تبلیغات
وب‌نوشت دنج
شنبه 20 شهریور 1389  04:13 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: مصرع سوم ،

من گرد ِ جنون عشق گشتم امروز
از عشق به جز جنون ندیدم امروز
من واسطه‌ی تو و فلانی؟ هیهات
من فاصله‌ی تو و جنونم امروز

شش دسامبر دو هزار و ده

   


نظرات()   
شنبه 6 شهریور 1389  02:17 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ قرآن خواندن و ختم ِ قرآن را خیلی به‌مان توصیه كرده‌اند. می‌خوانم و با این‌كه قرآن‌های این‌جا ترجمه ندارد، خیلی چیزهای‌ش را می‌فهمم و بعضی وقت‌ها هم به هم می‌ریزم. خیلی وقت‌ها این‌طور است. می‌گیردمان ... ریا شد؛ بگذریم! ... و عجب زیبا قرآن می‌خوانند این پیش نمازهای عرب. و چه دل‌بری‌ئی می‌كنند با این زیبا خواندن‌شان. اشك توی چشم‌ها حلقه می‌زند و وقتی كه بفهمی كه چه می‌خواند و ترجمه‌اش چیست كه دیگر غوغایی‌ست.

ـ بدی بی‌زبانی این است كه نتوانستم دقیق بفهمم چه‌قدر از كسانی كه مسجد النبی می‌آمدند اهل ِ مدینه هستند. با این حال، صبح‌ها، بعد از نماز صبح، مأمومین هستند كه همه‌گی به سمت بقیع حركت می‌كنند و ادای احترامی هم  به اهل بیت می‌كنند و این در حالی‌ست كه چون جمعیت زیاد است، وهابی‌ها كم‌تر گیر می‌دهند و داد و بی‌داد‌شان كم‌تر است. در این خیل ِ جمعیت هم آنجور كه می‌گفتند اهل مدینه هم هستند و اهل مدینه همه وهابی نیستند و وهابی‌ها بیش‌تر آن‌هایی‌ هستند كه طلبه هستند و الخ.

ـ روز ِ آخری، بنا شد استثنائا كاروان ما را ببرند مسجد شیعیان. مسجد شیعیان در مدینه، در اطراف و جوار باغی‌ست كه آن را امام حسن علیه السلام وقت كرده‌اند. آن‌جا كه رسیدیم صبح بود و در ِ مسجد بسته. در زدیم و در را باز كردند و رفتیم داخل و چون هنوز صبحانه نخورده بودیم سفره اداختیم و دِ بخور. محیط جالبی بود تشكیل شده از چندین قطعه كه درون همه‌شان نخل‌ها افراشته شده بودند و محیط‌های محصور شده با لیف خرما و غیره را درست كرده بودند. ساختمانی هم بود كه بنای اصلی آن‌جا بود و ما را آن‌جا بردند. زیرزمین مانندی بود كه وقتی آن‌جا رفتیم كاروان‌ دیگری نیز به ما پیوست و كارشناسی آمد و در مورد مكان‌های باستانی مدینه توضیح داد. اما دیر. چون روز ِ آخر بود و اگر توضیحات را زودتر داده بود، بیش‌تر به كارمان می‌آمد. بعدتر كه توضیحات تمام شد، بیرون رفتیم و آن‌جا بازاری درست كرده بودن كه فروشندگان‌ش شیعیان مدینه بودند. آن‌جا بود كه بُرد ِ یمانی خریدم كه كفن كنم و وقتی نعش‌مان دراز به دراز افتاد، با آن بكنندمان توی قبر. همان‌جا هم دعا كردم كه نیازی به كفن نباشد و این تیكه گوشت هم ان شاء الله همان موقع مرگ بسوزد و این‌ها. به چهار هزار تومان كفن خریدم و چند تیكه‌ی دیگر لباس و غیره. بعد هم رفتیم و بعضی مكان‌های مدینه را نشان‌مان دادند. یكی‌اش شكافی بود در كوهِ احد كه وقتِ جنگ، پیام‌بر را برای محافظت به آن‌جا برده بودند. جایی بود كه كاروان‌ها را آن‌جا نمی‌بردند و ما استثنائا گروه ما را برده بودند. بگذریم.  

   


نظرات()   
چهارشنبه 3 شهریور 1389  08:54 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 3 شهریور 1389 08:57 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ خوش‌گل‌های وهابی را انتخاب كرده بودند برای نصیحت خلق‌الله كه كارهای شرك‌آلود نكنید و مسلمان باشید و اگر اجازه می‌دادی حتا می‌گفتند آدم باشید و غیره. زیبایی‌شان ـ زیبایی ِ مردانه البت! ـ به حدّی بود كه پیرمرد ِ ساده‌ای كه بحث كردن و گیر دادن آن‌ها را دید و كنار ِ دست‌م ایستاده بود و غائله را تماشا می‌كرد، آرام گفت كه شمایی كه این‌قدر خوش‌گل هستید چرا وهابی شده‌اید!؟ تصورش به گمانم از شمر و حلّاج و غیره هم احتمالن آدم‌هایی‌ست سیبیلو و هیكلی و عصبی كه گوشه‌ی صورت‌شان هم جای شمشیر مانده است و این‌ها. حال كه این‌گونه نبوده است و خیلی از این‌د آدم‌ها كه ما لعن و نفرین‌شان می‌كنیم، احتمالن در قائده‌ی همین وهابی‌های خوش‌گل، زیبا بوده‌اند.

ـ برای‌م زیادی بچه‌های عرب‌ها خیلی چشم‌گیر بود. خانواده‌گی آمده بودند و هر كدام‌شان سه چهار پنج شش تا بچه دور و برشان ولو بودند و فاصله‌ی زاییدن‌شان چیزی در حدود یكی دو سال. طرف فرصت نداده بود به زن‌ش و مثل ِ این سیگاری‌ها كه سیگار با سیگار روشن می‌كنند، بچه‌ها را شیر به شیر در آورده بود. و چشم‌های این دختركان و پسركان ِ عرب كه هنوز حتا بوی ِ تكلیف هم به مشام‌شان نرسیده بود چقدر زیبا بود و ناخواسته آدم را یاد ِ شعرهای عرب ِ جاهلی می‌انداخت كه برای عربی‌دانی، توی كتاب‌های سال‌های اول و دوم طلبه‌گی به خوردمان می‌دادند و من ان موقع تعجب می‌كردم كه چرا این‌ها این قدر شیفته‌ی چشم و ابرو و این‌ها بوده‌اند. الان بیش‌تر می‌توانم درك‌شان كنم.

ـ روضه‌ی منوره، توی مسجد النبی‌ست. بین ِ منبر و قبر پیامبر و اگر اشتباه نكنم تا حدود ِ چهار ستون به عقب. ستونی هم هست آن‌جا به اسم ِ ستون توبه كه نزدیك آن بودن و نماز خواندن و این‌ها، ثواب دارد و كلی هم حساب و كتاب و قائده. وهابی‌ها هم آن‌جا نشسته‌اند و مواظب‌اند كه كسی خدای ِ نكرده آن‌جا نماز نخواند و تا بخواهی نماز بخوانی صدای همه‌شان در می‌آید و ناچارت می‌كنند بنشینی كه در كنار قبر نباید نماز خواند و همان احتجاجات ِ وهابی‌ها. این قدر هم سواد ندارند كه بفهمند كه نماز مستحبی شیعه را می‌شود در هر حالتی خواند و ایستاده و نشسته ندارد و سر ِ كارند و غیره. روضه كه می‌رفتم، اطلس و نقشه را باز می‌كردم و اسم ستون‌ها و جاها و غیره را در می‌آوردم و تطبیق می‌دادم. ستون ابوالبابه و ستون توبه و اصحاب صفه و خانه‌ی ام ابیها و قبور پیامبر و آن دو نفر و غیره. مثل ِ توریست‌ها كه هی سعی می‌كنند بیش‌تر بدانند، چنین كردم و البت كه دانستن ِ این‌ها برای تاریخ‌خوانده‌ای مثل من واجب بود. به این امید كه دریچه‌ای هم گاه باز ‌شود و معرفتی نصیب.

ـ در مدینه مات بودم. منی كه وقتی سوار ِ قطار، به ایستگاه ِ مشهد می‌رسیدم، تا گنبد، در حدّ یك چشم به هم زدن دیده می‌شد، حال‌م دگرگون می‌شد، مدینه نتوانست زیاد به هق هق‌ام بیندازد. با آن‌كه مشهد، یك معصوم دارد و این‌جا، شش. تاریخی بیش‌تر از مشهدالرضا نیز در پس‌ش است و در و دیوارش روضه‌ی مسلم است. مات ِ مات بودم. مثل ِ آدم‌های ولو كه گیج و منگ نماز می‌خوانند و راه می‌روند و سر ِ كلاس می‌نشینند و غیره.

 

   


نظرات()   
شنبه 23 مرداد 1389  11:45 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ هر پرواز ِ رفت و هم پرواز برگشت، مهماندارهای هواپیما برای‌م جالب بودند. برگشت جالب‌تر از این جهت كه چند كلمه‌ای هم فرنگی با هم حرف زدیم و دخترك ِ فیلیپینی از بلد نبودن فارس گفت و از بلد بودن پزشكی و این‌ها. توی این پروازها بود كه آهی كشیدم از این‌كه به خاطر ِ مدرك ِ دانش‌گاهی، زبان را نتوانسته بودم ادامه بده و نمی‌توانستم خوب با این‌ فرنگی‌دان‌ها حرف بزنم و اختلاط و غیره. مهمان‌دارها را به گمان‌م وقتی به مصاحبه می‌پذیرند، زیبایی هم برای‌شان مهم است. همه‌شان خوش‌تیپ و خوش‌ بر و رو بودند. چه ان پسرك ِ عربی كه در رفت مهماندار ِ ما بود و چه آن دخترك ِ عرب كه روسری ِ مشكی‌اش را روی ِ سرش انداخته بود و به قائده‌ای این كار را كرده بود كه از بیست سی متری هم می‌شد آن طرف ِ روسری را دید و ... بی‌خیال!

ـ اول ِ ورودمان به اتاق ِ هتل ِ مدینه، رفتم و دست‌شویی را چك كردم تا ببینم توالت‌ها فرنگی‌اند یا آدمی‌زادی؛ كه دیدم به قائده از هر كدام یكی زده‌اند تا استرس نداشته باشیم و حمام هم دوش دارد و وان و غیره كه یاد ِ الیاس افتادم كه آرزو داشت خانه‌شان وان داشته باشته باشد و ولو شود توی ِ وان و سیگار و آب میوه و غیره. دست‌شویی مكه اما فرنگی بود و پدری در آورد ازمان و من هر چه تلاش كردم با این ارتباط خوبی بگیرم، نتوانستم!

ـ بیش‌تر ِ سفر را دشداشه پوشیده بودم. همان كه وقت طلبه‌گی به قصد آن‌كه با عبا و عمامه همراه شود، داده بودم دوخته بودن‌ش. با پارچه‌ی زُبده‌ای كه از زاهدان ابتیاع كرده بودم. این‌كه زیر ِ دشداشه چه بپوشیم هم شده بود ملعبه‌ای برای این‌كه با ریحانه گاه شوخی‌ای كرده باشیم. خاطرات ِ بعض ِ دوستان را از عرب‌هایی كه زیر ِ دشداشه هیچ نمی‌پوشیدند گفتیم و شلوارك‌ پوشیدن و شُرت و شلوار و غیره. در نهایت رفتیم و از بازار یك شلوار خوش‌جنس خریدیم تا زیر ِ دشداشه‌مان چیزی معلوم نشود!

   


نظرات()   
دوشنبه 18 مرداد 1389  08:23 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 مرداد 1389 08:26 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

متن هایی که هنوز فرصت ویرایش و پیرایشش را نداشته ام

...........................................

ـ از همان وقتی كه فهمیدیم مكه و مدینه و حج و این‌ها یعنی چه، دعا می‌كردم كه قسمت‌م شود. بارها و بارها. مادرم هم همیشه دعا می‌كرد كه ان شاء الله با زن‌ت بروی و من در می‌آمدم كه درست دعا كند و مگر چه عیب دارد آدم یك بار مجردی برود و یك بار هم با هم‌سرش و مادر راضی نبود ته ِ دل‌ش. همان‌گونه هم شد و سال‌گرد ِ اول ِ ازدواج‌مان، قرین شد با همین عمره‌ی مفرده‌ی متأهلی. یعنی بیست و هفتم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و نه شمسی تا هشتم ِ مرداد ِ همان سال ِ شمسی. توی شعبان.

ـ بانو، هم‌سر، زن، هم‌راه یا هر چه، مایه‌ی سفر بود و هم‌راهی‌اش غنیمتی بود برای‌م. بی‌تعارف و بی‌هیچ تكلّفی و منّتی. بیست و یك‌روز را هر رو با هم بودیم و همه جا با هم‌ رفتیم و خلاصه ماه ِ عسل ِ مجددی بود. دست‌ها گره می‌زدیم و البت به‌مان فهمانده بودند كه عربستان پارك ِ لاله نیست و این‌جا بد می‌دانند دست‌ها را گره بزنید و غیره كه ما خیلی رعایت كردیم. كاروان‌مان هم تقریبا همه متاهل بودند جز چهار پنج دخترك كه به ضرب و زوری جا شده بودند و آمده بودند. چون عربستان منع كرده است كه دخترهای مجرد بیایند و این‌ها نیز با بهانه‌ی این‌كه مدیر كاروان دایی و عمو و غیره است توانسته‌اند زیرسیبیلی، حاجیه خانوم شوند.

ـ یعنی من مدل‌م این‌طور است كه وقتی می‌خواهم بروم جای جدیدی و شهری و برّی و روستایی، یك نقشه می‌گیرم و هی براندازش می‌كنم و بالا و پایین می‌كنم تا بفهمم كجای ِ ارض دارم راه می‌روم. بعدتر هم ولو می‌شوم توی روستا و شهر و از این طرف به آن طرف ِ شهر و پیاده روی و دیدن ِ آدم‌ها كه از همه چیز مهم‌تر هستند و باقی. این شفر ِ عمره و این‌هایی را هم كه رفتیم اول‌ش همین‌طور شد. اطلس مكه و مدینه را اول گذاشتم توی كیف كه فراموش نكنم و بعدش ساك را بستیم و راهی شدیم. به قائده‌ی من باید همان كارهایی كه می‌كردم را انجام می‌دادم و پیش می‌رفتم. اما از بس این سفر را خاص كرده بودند برای‌م(كه البت خاص هم بود) كه گفتیم مبادی ِ آداب و این‌ها باشیم و هر چه استاد ازل گفت بگو را بگوییم. حال آن‌كه وقتی مدینه‌گردی و مدینه‌مانی تمام شد و قصد ِ مكه رفتیم، می‌توانم بگویم تنها جایی را كه به رسم ِ خودم رفتم و حالی مشاعف هم بردم، روضه‌ی منوره بود و بقیع. باقی را دیگر چون در حال ِ خودم نبودم و آداب سفر ِ خویش رعایت نكرده بودم، زیاد نچسبید.

.......................................

ادامه دارد

   


نظرات()   
یکشنبه 27 تیر 1389  09:59 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

سلام

چند ساعت دیگر پرواز داریم برای عمره‌ی مفرده.
 مطمئن هستم حق بر گردن خیلی‌ها دارم و مطمئن هستم كه خیلی‌ها را ناراحت كردم و مطمئن هستم كه ....
سخت هم هست حلال كردن ِ كسی كه شاید بی‌ادبانه و به دور از تقوا حركتی انجام داده باشد....

اما حلال كنید و بگذرید و امیدوارم كه صحرای محشر به این خاطر هم شده، خدا از همه‌مان در گذرد كه آن روز، روز ِ سختی‌ست....

خیلی‌ها را خیلی وقت‌ها، خیلی زیاد اذیت كرده‌ام كه گاه حتا روی ِ عذرخواهی نیز ندارم ....

یا حق

   


نظرات()   
جمعه 28 خرداد 1389  11:05 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ دل، كه در گروی ِ گاه یك هم‌نشینی ساده‌ست، گاه در گروی ِ یك هم‌كلامی ساده‌ست، گاه نیز در گروی ِ یك “در یاد بودن” نیز می‌ماند. یعنی یك در یاد بودن ِ ساده.

ـ موها را ریختیم پایین. نه آن حد كه انتظار می‌رفت. اما در همین حد كه زیاد لازم به شانه زدن نباشد نیز، خوب است.


ـ امتحانات دارد شروع می‌شود ظاهرن! درس‌نخوانده‌ایم و واقعن هم نشده است بخوانیم و شرمنده‌ی درس و بحث و خودمان و استاد و جامعه و جهانیان هم هستیم! چه می‌شود كرد این روزها را !؟ هــــــیــــــــچ!

ـ بعض ِ دوستان
، از برادر به آدم نزدیك‌تر می‌شوند. سایه‌ی لطف‌شان بر سر ِ آدم كه باشد، خودش كلی‌ست. حتا آدم می‌ماند چه‌طور باید تشكر كند این همه محبت و لطف و سایه‌گی را!

ـ هنوز نشده است درست و درمان ورزش كنم. به شدت نیاز دارم به ورزش سنگین. فكر می‌كنم ورزش می‌تواند خیلی چیزها را از درون بزداید و نیروی ِ تازه‌ای بدمد در وجود. هم‌راه می‌خواهد ورزش كردن كه كم است. من فقط استخر و دو را می‌پسندم.

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد