سلام! * * * گرم است؛ بدجوری گرم است؛ البته برای تهران گرم است، قم الان
از اینجا هم گرمتر است! آیدا میگوید میگوید بیا برویم كنار آبنما آنجا خنكتر است.می
رویم! ساخت آبنمای بزرگ امیركبیر را دانشكدهی ما مطرح كرد و عمرانیها
زحمتش را كشیدند. انصافا هم شاهكاری شده است برای خودش! از دروازهی كاشیكاری شدهای كه بالایش نوشته شده: "صحن
امیركبیر"، وارد محوطهی بزرگی كه حوض آن جاست میشویم. امیر كبیر كجاست كه ببیند
و افتخار كند؟!!! آبنما چند تكه است، بالا و پایین دارد فوارههایی هم دارد. گرمای هوا بسیار بهتر از اطلاعیههای آموزشِ دانشگاه و گروهها
و انجمنها، دانشجوها را گرد هم آورده! پسرها پاچههایشان را بالا زده و روی هم آب میپاشند. نمیدانم
چرا پاچههایشان را بالا زدند؟ آخر سر تا پایشان خیس است!!! بعضی قسمتها هم دخترها آرام لب حوض نشستهاند و پاهایشان
داخل آب است و با هم صحبت میكنند. البته صحبت هایشان آرام نیست؛ خندههایشان كمی ناآرام
است! آنها كه كمی موقرترند گوشه و كنار محوطه داخل باغچهها یا
روی صندلیها نشستهاند. بعضی دخترها با لچكهای عاریهای كه روی سر دارند خود را باد
میزنند و كم كمك دكمههای مانتوهای آستین كوتاهشان (!!!) هم باز میشود! دوستان مذكرشان
هم عن قریب است كه همان تیشرتهایشان را نیز... ! من و آیدا روی یكی از صندلیها مینشینیم. با خودم فكر میكنم.
مردم آخر الزمان عقلشان بیشتر است؟! پس ... دلم میخاهد چادرم را بكشم روی صورتم تا گرما و و نور مستقیم
نسوزاندش! شاید هم به خاطر این كه دیگر چیزی را نبینم! چادرم را پایین میكشم. روی صورتم میآید. حالا درون چادرم
نشستهام و اگر از بیرون نگاهم كنی فقط یك حجم مشكی را میبینی! درون چادرم نشستهام با خودم! به یاد چند سال پیش میافتم.
دبیرستانی بودیم؛ من و زینب. عشقمان فیزیك بود! با پیگیریهای مرضیه، مدرسه چند جلسهای
شهراد را برای تدریس فیزیك آورد. من و زینب تنها شاگردانش بودیم. شهراد همیشه پیراهن
استین كوتاه میپوشید! خیلی سنگین و رنگین و مؤدب بود ولی آستین كوتاه میپوشید! و
من و زینب با هم بحث میكردیم كه چه كنیم؟! سر كلاسش برویم یا نه!!! آیدا چادر را از روی صورتم كنار میكشد : چی كار میكنی دختر؟
اون زیر سونا راه انداختی؟ نگاهم به آبنما و آدمهایش میافتد. دبیرستانی كه بودم همه
میگفتند "دانش گاه دید آدم را باز می كند"! آنها شاید دقت نكرده بودند؛ این گرماست كه دید آدم را باز
میكند! بله گرما! به خاطر همین است كه آفریقاییها آن قدر چشمانشان درشت است! آنجا
گرم است و دید مردم باز میشود! برعكس ایسكسموها و سیبرینشینها اصلا چشمانشان باز نمیشود!
خب معلوم است چرا! به آموزش دانشگاه می روم. ـ دانشجوی
سال آخرم. بورسیه میخاهم! مسئول آموزش با پوزخندی: حالا كجا تشریف میبرید؟ ـ آلاسكا !!!
تبلیغات

