نوشتههایم را نخوان، آرایشت به هم میریزد
مادر و دست را كه گفته
بودم برایات. روزهای اول محرم هم همینطور است. آدم كمی شاذ میزند. شاذ زدن، یعنی
سر به هوایی. آدم كمی سر به هواست روزهای اول. هی گریهاش میگیرد الكی. میخواهد
برود و ضجّه بزند از دلتنگی. ربطی هم به ظهر عاشورا و اینها ندارد ها. چیزی توی
مایههای بچهایست كه مادرش را گم كرده باشد و تازه مادرش پیدا شده.(یا تازه پیدایاش
كردهاند!)
امروز داشتم فكر میكردم كه این زندگی این روزها دیگر مسخره و خسته كننده نیست. فكر میكردم این زندگی دیگر مهم نیست. یعنی چگونه زندگی كردن مهم نیست دیگر. زندگی كردن مهم است. دیگر فكر نمیكنم به اینكه چگونه زندگی كنم. فقط زندگی میكنم و خیلی هم كیف دارد. دیگر فكر نمیكنم چه جوری درس بخوانم یا اصلا درس خواندن چه كار بیهودهای است یا مزخرف است و بی مزه و وقت تلف كنی و الخ. الان خود به خود اگر درس بخوانم. تصمیم نمیگیرم بخوانم اما دارد پیش میرود. نتیجهاش هم بعدا میبینم. هرچی هم كه باشد راضیام. به شرطی كه خودم كم نذاشته باشم. تلاشم را بكنم. آن وقت دیگر نتیجه مهم نیست. امروز فهمیدم به خاطر چی بود كه این همه از درس خواندن بدم میآمد. امروز فهمیدم چرا به درس خواندن حساسیت پیدا كرده بودم. چون هدفم بود. هدفم نبود. دو راه پیش چشمهام بیشتر نبود. اینكه درس خواندن هدفم باشد یا نباشد. بعد ازش بدم میآمد. دوستش نداشتم. نمیخواستم هدفم باشد. بیگانه بودم باهاش. حالا اما فرق میكند. حالا درس ابزار است. حالا ادامه تحصیل ابزار است. حالا چگونه زندگی كردن چگونه درس خواندن چگونه نفس كشیدن، نه اینكه مهم نباشد، مطرح نیست! امروز فكر میكردم كه اگر آدم یك هدفی داشته باشد توی زندگیش، دیگر بقیهی چیزها چقدر معنا دارد. یك چراغی كه توی اتاق روشن باشد، همهی وسایل را روشن میكند. وقتی روشن نیست، هیچی نمی بینی، همه چیز توی تاریكی است، همه چیز ترسناك است، همه چیز غریب است، هیچ چیز را نمیبینی، نمیفهمی، میترسی، بدت میآید از لمس كردن بعضی چیزها. اصلا بهشان كه دست بزنی برق میزنند توی دستهات. میترسی. چراغ كه روشن باشد همه چیز عادی است. این قدر عادی است كه فكر میكنی همیشه این همه عادی بوده. هدف مثل چراغ است. زندگیات را روشن میكند. دور و برت را تازه میبینی. میفهمی این چیزها همه وسیلهاند فقط. لولو خرخره نیستند هیچ كدام. هدف كه باشد راحت راه میروی، میدوی، عشق میكنی، زندگی میكنی. هدف مثل چراغ است. یكهو روشن میشود. باید دنبال كلید بگردی. نباید دنبال چراغ بگردی. چراغ خاموش را پیدا كنی به دردت نمیخورد. كلید برق را باید پیدا كنی. چراغ را باید روشن كنی. امروز فكر میكردم امروز فكر میكردم اگر مهدیه و مرجان این جوریاند، به این خاطر است كه نمیخواهند مثلا درس خواندن هدفشان باشد. چقدر خوب! اما درس خواندن باید ابزار باشد. هدف نباشد. قبل از همه ی اینها چراغت را روشن كن. بعد بگرد دنبال كلید. دنبال چراغ خاموش نرو.
امروز آدینهست. سرم درد میكند. نه از آن سردردهای مدرن. از همان سردردهای خیلی سنّتی كه آدم لذّت میبرد از آن و نمیخواهد نبودش را. از آن سردردهای سنّتی كه مزاحم ِ فعالیتهای تو نیست و بل كمك میكند به بــِه بودن. از همان سردردهای شاعرانه كه تا نباشد، شعری نیست. از همان سردردهای شاعرانه كه بعضیها برای داشتنش، به سیگار متوسل میشوند و خیال میكنند دارندش.
این وقتهاست كه آدم دوست دارد دراز بكشد و شعر بخواند و بعضی وقتها مستی كند با متنها. بنویسد. كــِرم بریزد به بغلدستیاش.(اگر بغلدستیای باشد البت) دوست دارد الكی بهانه بگیرد و شكوه كند از همه چیز. این وقتهاست، كه غذا واقعن طعم ِ دیگری دارد.
نصفهنیمه شد این متن. به همان دلایلی كه در همین مطلب بگفتم دیگر.
1. "خیلی زیاد است. پازل ِ هزار تایی. مطمئن هستی میخواهی
درستش كنی؟ خیلی سخت است." اینها را خواهرك ِ هشت سالهام گفت، وقتی دید یك
پازل ِ هزار تایی خریدهام.
2. قسمتِ
دوم ِ مطلب ِ : شاید تو باید مهمتر باشی.
3. شاید: بند چهارم ِ پست ِ پیشین.
4. به پانصد نرسید این وبلاگ.... همانكه فكر می كردم.