الف) به گمانم پسرک ها، وقتی قصد ازدواج می کنند بو می دهند. چیزی شبیه بوی عرق. اما نه از آن عرق هایی که مست و ملنگ می کند آدم را برای غفلت زده گی. و نه حتا مثلِ آن عرق هایی که تازه گی ها پدرم از کاشان برای مان آورد. نه حتاتر شبیه آن عرق هایی که حالا ام روز روی بدن مان نشسته ست و عرق سوزمان کرده و نمی گذارد درست و درمان راه برویم! چیزی شبیه بوی عرق هایی که خودِ آدم بداش نمی آید از آن ها. آدم ها(چه مرد، چه ....)، بعضِ وقت ها از بوی عرقِ خودشان بدشان نمی آید به گمانم. برای همین است که دیر به دیر هم می توانند بروند حمام. مخصوصن مردها که اگر ول شان کنی، ماهی یک بار می روند حمام. یعنی 12 بار در سال! دور نشویم. پسرک هایی که نیّت ازدواج می کنند، بو می دهند. چیزی شبیه بوی عرق، که فقط بعضی ها که شامه شان عادت دارد می توانند تشخیص اش بدهند. مادرها هم زودتر از همه می فهمند. زودتر تشخیص می دهند که گُِل پسرشان(!؟) چیزی اش شده است. مادرها زودتر می فهمند، چون عرق بیش تر به زیر پیراهن آدم می گیرد. مادرها هم موقع شست و شو و .... (تا تهِ ماجرا) ب) مادرم همیشه فحش می داد؛ به من، به سکینه، به حبیب. فقط سعید استثنا بود. آن هم فقط تا هفت ساله گی که رفت مدرسه. بعد او هم فحش خوراَش ملس شد. همه می گفتند، مادرم به پدر بزرگ اش رفته که وقتی من سه سال ام بود، مرد. پدر بزرگم خان زاده بود و .... پ) هنوز نیافته ام آن زنی را که از او خواهان فرزند باشم. «نیتچه» ت) من پرسش ام، پرسشِ از مفهومِ ازدواج است. تاریخ فلسفه ی غرب سراسر 2500 سال غفلت از مفهوم ازدواج است. من نه فیلسوف ام و نه داستان سرا. من راوی احساسات گمشده ای هستم که گاه برای این که فرصت ظهور پیدا کنند، لباس فلسفه بر تن می کنند و گاه لباس داستان. من تنها سعی می کنم، این احساسات را بیان کنم. کاری که هیچ کس انجام نداده است. یعنی کسی متوجه آن نبوده است تا بیان کند. ث) اقل مراتب سعادت این است که انسان یک دور فلسفه بداند. «امام خمینی(ره)»
تبلیغات

