تبلیغات
وب‌نوشت دنج - مهمان شماره ی 5
جمعه 3 شهریور 1385  03:08 ق.ظ    ویرایش: جمعه 3 شهریور 1385 03:08 ق.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

 

 

من و شیطنت های دبستان

 

من در دبستانِ "شاهد دو" در یکی از شهرستان های کشور درس می خوانم. ما در کلاس شیطنت های زیادی می کنیم. مثلا روی صندلیِ بچه ها آدامس می گذاریم تا به شلوار آن ها بچسبد. یا سر کلاس سوسک و عنکبوت و مارمولک ول می کردیم. بچه ها زیر میز، زمین فوتبال می کشیدند و با سه عدد توپ کاغذی بازی می کردند. (البته وقتِ زنگ های تفریح.)

بچه ها سر کلاس صداهای جالب در می آوردند و زیر میز می خندیدند. گاهی گچِ گردِ کوچکی از طرف معلم به سر بچه ها می خورد. بچه ها میزها را پر از کاریکاتورهای خنده دار می کردند.

بچه ها وقتی که معلم درون دفتر بود پای تخته ی کلاس، شکلک می کشیدند. و یا با همدیگر سر و صدا می کردند. وقتی که معلم می آمد بچه ها ساکت می نشستند. معلم می دانست که ما سر  صدا کردیم و به همین دلیل توسط بچه های مامور مخفی(آنتن)، بچه هایی را که سر و صدا کرده بودند را بیرون می آورد. بعد آن ها را مجبور می کرد که کیف هایشان را پر از دفتر و کتاب کنند و بالای دست بگیرند. البته باید یک پایشان را نیز بالا می گرفتند و حق عوض کردنش را هم نداشتند. یک پسر هم مامور بود تا هر کس پایش را زمین گذاشت، محکم با پای خود به پای او بکوبد.

زمان امتحان ها فرا رسید. همه بچه ها فکر درس خواندن بودند و وقتی که امتحان ها تمام شد دوباره شلوغ کاری ها شروع شد. اما این دفعه به شیوه ی جدیتری. مثلا زیر بچه ها بادکنک می گذاشتند و وقتی بچه ها می نشستند، بادکنک می ترکید. خوب بود معلم آن جا نبود. وگرنه همه تنبیه می شدند.

نیمکت های ما جدا بودند. یعنی صندلی را می شد از آن جدا کرد. وقتی بچه ها می خواستند بنشینند، ما صندلی را می کشیدیم و آن ها به زمین می خوردند.

من هم یک بار پلیس مخفی شدم. اما اسم بچه ها را نگفتم و از آن ها قول گرفتم که نفری پنجاه تومن بدهند. من از این کار روزانه صد یا سیصد تومان در آمد داشتم. تا یک روز معلم فهمید. تنبهش خیلی سخت بود. سه عدد کیف پر از دفتر و کتاب به من داد و گفت باید این ها را بگیری و تا حیاط بروی. ده بار باید این کار را بکنی. وگرنه 5 نمره از انظباطت را کم می کنم و به پدر و مادرت می گویم. خلاصه من از این کار در رفتم. چون وقتِ خواندن انشای من بود. وقتی که 5 دور زدم معلم گفت بیا انشاء بخوان. بعد از آن بقیه ی کار را انجام بده. اما او از بس که انشایم خنده دار بود یادش رفت و تا مدت ها یادش نیامد. بعد که یادش افتاد من را بخشید و گفت با پول هایی که از بچه ها گرفتی یک بسته شکلات بگیر و بیاور.

 

پسر خاله ی تو

محمد مهدی یوسفی

11 ساله

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد