الف) این روزها هوا خیلی گرم است. یعنی برای من این طور است و شاید برای بعضی ها این طور نباشد. حوا گرم است و گرمی هوا آدم را خیلی اذیت می کند. حوا که گرم می شود و عرق که بر تن می نشیند و آدم که یک جوری اش می شود، دل اش می خواهد برود و رو به رویِ جایی بنشیند که حوای خنک بفرستد سمتِ آدم. جای نمی شناسید کمی حوای خنک بخوردمان؟! ب) همیشه این گونه بوده است؛ همیشه سرازیری سخت تر بوده است از سر بالایی رفتن. سربالایی رفتن، سرعتِ کم می طلبد و قوتِ پا و هر وقت هم که خواستی، نمی روی و پشیمان می شوی. اما سرازیری این گونه نیست. آدم مجبور است برود. چون اگر نرود، قِل می خورد و سر می خورد و زخمی و زیلی می شود. در سربالایی هم یک نکته هست و آن هم این است که .... ج) نمایش گاه ها همیشه مملوِ از آدم هایی ست که می آیند تا ببینند. چیزهایی را که نمی شود در جایِ دی گری، به این شکل، دید. نمایش گاه ها، گاه برای این اند که آدم ها و آدمک هایی بیایند و هم دی گر را ببینند. کاری برای نمایش هم دیگر. این البت در ایران کم تر اتفاق می افتد و در غرب بیش تر. آن جا گاه دور هم جمع می شوند و خویش را به نمایش، برای دی گران، می گذارند. از باب دی دار نیست. از بابِ دیدن است. د) اردی بهشت برای خیلی ها حرف دارد. گاه از باب حسرت زده گی(نوستالژیک) و گاه از باب شَعَف(شعف را نمی شود ترجمه کرد.) برای من نیز این گونه بوده است. در اردی بهشت و اردی بهشت ها بود که بذرِ خیلی چیزها کاشته شد و بعدترها به ثمر نشست. من، تو، او، همه مان گیر فصل ها و ماه ها هستیم.(هفته ها و روزها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها و آن ها بماند فعلن برای پست های بعدی!) چه از این باب که متولد شده ی ماهی و فصلی هستیم و چه از آن باب که در فصلی، کاری انجام می دهیم که ثمره اش پیوسته ی با فصل هاست. حال که فصل فصل نوشتم، یادم باشد که می شود در میانِ اردی بهشت، از پاییز هم حرف زد. پاییزی که با بهار پیوسته ست. نه کم، که .... ها) من گواهی نامه ی ماشین ندارم. یعنی نشد داشته باشم. همان چهار باری که امتحان دادم و نشد و رهای اش کردم برای چند وقتی بس است! گواهی نامه ی موتور را هم افزون کنید بر نداشته ها. یکی می گفت، ارزش آدم ها به نداشته های شان است. بعید می دانم منظوراش از این نداشته های پیش گفته بوده باشد. هنوز تکمیل نیست.... بقیه اش را بعدن تکمیل می کنم....الآن حس اش نیست....
تبلیغات

