تبلیغات
وب‌نوشت دنج - ساده ی مشکل!
یکشنبه 29 اردیبهشت 1387  04:05 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 1 خرداد 1387 05:05 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ من سی گار نمی کشم. اما بعضِ اطرافیان ام می کشند. حتا برخی شان سی گاری اند و این را بد نمی دانند. بعضی شان می کشند و بد می دانند. بعضی شان هم نمی کشند و بد می دانند و بعضی ترها نمی کشند و بد هم نمی دانند. من هم نمی کشم و بد می دانم. شما را نمی دانم البت. اگر بنویسید بد نیست؛ حداقل برای خودتان.

ـ من زن ندارم. یعنی ازدواج نکرده ام. هنوز حلقه به دست نکرده ام. مجرّدم. مجرد یعنی کسی که زن ندارد. بعضی ها اما مجرّد را به تن ها ترجمه می کنند که اشتباه بزرگی ست. تن هایی به زن داشتن و نداشتن ربطی ندارد. تن هایی قسمت است برای بعضی ها که تقدیرشان است! من اما نمی دانم بگویم تن ها هستم یا نیستم. واقعن نمی دانم. من، خیلی ها را دارم دور و برم. به خیلی ها لبخند می زنم و خیلی ها را دوست دارم و خیلی ها دوست ام دارند. این اما به این معنی نیست که تن ها هستم یا نه. چون تن هایی به این حرف های یک من دو غاز نیست. تن هایی یعنی حرفی در گلوی ات گیر کرده است و نمی دانی چه اش کنی و به که بزنی اش. این یعنی تن هایی. که بد هم نیست. جدّن می گویم؛ بد نیست، که خوب هم شاید باشد. لذتِ پوست کندنِ سیبِ سبزِ ترشی که بوی اش محیط را به طرب آورده است، شاید برابری کند با آن.

ـ "اعتمادِ ملی" روزنامه ی مسخره ای ست که من را به شدت به یاد محیطی که در آن درس خوانده ام، می اندازد. جایی که خریّتِ آدم ها و بعضِ مسئولین اش به راحتی نمایان بود. جایی که سفاهت و کج اندیشی و حماقتِ بعضِ درونی های اش، به راحتی مشخص بود و هیچ کس سعی نمی کرد آن ها را پنهان کند. مسئولین، خود می دانستند که چه وضعِ خرابی راه انداخته اند و در چه گُه بازاری غلت و واغلت(قَلت و واقلت) می زنند. "اعتمادِ ملی" خیلی روزنامه ی خوبی ست. کمک ام می کند خیلی چیزها را فراموش نکنم. از کروبی خیلی ممنون ام که این کمک را به من کرد. ممنون مهدی جون!

ـ دی روز رفته بودم کاخ نیاوران برای جشن واره ای که یک هزار و صداُمین سال تولد فردوسی بهانه اش بود. جشن واره ای که آن جا هم، مثل خیلی جاهای دی گر، اتفاقن به استحمار آدم ها مشغول بودند. پان ایرانیست هایی که "فرهنگ ملی" را بهانه کرده بودند و لباس هاشان، کراواتی داشت که هیچ تناسبی با ملی بودن و ایرانی بودن نداشت. آدم های بالاشهری ای که سیرِ سیر بودند و درد نداشتند و حداکثر دردشان این بود که لکه ی بستنی ای روی پیراهن یا دامن و یا ....  شان(کلمه ی بد!) افتاده است و مجبورند این لباس را برای شست و شو بدهند نوکرشان! آدم های سیری که تا حلقوم شان، پر شده بود از گوشتِ بوقلمون و از این که دنیا همه اش با پول تعریف شده است، انتقاد می کردند. آدم های سیری که باور بفرمایید حاضر بودند برای یک لیوان شربت پرتغالِ سن ایچ، در صفی به درازایِ ....  شان(کلمه ی بد!) بایستند. کسانی که اسلام را به باد استهزا گرفتند و هر چه از دهان شان در آمد بد و بی راه گفتند. آدم هایی که پنج خط فردوسی نخوانده بودند و می خواستند ملی گرایی بازی در بیاورند. من از آدم هایی که سرشان در خشتک شان است و جایی را نمی بینند بدم می آید. آدم باید خیلی انصاف داشته باشد.

ـ "شما حاضری با من ازدواج کنی؟!" این جمله ای ست که خیلی دوست دارم در مورداش بنویسم. در حد چند پستِ نون و آب دار. اگر چه شاید کسی درخواست نداشته باشد. دوست دارم کمی بی ادیبانه و جسورانه بنویسم اش.

 عکاس: حسینِ هم سایه .... کاخ موزه ی نیاوران

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد