جمعه 14 تیر 1387  08:07 ق.ظ    ویرایش: جمعه 14 تیر 1387 07:07 ق.ظ
نوع مطلب: مصرع سوم ،

مهدی اخوان ثالث:

ـ «سخن بسیار و یا من، وقتْ بیگاه‌ست

نگه كن، روز كوتاه‌ست

هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك.

شنیدم قصه‌ی این پیر مسكین را

بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید؟

كلیدی هست آیا كه‌ش طلسم بسته بگشاید؟»

 

 

م.سكوت:

باری دگر فسانه به پایان رسیده بود

آری دو باره باز دل از ره رسیده بود

من بودم و نگاهِ نگاهی كه بی‌گمان

بی‌هیچ شبهه در گذر از او رسیده بود

من هستم و همین كنار "من‌ ـ او" بودنم بس و ...

دید‌ار بود، آه بود و سرایی به سانِ رود

دردآورنده همو بود و درد، نیز

اما همو به سانِ خداورده بودِ بود

***

باری، ‌دو باره فسانه به آغاز خود رسید

آری، من‌ ـ او دو باره به من‌ها رسیده است

ای كاش، باز، شعر به سامانِ من رسی

ای شعر! های! كجایی؟ به  دادم نمی‌رسی؟!

 

 

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد