به همتِ مدیریتِ فرهنگی صفارهرندی، در خیابان‌ها نیز فیلم‌های روز دنیا كه هنوز روی پرده‌ست، راحت پیدا شود. وقتی‌ برای‌ خرید فیلم‌ها، می‌‌رفتم و بساطِ بساطی‌‌ها را می‌‌دیدم، روی‌ جلدِ دی‌‌وی‌‌دی‌‌ها، پر بود از عكس‌هایی‌ كه زن‌ها‌ از خودشان ادا و اطفار(اتفار؟) های‌ مختلفی‌ در آورده بودند و سعی‌ كرده بودند خودی نشان بدهند!

ـ فرنگی‌ها دست‌ِشان توی شُرتِ‌شان است؛‌ آن‌ هم، "همیشه" . به‌ترین از این نتوانستم تعبیری پیدا كنم تا نشان دهم كه فرنگی‌ها به چه زنده‌گی مسخره‌ای كشیده شده‌اند. فرنگی‌ها چیزهای خوب دارند. كسی هم نمی‌تواند این را رد كند. اما چیزهای فرهنگی بد هم خیلی دارند. دستِ‌شان توی شرتِ‌شان است، حتا وقتی فكر می‌كنند. دستِ‌شان توی شرتِ‌شان است وقتی با تو راه می‌روند. دستِ‌شان توی شرتِ‌شان است حتا وقتی دارند ....

ـ از این همه فیلم كه گرفتم، (شاید بیش‌تر از بیست یا سی فیلم)، همه‌ی فیلم‌ها مغشوش بود به همین عبارتِ پیش‌گفته. یا زنی سوار مردی بود و یا مردی سوار زنی. یا دختری مشكل جنسی داشت و برای رابطه به همه گیر می‌داد(اسم فیلم را نمی‌آورم چون بدآموزی دارد)، یا راهبه‌ای باید لخت می‌شد و عفت‌اش لكه‌دار تا كارگردان راضی شود، یا دو تا مرد عاشق یك دختر می‌شدند و هر دو با او رابطه داشتند، یا دو زن و شوهر برای این‌كه عشقِ‌شان را به هم نشان دهند، جلوی میلیون‌ها نفر دیگر با هم .... !

ـ برای همین است كه ترجیح دادم برای یاد گرفتنِ انگلیسی، راه دیگری انتخاب كنم. راهی كه فكر كردن را از من نگیرد. راهی كه دست‌ام را مثل دست آن‌ها نكند. من می‌خواهم فكرم كار كند، نه تعطیل شود. همین!

ـ وای به حال مملكتی كه مسئولان‌اش، امر به معروف را فراموش كرده‌اند. وای به حال مملكتی كه مسئولان‌اش خمار شده‌آْند به بازی قدرت. وای به حال مملكتی كه یك فیلم در دفاع از زنان(به همین سادگی) نمی‌تواند فروش خوبی كند. وای به حالِ مملكتی كه مسئولانش نمی‌فهمند چه غلطی می‌كنند. وای به حال مملكتی كه تلویزیون‌اش مهم‌ترین عامل تهاجم فرهنگی‌ست. وای به حال مملكتی كه تلویزیون‌اش فهمِ منطقی ندارد. خاك بر سر مملكتی كه ....


 

   


نظرات()   
یکشنبه 26 خرداد 1387  11:06 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ خیلی بد است آدم سر قرارش نرود. انتظار بد دردی‌ست؛ وقتی كه منتظری تا كسی بیاید. بدتر از آن انتظار كسی‌ست كه می‌دانی نمی‌آید حتمن. من خیلی منتظر خیلی‌ها بودم كه بیایند و نیامدند و می‌دانستم نمی‌آیند.

ـ می‌ترسم. می‌ترسم خیلی چیزها به هم بریزد دو باره. به هم بریزد و من هم نتوانم كاری كنم. اگر كمك نكند، به هم ‌می‌ریزد....

ـ تقریبن دی‌شب بود كه خواب دیدم. خواب كسی كه دوست‌اش دارم خیلی. دست‌اش را بوسیدم. خسته‌گی‌هایم در رفت. كاش دو باره بیاید.... آخر ام‌روز هم خیلی خسته شده‌ام !!! آدم‌های ساده، زود راضی می‌شوند ها!

ـ خسته‌ شده‌ام از آنی كه هستم. از این لحظه‌هایی كه هستم. از این بودن‌هایی كه نبودم. بعضی چیزها كمر آدمی را می‌شكند. كاری‌اش هم نمی‌شود كرد. بعضی وقت‌ها آمد باید بشكند....چه می‌گویم؟! شما كه نمی‌دانید چه خبر بوده و چه خبر است!

ـ تولد مسیح(رنگ‌اش را یادم رفته) بود همین یكی دو روز قبل. خیلی وقت است خیلی چیزها،‌ خیلی به خیلی چیزهای دی‌گر ربط پیدا نمی‌كنند....

ـ می‌بخشید! نوشته‌هایم به هم ریخته‌ شده‌ست. نوشته‌های به هم ریخته، خواندن‌شان سخت است و از آن هم سخت‌تر، فهمیدن‌شان. اما نوشته‌های به هم ریخته را كه بفهمی، خیلی چیزها را یك آن،‌ می‌فهمی....
 

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد