"نانوا جوشِ شیرین می زد؛ بیر: با بارانی مشکی و کلاه "بِرِه" وارد آژانس مسافرتی می شوم و درخواست یک عدد بلیط برای اولین پرواز به مقصد طهران می کنم. دخترک کمی دست دست می کند و سعی می کند و بعد از انتخاب بلیط خامی، با مهر بلیط را منقوش کند. هیئتِ من، و یاد شاید وسوسه ی شیطان وادارش می کند تا کمی شیطنت دخترانه اش را به رُخم بکشد. با هزار دسیسه: حرکات و سکنات و جدا کردن اسکناس های تا نخورده و لبخند و هزار جفنگ بازیِ دیگر که دخترکان خودشان بهتر می دانند. کَمَکی شیطان هم سر به سرمان می گذارد. اما نمی تواند کاری از پیش ببرد. اعوذ باللّهی می گویم و بلیط به دست، به سمت خواب گاه دانش جویی حرکت می کنم. ایکی: ـ تا فرودگاه چه قدر می بری؟ و هفت هزار ریال نا قابل برای تا فرودگاه رفتن هزینه می کنم! راننده صدای ضبط را تنظیم می کند و همراه با خواننده، هندی بلغور می کند! کلاه را سرم می گذارم و سعی می کنم مرتبش کنم که راننده خیره به من نگاه می کند. چند ثانیه! و کلاه را بهانه می کند و از خودش می گوید. از خودی که هند بوده و فوق لیسانس می خوانده(راستی اگه ارشد قبول نشدین هند هست ها!) و در بین تحصیل به جرم آدم کشی اخراجش می کنند! آدم کشی اش هم در مورد مسائل به شدت فیلم هندی ای بوده: عاشقی! و برایم ترجمه می کند آن چه که از باندهای ضبط درون گوشمان می آیند! و من نمی دانم دارد درست ترجمه می کند یا نه. عوامانه به ترجمه اش گوش می دهم! اوچ: ساعت سه و پنجاه دقیقه ی بعد از ظهر یک روز زمستانی ست! با خودم فکر می کنم که الآن چند نفر دارند در مورد من فکر می کنند و .... که خودم را به "تخرخر" می زنم و بی خیال می شوم. چهار و نیم نشده درون هواپیما هستم و خودم را باTehran times" " و "ایران" مشغول کرده ام. جدول حل کُنی و ماده های قانون مدنی تجزیه کردن هم می شود مشغولیتمان در هواپیمایِ ارباسی که سازنده اش نباید دلِ خوشی از این مسافران داتشته باشد! دُرد: بارانی و وسائل را جمع می کنم و از پله ها پایین می روم. کمی مغازه های فرودگاه را دنبال عیدی خریدن می گردم. اما چیزی چشمم را نمی گیرد. یا اگر احیانا چیزی جالبی می یابم به اسکناس های جیبمان نمی خورد! هر چه هست می گذریم. انتظار ندارم با کسی مواجه شوم؛ قرار نیست کسی به استقبالم بیاید. اما سرکی پشت شیشه ی مستقبلین می کشم تا خیالم راحت شود که باید مسیر مهرآباد تا شهرک را تنها سیر کنیم! بِش: در مسیر کمی با خدای زمزمه می کنم و درد و دل. سعی می کنم همه چیز در درون بگذرد تا هم راهان متوجه امرِ مشکوکی نشوند! و نمی شوند. شوری درونمان است و هیاهویی برپاست! و کم کمک می رسم. زمین شهرک بر خلاف شهر یخ زده است. سعی می کنم مواظب باشم تا سکندری نخورم. اما .... نه! مواظب هستم. کفش های دویست و پنجاه هزار ریالی نجاتم می دهند! آلته: حرفی نیست! فقط دعایم کنید. بس محتاجم! می خواهم یک پست کاملا روشن فکرمآبانه بنویسم. منتظر باشید!
بی چاره فرهاد"

تبلیغات

