مهدی اخوان ثالث: ـ «سخن بسیار و یا من، وقتْ بیگاهست نگه كن، روز كوتاهست هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك. شنیدم قصهی این پیر مسكین را بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید؟ كلیدی هست آیا كهش طلسم بسته بگشاید؟» م.سكوت: باری دگر فسانه به پایان رسیده بود آری دو باره باز دل از ره رسیده بود من بودم و نگاهِ نگاهی كه بیگمان بیهیچ شبهه در گذر از او رسیده بود من هستم و همین كنار "من ـ او" بودنم بس و ... دیدار بود، آه بود و سرایی به سانِ رود دردآورنده همو بود و درد، نیز اما همو به سانِ خداورده بودِ بود *** باری، دو باره فسانه به آغاز خود رسید آری، من ـ او دو باره به منها رسیده است ای كاش، باز، شعر به سامانِ من رسی ای شعر! های! كجایی؟ به دادم نمیرسی؟!

