تبلیغات
وب‌نوشت دنج
جمعه 13 دی 1387  01:01 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

بعضی چیزها را نباید تجربه كرد اصلن. تجربه كه كنی، از واقعی‌شان كم‌تر لذت می‌بری. مثل پستونك، مثل ساندویچ، مثل روغن نباتی و مثلِ خیلی چیزهای دیگر.

وقتی تجربه كردی، دیگر شیر ِ مادر بو می‌دهد و خوش‌ت نمی‌آید. مثل ِ روغن كرمان‌شاهی كه خیلی خوب است و تو می گویی بو می‌دهد. مثل دیزی كه باید نیم ساعتی طول بكشد خوردنش و مثل خیلی چیزهای دیگر. لذت اصل را با این بدل‌ها از دست می‌دهی ها.

   


نظرات()   
پنجشنبه 5 دی 1387  10:12 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

هو الودود

 

خدا خاست و متأهل شدیم. خیر باشد ان شاء الله. در سایه‌ی الطاف ِ خاص ِ الهی.

همین

   


نظرات()   
چهارشنبه 27 آذر 1387  10:31 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 27 آذر 1387 10:33 ب.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،


برادرانه و خوهرانه دعای‌ام كنید. بس محتاجم این روزها.... این روزها.... این روزها....
از دعا دریغ نكنید!

   


نظرات()   
سه شنبه 26 آذر 1387  09:18 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 26 آذر 1387 05:46 ب.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

بازی‌های بچه‌گانه و جمعی، زیاد دیده‌ای به حتم. بچه‌ها با آن حرف‌شان را به هم می‌زنند. یعنی وقتی بچه‌ها می‌خواهند حرف‌شان را بزنند، بازی می‌كنند. دخترك‌ها، خاله‌بازی می‌كنند و جای‌ ِ‌ پدر و مادر و بچه، قرار می‌گیرند و حرف‌شان را به هم می‌زنند. با بازی!

آدم، بزرگ‌تر كه می‌شود هم بازی می‌كند. مثلن برای كسی كه دوست‌اش دارد. به دوست‌اش می‌گوید: بیا برویم پارك. حضرت ِ دوست هم بازی در می‌آورد و می‌گوید: نمی‌آیم. نه این‌كه نخواهد بیاید ها. دوست دارد. اما نمی‌گوید. بازی در می‌آورد. تو هم می‌دانی دارد بازی در می‌آورد. برای همین باز از او می‌خواهی بیاید و یا این‌كه به او می‌گویی: "نیاى خودم تنها می‌روم." "تنها" را هم محكم می‌گویی تا بداند با كسی نمی‌روی. بعد هم آخر ِ كار با هم می‌روید پارك. دو نفری.

بازی كردن همیشه هست. برای ِ زدن ِ حرف‌هایی كه نمی‌شود خیلی تابلو گفتِ‌‌شان. نترس. بازی كن. همه می‌دانند داری چه می‌كنی. خجالت نكش. بازی كن. آن هم دست ِ جمعی!

   


نظرات()   
دوشنبه 25 آذر 1387  08:30 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 26 آذر 1387 05:44 ب.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

 محبت خیلی چیزِ خوبی‌ باید باشد. آن هم از جنسِ بچه‌گی‌اش. مثلن، دخترك‌ها، وقتی عروسك‌شان را می‌دهند دوست‌شان، خیلی ناز دارند. تابلو محبت می‌كنند. حتا می‌شود محبت‌شان را دید؛ مثل ِ یك موجود ِ زنده. آن وقت است كه آدم می‌خواهد دخترك را گاز بگیرد از خوش‌حالی. چون خیلی خالص است كارش و آدم شعف می‌گیردش. شعف را گفته بودم چند پستِ پیش.

   


نظرات()   
یکشنبه 24 آذر 1387  04:10 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 25 آذر 1387 09:03 ب.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

مادر و دست را كه گفته بودم برای‌ات. روزهای اول محرم هم همین‌طور است. آدم كمی شاذ می‌زند. شاذ زدن، یعنی سر به هوایی. آدم كمی سر به هواست روزهای اول. هی گریه‌اش می‌گیرد الكی. می‌خواهد برود و ضجّه بزند از دل‌تنگی. ربطی هم به ظهر عاشورا و این‌ها ندارد ها. چیزی توی مایه‌های بچه‌ای‌ست كه مادرش را گم كرده باشد و تازه مادرش پیدا شده.(یا تازه پیدای‌اش كرده‌اند!)

آدم روزهای اول محرم این‌گونه است. هی شاكی است. هی گریه می‌كند. هی نمی‌خواهد باور كند كه آقای‌اش را میخواهند شهید كنند. هی می‌خواهد خودش را گول بزند كه آقا نمی‌آید كوفه. هی سینه می‌زند و هی مداح می‌خواند كه: كوفه میا حسین جان. اما خوب، آمده است دیگر. هزار و چهار صد سال ِ پیش. خیلی پیش‌تر.

   


نظرات()   
شنبه 23 آذر 1387  10:48 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 24 آذر 1387 08:19 ق.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

امروز داشتم فكر می‌كردم كه این زندگی این روزها دیگر مسخره و خسته كننده نیست. فكر می‌كردم این زندگی دیگر مهم نیست. یعنی چگونه زندگی كردن مهم نیست دیگر. زندگی كردن مهم است. دیگر فكر نمی‌كنم به اینكه چگونه زندگی كنم. فقط زندگی می‌كنم و خیلی هم كیف دارد. دیگر فكر نمی‌كنم چه جوری درس بخوانم یا اصلا درس خواندن چه كار بیهوده‌ای است یا مزخرف است و بی مزه و وقت تلف كنی و الخ. الان خود به خود اگر درس بخوانم. تصمیم نمی‌گیرم بخوانم اما دارد پیش می‌رود. نتیجه‌اش هم بعدا می‌بینم. هرچی هم كه باشد راضی‌ام. به شرطی كه خودم كم نذاشته باشم. تلاشم را بكنم. آن وقت دیگر نتیجه مهم نیست. امروز فهمیدم به خاطر چی بود كه این همه از درس خواندن بدم می‌آمد. امروز فهمیدم چرا به درس خواندن حساسیت پیدا كرده بودم. چون هدفم بود. هدفم نبود. دو راه پیش چشم‌هام بیشتر نبود. اینكه درس خواندن هدفم باشد یا نباشد. بعد ازش بدم می‌آمد. دوستش نداشتم. نمی‌خواستم هدفم باشد. بیگانه بودم باهاش. حالا اما فرق می‌كند. حالا درس ابزار است. حالا ادامه تحصیل ابزار است. حالا چگونه زندگی كردن چگونه درس خواندن چگونه نفس كشیدن، نه اینكه مهم نباشد، ‌مطرح نیست! امروز فكر می‌كردم كه اگر آدم یك هدفی داشته باشد توی زندگیش، دیگر بقیه‌ی چیزها چقدر معنا دارد. یك چراغی كه توی اتاق روشن باشد، همه‌ی وسایل را روشن می‌كند. وقتی روشن نیست، هیچی نمی بینی، همه چیز توی تاریكی است، همه چیز ترسناك است، همه چیز غریب است، هیچ چیز را نمی‌بینی، نمی‌فهمی، می‌ترسی، بدت می‌آید از لمس كردن بعضی چیزها. اصلا به‌شان كه دست بزنی برق می‌زنند توی دستهات. می‌ترسی. چراغ كه روشن باشد همه چیز عادی است. این قدر عادی است كه فكر می‌كنی همیشه این همه عادی بوده. هدف مثل چراغ است. زندگی‌ات را روشن می‌كند. دور و برت را تازه می‌بینی. می‌فهمی این چیزها همه وسیله‌اند فقط. لولو خرخره نیستند هیچ كدام. هدف كه باشد راحت راه می‌روی، می‌دوی، عشق می‌كنی، ‌زندگی می‌كنی. هدف مثل چراغ است. یكهو روشن می‌شود. باید دنبال كلید بگردی. نباید دنبال چراغ بگردی. چراغ خاموش را پیدا كنی به دردت نمی‌خورد. كلید برق را باید پیدا كنی. چراغ را باید روشن كنی. امروز فكر می‌كردم امروز فكر می‌كردم اگر مهدیه و مرجان این جوری‌اند، به این خاطر است كه نمی‌خواهند مثلا درس خواندن هدفشان باشد. چقدر خوب! اما درس خواندن باید ابزار باشد. هدف نباشد. قبل از همه ی این‌ها چراغت را روشن كن. بعد بگرد دنبال كلید. دنبال چراغ خاموش نرو.

 

میناز

بیست و سوم آذری كه روزه بودم

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد