در گیرم. با بودن یا نبودن؟ .... رفتن یا نرفتن؟ .... یكجایی یا بیجایی؟ ....
.... مادرها هم، خیلی وقتها خیلی چیزها را خیلی نمیفهمند. یعنی میدانند و نمیفهمند. البت شاید اگر از كمی قبلتر از جملهی قبل را نگاه بیندازیم، نوشته باشد: زنها، به كل، اینگونهاند كه .... و این عیب نیست، نقص نیست، اقتضای زن بودن است. همانطور كه مردبودن هم اقتضایی دارد كه افتخار نیست.... ـ آدمها گاه رفتارهای احمقآنهشان را شبیه رفتآرِ دیگران میدانند و خود را شبیه آنان به سحاب میآورند و خویش را از زیر بار عذابِ وُجدان رها میكنند. برای این كه عیب خویش بپوشانند، به دیگران میگویند كه تو هم همین مشكل را داری.... ـ یاد گرفتهام برای تایپ انشگشتا ن اشاره را روی حروف "ب" و "ت" بگذارم و سعی كنم برای زدن هر حرفی از انگشت مناسب آن استفاده كنم. هنوز اما این را یاد نگرفتهام. برای همین هم هست كه مجبورم صفحه كلید را ببینم و حروف را بزنم و بنگارمشان. ـ اهلِ خانهمان رفتهاند مسافرت و خانه در تصرف من و برادرام است. خانهی خالی، هم خوب است، هم بد. خوبیها و بدیهای دارد. این كه آرام است و سر و صدا ندارد، خوب است و این كه ساكت است و سر و صدایی ندارد، بد است. كاریاش هم نمیشود كرد. ـ بینور بود او نبود نر هیچ بود .... بودی كه هست، پرتویی از نور بود اوست
ـ من آدم سادهای هستم. از آدمهای ساده هم خوشام میآید. از ساده زیستن، هم. از كسی كه دستاش توی جیباش است و هی خرجِ شكم و لباساش میكند بدم میآید و سعی میكنم دوری كنم. ـ من از كمك كردن هم خوشام میآید. از فداكاری، هم. از گذشت، نیز. از كسی هم كه گذشت بلد نیست، بدم نمیآید. اما اگر بلد نباشد و نخواهد هم یاد بگیرد، بدم میآید. دوستی و رفاقت و ازدواج و رابطه هم همهاش برای این است تا گذشت كنی. كسی هم كه گذشت میكند پا روی غروراش میگذارد و خود را نفی میكند برای راحتی دیگری. ژس آدمی كه اهل گذشت نیست، باید حواساش باشد كه از غرور بگریزد! ـ من از دوستی و رفاقتی كه گیر كند و بالا نرود و رشد نكند، فراریام. رفاقت اگر رو به تعالی نرود و رشد نكند و بِه نشود، باید قطع شود. اگر چه هر دو سوی رابطه سختِشان باشد. ـ خیلی ضایع است آدم نماز شب نخواند. ضایع است آدم بین الطلوعین بیدار نباشد و پیادهروی نكند. ضایع است هفتهای یكبار برای امام حسین(علیه السلام) روضه نخواند و گره نكند. ضایع است نصیحت نشنود و ضایع اس .... من خیلی ضایعام! ـ آدمهایی كه از بدرفتاری تو ناراحت نمیشوند، ارزش دوستی ندارند. چرا كه ارزش خوبی و محبت تو را هم درك نمیكند. این را معصوم(علیه السلام) میگوید. ـ من اهل گریهام. كافیست دو كلام حسین حسین بخوانند تا هوایی بشویم. اكنونِ زمانی هم دارد فاطمیه، حال و هوا عوض میكند. من، اما، میترسم فاطمی نباشم. ـ اگر دوستِ تو كاری را انجام نداد و بهانهای داشت، بهانهاش را بپذیر. اگر هم بهانهای نداشت، برایاش بهانهای بتراش. این را هم حضرت امیر(علیه السلام) میگوید. حالا هی به این و آن گیر بدهید!
ـ حرفها گاه از خاص بودن میافتند. حرفِ خاص زدن، جالب است، اما بهتر از آن، حرفِ خالصآنه زدن است. من بلدم حرفِ خالصآنه بزنم. این حرف زدن را یاد نگرفتم؛ بل گرفتم.... ـ به حتم، خدا خیلی خوب است. خدای آدمهای مستضعف، به نظر، خیلی بهتر است. خدای آدمهای مستضعف، تحویلشان میگیرد و گاه به گاه، لبخندی شعفآلود بر گونههاشان میاندازند. خدای آدمهای گناهكار هم باید خیلی خوب باشد. خدایی كه خیلی تلاش میكند تا بندهاش بازگردد و "یا ربی" بگوید. خدای من هم خدای خوبیست. خدای رازهای شبانه، خدای وقتهای مدهوشی، خدای وقتِ گناه كه آدم را میپاید تا آدم اشتباهی نكند. خدای وقتی كه امتحان داری و هیچ نخواندهای. خدای وقتِ بیكسی و غربتِ در میان دوستان. خدا من خیلی خوب است. خیلیاش را Bold كنید. ـ زخمهای عمیق خیلی دیر خوب میشوند. بعضیشان حتا هیچوقت، خوبِ خوب نمیشوند. زخمهای كهنه، از زخمهای عمیق هم بدترند. حتا نمیدانی كی خوب میشوند. نمیتوانی درمانشان كنی با داروها. نمیتوانی تیمار كنی این بیماری را.
من، بیتو، مثلثی به اضلاع چهار! یک روز بدون وعدهی شام و نهار! من، بیتو، غروب خستهی پاییزم یک سال، بدون فصل زیبای بهار *** عشق آمد و ناله را به اذکار رساند این سر به هوا را به سر دار رساند من خواستم از عشق فراری باشم یار آمد و کار را به انکار رساند
ـ من سی گار نمی کشم. اما بعضِ اطرافیان ام می کشند. حتا برخی شان سی گاری اند و این را بد نمی دانند. بعضی شان می کشند و بد می دانند. بعضی شان هم نمی کشند و بد می دانند و بعضی ترها نمی کشند و بد هم نمی دانند. من هم نمی کشم و بد می دانم. شما را نمی دانم البت. اگر بنویسید بد نیست؛ حداقل برای خودتان. ـ من زن ندارم. یعنی ازدواج نکرده ام. هنوز حلقه به دست نکرده ام. مجرّدم. مجرد یعنی کسی که زن ندارد. بعضی ها اما مجرّد را به تن ها ترجمه می کنند که اشتباه بزرگی ست. تن هایی به زن داشتن و نداشتن ربطی ندارد. تن هایی قسمت است برای بعضی ها که تقدیرشان است! من اما نمی دانم بگویم تن ها هستم یا نیستم. واقعن نمی دانم. من، خیلی ها را دارم دور و برم. به خیلی ها لبخند می زنم و خیلی ها را دوست دارم و خیلی ها دوست ام دارند. این اما به این معنی نیست که تن ها هستم یا نه. چون تن هایی به این حرف های یک من دو غاز نیست. تن هایی یعنی حرفی در گلوی ات گیر کرده است و نمی دانی چه اش کنی و به که بزنی اش. این یعنی تن هایی. که بد هم نیست. جدّن می گویم؛ بد نیست، که خوب هم شاید باشد. لذتِ پوست کندنِ سیبِ سبزِ ترشی که بوی اش محیط را به طرب آورده است، شاید برابری کند با آن. ـ "اعتمادِ ملی" روزنامه ی مسخره ای ست که من را به شدت به یاد محیطی که در آن درس خوانده ام، می اندازد. جایی که خریّتِ آدم ها و بعضِ مسئولین اش به راحتی نمایان بود. جایی که سفاهت و کج اندیشی و حماقتِ بعضِ درونی های اش، به راحتی مشخص بود و هیچ کس سعی نمی کرد آن ها را پنهان کند. مسئولین، خود می دانستند که چه وضعِ خرابی راه انداخته اند و در چه گُه بازاری غلت و واغلت(قَلت و واقلت) می زنند. "اعتمادِ ملی" خیلی روزنامه ی خوبی ست. کمک ام می کند خیلی چیزها را فراموش نکنم. از کروبی خیلی ممنون ام که این کمک را به من کرد. ممنون مهدی جون! ـ دی روز رفته بودم کاخ نیاوران برای جشن واره ای که یک هزار و صداُمین سال تولد فردوسی بهانه اش بود. جشن واره ای که آن جا هم، مثل خیلی جاهای دی گر، اتفاقن به استحمار آدم ها مشغول بودند. پان ایرانیست هایی که "فرهنگ ملی" را بهانه کرده بودند و لباس هاشان، کراواتی داشت که هیچ تناسبی با ملی بودن و ایرانی بودن نداشت. آدم های بالاشهری ای که سیرِ سیر بودند و درد نداشتند و حداکثر دردشان این بود که لکه ی بستنی ای روی پیراهن یا دامن و یا .... شان(کلمه ی بد!) افتاده است و مجبورند این لباس را برای شست و شو بدهند نوکرشان! آدم های سیری که تا حلقوم شان، پر شده بود از گوشتِ بوقلمون و از این که دنیا همه اش با پول تعریف شده است، انتقاد می کردند. آدم های سیری که باور بفرمایید حاضر بودند برای یک لیوان شربت پرتغالِ سن ایچ، در صفی به درازایِ .... شان(کلمه ی بد!) بایستند. کسانی که اسلام را به باد استهزا گرفتند و هر چه از دهان شان در آمد بد و بی راه گفتند. آدم هایی که پنج خط فردوسی نخوانده بودند و می خواستند ملی گرایی بازی در بیاورند. من از آدم هایی که سرشان در خشتک شان است و جایی را نمی بینند بدم می آید. آدم باید خیلی انصاف داشته باشد. ـ "شما حاضری با من ازدواج کنی؟!" این جمله ای ست که خیلی دوست دارم در مورداش بنویسم. در حد چند پستِ نون و آب دار. اگر چه شاید کسی درخواست نداشته باشد. دوست دارم کمی بی ادیبانه و جسورانه بنویسم اش.
تبلیغات


