شعر یا هر چه، محصولات(!) تازهای هستند از دنجنویس! همیشه از این كه مجبور هستم توی وبلاگی كه نمیشه با فونت درست و حسابی توش نوشت، ناراح بودم. اما كاری نمیشه كرد. این دو تا مثلن شعر رو هم اگه كمی به طور واقعی نقدشان كنید، ممنون میشوم. چند روز دیگه هم سفرنامهی طهران ـ زاهدان رو هم مینویسم. ان شاء الله. «شروعِ پایان» باز یك شروع ساده مثل سادگی یك شروع با: "سلام؛ حالتان؟" یا شروع با: "چطوره حال و روزتان؟" "میشناسمت گمان كنم ... چه بود اسمِتان؟" از همین بهانههای ساده میشود شروع قصّهی رفاقت دو دوست قصّهی شروع خنده ـ گریههای ماندنی راه رفتنِ درونِ كوچهباغهای كودكی خاطرات خیسِ بچّگی رو به روی هم نشستن و نگاههای عمقدار دست در درون دست و سینه روی سینههای داغدار ... . . . آه ... انتهای رابطه سخت مثل سادگی! انتهایِ با كلامِ: "در پناهِ حق!" "با امیدِ دیدنِ دو بارهات" یا كلامهای سادهی یواشكی: "بعدِ رفتنت چگونه من ... ؟" "بی تو میتوان مگر ... ؟" میشود تمام ارتباطهای ساده ساده و ... م.سكوت ـ 23/11/85 ـ 18:30 «میوهی محال» از حضورِ شاخهی درخت در تلألوءِ روانِ رود از طلوع یك نوشته تا همین شروع از غروب وحشی یگانگی از همان حضور شیشهای من هنوز حرفهای بیشمار در دلم نشسته است میشود كمی ... میشود دمی ... رو به روی یك نشسته رو به روت حرفهای جاودانه بشنوی؟ ... تو برای خویش زندهای او برای خویشتن بین او و تو منم من برای هیچ و پوچِ ذهنیام، نشستهام من برای وهمِ نآمدهست زندهام من برای ... میوهی محال! من فقط برای توست زندهام ... مثلِ یك نسیم رد شدی مثل خاطرات محو مثل "هر چه را كه بود، باد برد" تو ردیفِ شعرهای نآمده شدی روزها اگر چه بیعبور گریهها اگر چه بیصدا سایبان، اگر چه سدِّ آفتاب هر چه هست و هر چه بود با ندیدنت شروع شد ... م.سكوت ـ 23/11/85 ـ 16:30
تبلیغات

