خیلیها توی ِ هپروت میچرخند و با خیال و رؤیای ِ خویش زنده
هستند و نفس میكشند و به قولی خوش هستند. اما زندهگی نمیكنند. سعی كردن
برای فهم ِ همین دور و بری كه ساده و گاه پیچیده مینماید، میتواند كمك
كند برای زندهگی كردن.
راستش خیلی حرف دارم برای زدن. نیاز به لپتاپ دارم .حرفهام رو باید سریع بنویسم. همین.
امروز آدینهست. سرم درد میكند. نه از آن سردردهای مدرن. از همان سردردهای خیلی سنّتی كه آدم لذّت میبرد از آن و نمیخواهد نبودش را. از آن سردردهای سنّتی كه مزاحم ِ فعالیتهای تو نیست و بل كمك میكند به بــِه بودن. از همان سردردهای شاعرانه كه تا نباشد، شعری نیست. از همان سردردهای شاعرانه كه بعضیها برای داشتنش، به سیگار متوسل میشوند و خیال میكنند دارندش. این وقتهاست كه آدم دوست دارد دراز بكشد و شعر بخواند و بعضی وقتها مستی كند با متنها. بنویسد. كــِرم بریزد به بغلدستیاش.(اگر بغلدستیای باشد البت) دوست دارد الكی بهانه بگیرد و شكوه كند از همه چیز. این وقتهاست، كه غذا واقعن طعم ِ دیگری دارد. نصفهنیمه شد این متن. به همان دلایلی كه در همین مطلب بگفتم دیگر.
1. "خیلی زیاد است. پازل ِ هزار تایی. مطمئن هستی میخواهی
درستش كنی؟ خیلی سخت است." اینها را خواهرك ِ هشت سالهام گفت، وقتی دید یك
پازل ِ هزار تایی خریدهام. 2. قسمتِ
دوم ِ مطلب ِ : شاید تو باید مهمتر باشی. 3. شاید:
بند چهارم ِ پست ِ پیشین. 4. به پانصد نرسید این وبلاگ.... همانكه فكر می كردم.
یك)
وقتی دختر و پسر همدیگر را تنها، در یك جای خلوت، گیر میآورند، معمولن یككار بیشتر
نمیكنند. ساكت میشوند. سعی میكنند نفسهای همدیگر را بشنوند. یكهو هوا سرد میشود
و با این كه رو به روی هم دیگر نشستهاند، میتوانند گرمای وجود همدیگر را
بچشند. اینجاست كه میتوانند حتا بفهمند به چه فكر می كند روبهروییشان. دركِشان
از هستی بالا میرود. البت: شاید! دو)
آدمها دوست دارند در هم گره بخورند. اما نمیدانند چه طور. یاد نگرفتهاند. به هم
گیر میدهند و اسماش را میگذارند عشق. به هم میپیچند و فكر میكنند "من و
تو" را كردهاند "ما". سه)
همیشه كشفِ دخترها باید جالب بوده باشد. نه از جنس این كشفهایی كه در فاحشهخانهها
می كنند ها. نه از جنس دیگریست این كشفها. دخترها خیلی باید خوب باشند. پدرم همیشه
می گوید زنها همهشان به بهشت میروند. همهشان آدمهای خوبی هستند.(پدرم احتمالن
فرق آدم و آدمك را میفهمد.) چهار)
احتمال دارد كمی دور شوم از اینجا. اینجا یعنی فضای مجازی. علت دارد. شاید اگر
پرسیدید، گفتم. شاید! پنج)
میشود بازی كرد. با خیلی چیزها. بهتریناش فكر كنم با دنیا باشد. با همین
ابزارها. اگر بازی كردی و دیدی خیلی دارد به تو میچسبد، احتمالن داری زندهگی میكنی.
اما حواسات باشد كه دنیا هم با تو بازی میكند. اما بهتر است تو بازی را شروع كنی.
هر كس مُشت اول را بزند، برنده است. سعی كن خیلی محكم بزنی، تا محكم بخوری. همین! (اگر بلد نیستی، سعی كن كلاس بروی
و یاد بگیری. كار هر خر نیست خرمن كوفتن ها ! )
خیلی چیزها كِرم دارند. مثل درخت. مثل سیب. مثل بعضی بچهها كه میروند آزمایشِ چیز میدهند و میفهمند كرم دارند یك جایشان و برای همین است كه وزنشان همیشه كم است. آدمها نیز، غیر از كِرمِ چیز، كرم هم دارند. اصلن: و بدانیم اگر كرم بنود، بعضیها چیزی كم داشتند. كرم البت چیز خوبیست. مثل گیر. بعضیها خوب گیر میدهند. اما خُب، گیر دادن هم بد نیست. مثل عصبانیت. اما خُب عصبانیت هم بد نیست. مثل غیبت. غیبت هم بد نیست. مثل آدمكُشی. آدمكشی هم بد نیست. مثل خیلی چیزهای دیگر، كرم هم بد نیست. اصلن هر چیزی پر شدن و خالی شدناش خوب است. فقط باید حواسمان باشد یكْهو، خیال برمان ندارد كه ظرفیتمان محدود است. ما آمدهایم در این دَهر، تا ظرفیتمان را زیاد كنیم. از لیوانی به پارچ و گالن و مخزن و بركه و .... تبدیل شویم. باید هی پر شویم. بعد كه پر شدیم، ظرفِ وجودیمان بزرگتر شود. جوری كه انگار خالی هستیم هنوز. تنْهایی سخت است. اما وقتی آدم تنْها میشود، یعنی خدا میخواهد تحویلاش بگیرد حتمن. میخواهد از آن تحویلهای حسابی بگیردش كه در كاماش بماند شیرینیاش. فقط باید تنْها شوید. نه این كه خود را تنْها كنید. بگذارید خودش، میشود. با انگشتش ماه را نشانم میدهد و میگوید: این ستارهی من است از پارگی پیراهنش موهای زیر بغلش را میبینم «جلیل صفربیگی»
ـ نیاز به یك ماساژ
حسابی دارم. تمام عضلات بدنم درد میكند. دلیلاش هم این است كه زیادی ورزش می
كنم. تقریبا یك سالی میشود كه هر روز نمیروم ورزش. هر یك هفته، یك بار هم به
ورزش كردن نمیپردازم. جالبتر اینكه در ماه، یكبار هم به ورزش نمی روم و این یعنی
وحشتناك. برای همین است كه احساس میكنم باید دَمَر روی زمین بخوابم و یكی باشد
كه حسابی آدم را ماساژ بدهد. قبلترها كه خوابگاه بودیم، كسی پیدا میشد تا كمك
كند. اما در خانه كسی نیست از این جور كارها بلد باشد. برای همین است كه كتفام
هنوز درد میكند. گردنم هم. نیاز دارم كسی ماساژم دهد. چون خودِ آدم نمیتواند
خودش را ماساژ بدهد. میشود مثل اینكه خودت رو قلقلك بدهی. وقتی خودت را قلقلك میدهی
كه خندهات نمیآید. هیچ حسی ندارد آدمی. برای همین است كه ماساژ و قلقلك، نیاز به
كسی را برای آدم ایجاد میكند. مگر اینكه ورزش كنی و نیاز نداشته باشی به كسی. بینیاز
از دیگران باشی!
تبلیغات 
