ـ سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت. به حساب من هزار و سی صداش شاید خیلی مهم نباشد. اما هشتاد و هفت اش خیلی مهم است. مهم، یعنی این که من می شمارم اش. برای همین است که وقتی تاریخ می زنم، خیلی برایم مهم نیست که بنویسم: 1387 ؛ همان 87 هم کافی ست! ـ خواهرکم از زن بور می ترسد. همین ام شب بود که زن بوری آمد و او آرام آرام از کنار مادرم رد شد و تندی داخل اتاقِ خواب، زیر پتو جَست. خواهرکم می گفت که من دخترم و دخترها از این جور چیزها می ترسند دی گر. این را احتمالن مادرم تویِ گوش اش خوانده. واقعیت هم ندارد. توی خیابان هر روز ده ها و صدها دختر و دخترک و زن و زن واره می بینم که نه از زنِ بور می ترسند و نه از مردِ بور! بل، خوش شان هم می آید از مردِ بور! آن هم از آن خوش آمدن هایی که .... ملتفت هستید که!؟ ـ این پنج شنبه، نمایش گاهِ کتاب طهران در نمازخانه ی طهران برگزار می گردد. کتابِ "بی وتن"، نوشته ی رضا امیرخانی هم گفته اند روز دوم می آید. نشر علم آن را چاپیده و به گمانم نمایش گاه نرسیده، چاپ اول اش تمام شود. نشر لُمپنی است این نشر علمی. زیاد ازاش خوش ام نمی آید. اگر چه کتاب های خوبی هم دارد گاه، مثل "شمایل مانا" و "مخلوق". ـ هم راه ام را قطع کردم یک هفته. لذت بخش بود. ام روز دو باره روشن اش کردم. شاید دو باره قطع اش کردم. وقتی نیست، سکوت لذت بخشی وجود دارد. خیلی دغدغه ها کم می شود و آدمی وقت می کند فرصت کند! ـ خانه ای، ویلایی، کلبه ای اطراف طهران داشتید دریغ نکنید. لواسان، فشم، شمال یا هر جایی که لذت بخش و آرام باشد. خبر کنید تا بل این آخر هفته ها را کمی از این طهران دور باشیم و نفسی تازه کنی. پول اش هم می دهیم خدا وکیلی اگر ارزان حساب کنید.... ـ دلم برای حافظ خواندن تنگ شده است. اگر وقت بگذارد و عمر باقی باشد، ان شاء الله درست و حسابی می خوانم اش.
تبلیغات

