دوشنبه 18 تیر 1386 05:07 ق.ظ ویرایش: - -
نوع مطلب: مصرع سوم ،
یکی برایم نوشت: بسم المحیی تقدیم به م.سکوت: ** صد کاسه شرابِ ناب از چشم شما خاصیت آفتاب از چشم شما ترسم همه آبادی قلبم روزی یک دفعه شود خراب از چشم شما *** وضعم همه در هم است از چشم شما این سینه پر از غم است از چشم شما یک صبح دلم به روی گل برگش دید صد قطعه ی شبنم است از چشم شما *** شامم همه شد تباه از چشم شما روزم همه شد سیاه از چشم شما ای کاش دلم تمام این دنیا را می کرد دمی نگاه از چشم شما
معمول این است که هر آمدنی، رفتنی هم دارد. در جواب نیکیِ شعرگویی، باید شعر گفت. شعر هم گفتم. اما آنی نشد که باید و شاید. لختی هست که دل و دست به شعر نمی ....
تبلیغات

