پنجشنبه 5 مرداد 1385 11:07 ق.ظ ویرایش: جمعه 6 مرداد 1385 06:07 ق.ظ
نوع مطلب: مصرع سوم ،
«بغضِ سفید» وقتی كه رفت، در دلِ من شب كناره كرد رفت و نگاهِ خستهی من را نظاره كرد وقتی نبود، تازه دلم «بود» را شناخت غم اینچنین حضورِ خودش را اشاره كرد وقتی كه رفت شمسِ دلم را كسوف شد او همدم و حریف دلم را ستاره كرد وقتی كه رفت خاطرهها تازه تازه شد او هر چه خاطره را سنگواره كرد وقتی كه رفت عكس دلش را به من فروخت با این خیال كه دردِ مرا نیز چاره كرد وقتی نوشت: "خستهام از هر چه بودنت" بُغضی سفید، سهمِ دلِ پر شراره كرد م.سكوت ـ 5/5/85 ـ 20:00 پینوشت1 : كاش اینجا خطِ خوب داشت. پینوشت2 : جای این پینوشت در ابتدا كمی حرفهای خودمانی بود حرف دل. اما دیدم .... . هیچ. بگذرم. بگذرید. چون گذشت.
تبلیغات

