- یه بار با یكی از مسئولین دانشگاه میحرفیدیم و بحث رسید به موضوع شیرین ازدواج و وام ازدواج و از این حرفهای خوشمزه. بعدش از من پرسید: میخوای ازدواج كنی؟ من هم بهش گفتم كه: من روزی كه یه كار پیدا كنم، همون شبش میرم خواستگاری! اونم گفت: پس دوست داری ازدواج كنی. (آخه كی بدش میآد؟!)
- اما یه چیزی هست كه ذهن من رو به خودش مشغول كرده. اونم اینه كه مگه ما توی احادیث نداریم كه اینجور چیزها رو خدا جور میكنه. خیلیها هم این رو میگن. یعنی میگن كه دیدیم كه اونهایی كه كار نداشتن و ازدواج كردن، كارشون هم جور شده. اما من نمیدونم چرا این رو نمیتونم بهش ایمان بیارم. این حرف رو كه خدا كمك میكنه رو رد نمیكنم ها! اما آرامش درونی ندارم. اگه داشتم شاید همین امشب میرفتم خواستگاری! یكی من رو راهنمایی كنه.
- حالا این هم كه حل بشه و من ایمان بیارم و به فرض هم برم خواستگاری و ازداج كنم و گیگیلی گیگی، باز یه مشكل داریم(من و زن جونم با هم اون مشكل رو داریم!) اون هم نونه! یعنی از كجا باید نون بخوریم. خوب من باید برم سر كار. حالا چه كاری؟ نمیدونم. اصولا با این رشتهای كه من الآن دارم میخونم میتونم برم دنبال كارهایی مثل قضاوت و وكالت و مشاور قضایی و از این جور كارهای حقوقی. اما خوب من زیاد نمیخوام با این جور كارها خودم رو مشغول كنم. من از همون بچهگیترهام یه مامان جونم میگفتم كه من یه روز معلم و استاد میشم. پس اگه بخوام حرف بچهگیترهام رو عملی كنم باید برم استاد ومعلم بشم. استاد كه نمیتونم بشم. چون من الآن مدركش رو ندارم. (یه كارشناسی هم ندارم فعلا!) پس استاد دانشگاهی بمونه برای آینده. میمونه برای معلمی. اون هم كه به ما نمیدن. چون معلم زیاده!!! پس ما (من و زن جونم!) باید چی جوری نون بخوریم؟!
- آهان. یكی از دوستان میگفت حالا اگه نون نبود گوشت بخورین. پیتزا بخورین. كباب بخورین و .... .
