روزی میخواهم تو را
ببینم كه تو بخواهی و لازم ببینی؛ وگرنه من كه نه میدانم كجایی و نه میدانم میخواهی
ببینیام یا خیر. من چه كارهام كه بخواهم از این جور خواستنها را. من همینی كه
دارم را دارم سفت میچسبم كه نكند بپرد. بعض ِ وقتها هم عنایتی میشود و داشتهها
افزون میشود؛ اگر چه خود خیلی وقتها خیلی داشتهها را از كف دادهام و ماندهام
دستخالی. نمیدانم چه باید كنم.
این روزها دلم تنگ میشود برای تو. با اینكه هیچ وقت ندیدمت. با اینكه نمیدانم
وقتی ببینمت، چه حالی می شوم. "با اینكه" های من زیاد است مولا. زیاد
است و در قدّ و قامت این متنهای بیسوادی نمیگنجد. همیشه منتظر بودهام
كه ببینمت. فكر میكنم وقتی ببینمت احتمالن آدم بهتری شدهام. وگرنه آدم بد كه
شما را نمیبیند(؟!) چه میگویم!؟ بیخیال.... غروب جمعه كه میشود،
خیلی وقتها غم میگیردم. گفتهاند كه غروب جمعهها نگاهی میاندازی به كارنامهی
ما و دلگیر كه میشوی از این كارنامهی هفتهگی فضاحتبار، ما نیز دلگیر میشویم.
آخر میگویند از اضافهی گل ِ شما بود كه شیعیان را خلق كردند. همین كه میبینم
گاه كه دلگیر میشوم غروب ِجمعهها، میگویم نكند ما را نیز ار اضافهی گل ِ شما
..... خدا كناد. مولا! به دعای خیر شما
هفتهی بعد، بهتر از اینی باشم كه بودهام؛ ان شاء الله ....
اینجا ایران است و
طهران و شمال ِ شهر. جایی كه یك روزی از
لحاظ مادّی با پایین شهر مقایسه میشد؛ اما اكنون گاه پایینشهریها، مایهدارتر
هستند از شمال ِ شهریها. اینجاها خیلی بد میشود گاهی. وقتی میروی بیرون نمیشود
نفس كشید از بس هوا كثیف است. خیلی بد میشود آنوقت. * نمیشود مغازهای پیدا
كرد كه آبانجیر بفروشد. مثل همان سالهای 69 و 70 كه پایین شهر بودیم و كنار كوچه
و خیابان بساط ِ آبانجیزی و آب آلبالوئی پهن بود و میشد با یك تومان ِ نا قابل یك كاسه آبانجیر خرید. اینجا اگر خیلی
دلت هوس كند، میتوانی پیتزای پپرونی بخوری یا آیس پك بخری؛ كه خییل هم خوشمزه
نیست نسبت به آن آبانجیرها. اینجا همه چیز را باید گران بخری. اگر چیزی گران
نباشد، حتمن چیز خوبی نیست. خیلی چیزها را اصلن گران میفروشند تا خریده شود؛
وگرنه آنقدر هم قیمتش نیست. * اینجا شمال شهر است و
هوا كثیف است. هوای نفسها خیلی پر است از كثافت. یاد قدیمترها به خیر. وقتی شب
بود و ماشین نبود و در راه مانده بودیم، به سرعت ماشینی پیدا میشد و سوارمان میكرد
و تا یك جایی میرساندمان. آخرش هم تا میآمدی پول بدهی میگفت صلوات بفرست. آدم
هم تعجب نمیكرد كه چرا پول نمیگیرد. اما الآن وضع فرق كرده است. خیلی باید وسط
باران صبر كنی تا كسی دلش بسوزد و برساندت تا جایی. بعدش هم به جای فلان مقدار
كرایهی آن مسیر، زیادتر بگیرد. اگر هم پول نگیرد تو تعجب كنی كه چرا پول نگرفته
است. * اینجا شمال شهر است و
هواهای كثیف دارند نفس میكشند. دخترك ِ شش ساله، آنقدر در مورد رابطهی جنسی
اطلاعات دارد كه همین الآن هم میتواند بدون كمكِ كسی باردار شود و بزاید. پسربچهی
نه ساله هنوز شاشش كف نكرده است، به اندازهی یك آدم بالغ در مورد همهی مسائل
اطلاعات دارد. دختركهای دبستانی روی دفترشان عكس یك قلب میكشند و تیری از درون
آن رد میكنند. * اینجا شمال شهر است و
بچهها به زور هم شده هفتهای چند بار میروند حمام. بچههای اینجا معنی خاك بازی
را نمیدانند و لذتش را هم نمیچشند هیچوقت. بچههای اینجا همیشه تمیز هستند و
بوی شامپو بدن میدهند. پسربچههای اینجا معنی رقابت و دعوا كردن را نمیدانند و
سوسول بار میآیند. دختربچههای اینجا نمیدانند كه چهقدر لذتبخش است وقتی كه
گوشهی كوچه با چادر ِ مامان، خانه درست شود و خاله بازی كرد. * اینجا شمال شهر است و
خیلیها دستشان توی شرتشان است. وقتی فكر میكنند، دستشان توی شرتشان است. وقتی
درس میخوانند، دستشان توی شرتشان است. وقتی رانندهگی میكنند، دستشان توی شرتشان
است. وقتی فیلم میبینند، دستشان توی شرتشان است. مثل غربیها. یك دستشان توی
شرتشان است و یك دستشان روی شكمشان و به لباسشان مینازند. "خورد و پوش و
لذت آغوش". یا به قول ِ آن فلانی :"حلق و دلق و جلق".
من همینی هستم كه دارد این متن را مینویسد. همینی كه خیلی
وقت است دارد دنج را به روز میكند. از همان اوایل ِ دنج هم هیچ فرقی نكردهام. نه
فرق كردهام، نه خواستهام كه فرق كنم. من همینی هستم كه در و دیوار ِ این شهر
گرفتارم كرده است. همینی كه آدمها و آدمكها گرفتارم میكنند. گاهی شعر می گویم،
گاهی قلم میزنم، گاهی حرف میزنم و گاهی كار و از اینجور مشغولیات دنیا. در همهی
این وقتها و آنْها هم خدا هست ان شاء الله. من سعی كردهام خودم باشم. یك رو داشته باشم و با هر كس كه
دیدم، به یك رو برخورد كنم. البت با اقتضائات ِ عقلی و شخصیتی آن طرف. من همینی
هستم كه اگر ركسی حرفی داشته باشد بزند، می آید و رو به رویم مینشیند و می زند.
بیهیچ محابایی و ترسی. می داند هم كه جایی درز نمیكند. می داند كه این حرف زدنش
و این مشورتش به نفعش خواهد بود. من هم سعی میكنم در حدّ توان ـ كه زیاد هم نیست
ـ كمكش كنم. بر عكس خیلیها كه نه میتوانند و نه می خواهند و نه اگر این دو مانع
نباشد، توفیق آن مییابند كه كمك كنند. بماند .... من خودم هستم. بیهیچ ماسكی و بیهیچ ادایی. بیادب باید
تأدیب شود و اگر نشد، تنبیه. خم به ابرو نمیآورم اگر لازم باشد تأدیب و تنبیه
كنم. مثل ِ خیلیها نیستم كه قرتیگری و سوسولی از سر و كولشان میبارد و آب ِ
دماغشان را نیز دوستدخترشان و مادرشان میگیرد. من اگر نتوانم آب دماغم را بگیرم
هم نمیدوم كسی بگیرد. روی صورتم بماند بهتر از این است كه .... چه میگویم؟! هنوز هم كه هنوز دلم میخواهد بنویسم. از همه چیز. دنج را
به روز كنم و بنویسم و بنویسم و بنویسم. مثل ِ خیلی وقت پیشتر كه هر روز چند بار
دنج به روز میشد. مثل خیلی وقت پیش كه خیلی حرف داشتم و آن خیلی حرفها را مینوشتم
برای همه. اما خب اكنون ِ زمانی نمیشود. وقت نیست. "درگیرم" و در
"گیر". خوب هم هست این درگیریها. شُكر. كار و درس و كتاب و تعیل و این
حرفها خیلی خوب است. بدبخت آن كسی كه از زندهگیاش راضی نباشد و راضی به رضای حق
نباشد. به چه امید زندهاند این بشرها؟! چه قدر خوب است آدم مینویسد و نمیترسد كه تخطئهاش كنند.
آخر خیلیها نمینویسند چون میترسند دو روز دیگر رفیقی و كسی بیاید و به باد ِ
تمسخرشان بگیرد. ترس ِ كاذب. كسی نیست بیاید بگوید آخر : دیوانه! خب تمسخر كنند؟
كه چه؟ چیزی كم نمیشود از تو. تمسخرت كردند، برخورد كن و تأدیب و اگر نشد هم تنبیه.
كاری كن كه دمشان را بگذارند روی كولشان و بروند ردّ كارشان. بیناموس هستند برخی
كه برخی دیگر را به تمسخر میگیرند و ننگشان را باید به خودشان بازگرداند. چه میگویم
من امروز؟! نمیدانم. میخواهم همینی كه هستم باشد. یه بهتر شوم. پسركِ یك لا
قبایی كه وقتی لازم است لباس میخرد. همیشه می خندد و وقتی لازم شد هم ناراحت و
عصبانی میشود و به دار میكشد برخی را كه نكبت از سر و رویشان میبارد و خیال میكنند
همه كارهی دنیایند. پسركی كه برای ماندن نیامده است و برای رفتن هست كه هست. پسركی
كه برایش فرقی ندارد كه در یك رستوران ِ شیك ِ رنگارنگ، غذاهای متنوع بخورد یا زیر
ِ كرسی ِ مادربزرگ دراز بكشد و سیبزمینی آب پز با نمك و نان بخورد. شاید هم این
دومی را دوستتر داشته باشد. آخر هر وقت اینگونه بوده است، چشمهایش را نم گرفته
است از این همه بودن ِ خدا. از این همه سادهگی و از این همه رفتارهای معمولی. دلَ
رفتار معمولی میخواهد. رفتار ِ بیقید. آه! كجایید رفتارهای معمولی؟! بس است گمانم.... هر چه دارم از خدا دارم. هیچ از خود ندارم
كه بخواهم در درگاهش عرضه كنم. همیشه بیش از آن كه شایستهاش باشم داده است. الهی
و ربی من لی غیرك ....
ـ دیشب ساعت ده و نیم خوابام برد. خوابم برد یعنی اینکه
از خستهگی دراز به دراز روی تخت افتادم و خوابیدم. خیلی خسته بودم. ـ دیشب ساعتِ دوازده و پنجاه دقیقه بود که بیدار شدم و
گوشی موبایل را برداشتم تا ببینم پیامکی رسیده است یا خیر. چهار پیامک رسیده بود. ـ پیامکها از سه نفر بود. خواندم و دیگر نتوانستم بخوابم.
ـ ساعت یک و خردهای بود که به همراه همسر رفتیم سر ِ مزار
ِ شهدای ِ گمنام. تا حدود دو و نیم آنجا بودیم. ـ همین
راستش را بخواهید، هابیل را داریم راه میاندازیم. نه اینكه راه نیفتاده باشد. كه راه افتاده. اما هنوز
نیاز به ترمیم دارد. یعنی باید مثل یك درخت، كنارش چوبی بگذارم تا راست و درست
بالا بیاید و كج رشد نكند. برای همین هم هست كه خیلی طول كشید تا به همین جایی كه
هست برسد. از انتخاب اسم و آدرس
گرفته تا طرح گرافیكی سایت و باقی ِ چیزها ، همه را داریم آرام آرام راه میاندازیم.
خیلی هم اشكال دارد همه چیزش. اما خوب باید راه بیفتد دیگر. فعلن وبنوشت هابیل راه افتاده است و باقی اجزا، به مرور فعال خواهد شد. شاید وبنوشت دنج را هم بعد از
اینكه آنجا سر و سامانی گرفت، از روی هاست میهنبلاگ برداشتیم و بردیم گذاشتیم
روی هاست ِ شخصیمان. خدا را چه دیدهاید. اتفاق است دیگر!
- دنبالک ها:هابیل.آیآر ،وبنوشت هابیل ،
ـ امروز آدینهست. آدینه یعنی جمعه. جمعه هم یعنی تعطیلی. تعطیلی هم یعنی صفا. اما
امروز چون باید درس خواند و فردا امتحانش را داد، از تفریحات نباید خبری باشد. فردا
سختترین امتحان ِ این ترم را دارم. ـ ازدواج هم چیز ِ خوبی است. هنوز خیلی باورم نشده است. خب آدم دنیای جدید
را دارد تجربه میكند كه پیشتر تجربه نكرده است دیگر. ـ من از این بچهگانی كه فكر
میكنند باید پیش از ازدواج تجربه كرد، حالت تهوع پیدا میكنم. همین چند ماه ِ پیش
بود كه با یكی از دوستان گفتوگو میكردیم و میگفت دختركی كه پیش از ازدواج
تجربه نداشته باشد، به كار نمیآید؛ بحثمان شد و گفتوگو و اینها. انگار میخواهند
آپولو هوا كنند. لامصّبها ! ـ چندی پیش، باز داشتیم در مورد ازدواج و خواستگاری با یكی دیگر از حضرات حرف میزدیم
كه میگفت یكی از دوستاناش در دانشگاه با او درد و دل میكرده است و میگفته كه
متاسفانه شخصیتی را از خود در دانشگاه به نمایش گذاشته است كه كسی تمایل ندارد
برای خواستگاری اقدامی كند. بعضی دختركها خیال میكنند كه وقتی رابطهشان با دیگران
صمیمی میشود و از رسمی بودن خارج میشود، مشكلی پیش نمیآید و .... ـ در گیر و دار تنظیم خیلی چیزها هستیم. تنظیم كار و درس و ازدواج و مطالعه و
غیره. زندهگی جدید، آدم ِ جدیدی میطلبد كه باید زودتر متولد شود. هنوز اما متولد
نشده است. ـ همین
تعداد خیلی مهم نیست.
یعنی مهم نیست تو چند تا پول داری. مهم این است كه چهقدر پول داری. این بچهها را
دیدهای كه میگویند "دو تا پول به من بده؟!" نمیگویند چه قدر؛ میگویند
چند تا. برایشان تعداد مهم است. آدم بزرگها هم گاهی باورشان می شود و میپرسند:
"بابات رو چند تا دوست داری؟!" آنها هم میگفتند مثلن: "پنج
تا".
خلاصه آدمها اولتر،
نمیگوید چهقدر دوست دارد. بعدتر كه یاد گرفت "چه قدر" مهمتر از
"چند تا" است، مثلن جواب میدهد: "بابایم را خیلی دوست
دارم."
برای بعضی بزرگترها
هم "تعداد" مهمتر است از "چهقدر". بعدتر میگویم برایتان....
- دنبالک ها:شمارهی یك ،شمارهی دو ،شمارهی سه ،شمارهی چهار ،شمارهی پنج ،شمارهی شش ،
تبلیغات

