تبلیغات
وب‌نوشت دنج - نویسنده ی مهمان شماره 6
دوشنبه 16 بهمن 1385  04:02 ق.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

 

در باره ی ...

من امروز رفتم با بابام به مسجد. آن جا مادر گریه می کرد و تا عید نوروز آن جا گریه می کنند. و فردا هر کسی می رود به مسجد. مسجد جای فقیرها و آن هایی که مریض هستند و برای خوب شدنشان به مسجد می آیند. و برای آن ها دعا می کنند. مسجد جای خوبی ست. و همه همیشه به آن جا می روند. و همه جا اصفهان، کرج می روند به مسجد. و هر کدام از شهرها که من نگفتم. آن ها می روند. و اگر نمی دانی برایتان می گم. و برای همین همیشه دعا کنید. دعای چی؟ بله. کی گفت؟ تو! تو گفتی که آن ها می روند مسجد حضرت زهرا، حضرت حسین، حضرت رقیه. و بعدا که مسجد تمام می شود از کسانی که کار کردند تشکر می کنیم. و همه دعاشان می کنیم که همیشه سلامت و شاداب باشند و بقیه ی حرف ها می ماند برای روز بعد. تموم شد!

خواهر کوچکت ـ فاطمه 6 ساله

 

توی متن دخالتی نکردم تا آک بمونه!

همین.

امضا: سروش!

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد