من و من:
درد دارد! خیلی هم درد دارد، باور كن! از آن دردهایی كه شب تا صبح،
از فرط حسرتپیچه، خم و راست میشوی و محكوم به سكوتی! آنهم سكوتی ابدی با لبهایی
خاموش كه تنها برای بلعیدن هوای روزهای نیامده باز و بسته میشود ... روزهایی كه
به سیاهیاش ایمان داری و به سپیدی صبح صادقاش امید... و تو در كشاكش همیشهگی سیاهی
و سپیدی، بیرنگی را ترجیح میدهی كه خود منشا تمام رنگهاست! شاید اگر آن روزها
هم رنگِ بیرنگی را بر طرح تابلوی دل میپاشیدی، این روزها طراح معروفی میشدی*!
آن روزهایی كه رفتهاند و دیگر باز نمیگردند، حتا در خواب! درد دارد! باور كن درد دارد! * هر
چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ور نه تشریف تو بر بالای كس كوتاه نیست من و دنج:
نمیدانم چهطور شد كه غبار (همان خاك!) این ویترین شیشه ای دامن گیرم كرد! روز اولی كه مهمان ناخواندهی
سطرهای سیاه و سفید دنج بودم، گمان نمیكردم اینقدر درگیر آرشیوش شوم. یادم هست
همان روزها نوشتم كه دنج و نوشتههایش به دلم نشست...
از سر وبلاگاش (كه من دوست دارم یك صبحِ بارانی پاییزی ببینماش) تا جملههایی
كه آگاه یا ناخودآگاه سفیدند و اگر زحمت هایلایت كردنشان را به خودت ندهی، هرگز
نمیبینیشان... كلماتی كه سعی دارند ـ به هر قیمتی كه شده ـ از نوعی دیگر بودنشان
یا افكار نویسندهشان را نشان دهند! حتا اگر در نگارش فارسی جایی نداشته باشند...
پُستهایی كه برای هر كدام حرفها دارم از دغدغههای ازدواج مدیرِ دنج تا پادشاه
فصلها و باران و ... همیشه خواندن
سرگذشت آدمك!ها برایام جالب بوده؛ اینكه یك نفر روزانههایش را طوری در قالب
كلمات معمول و گاها غیر معمول بپیچاند كه ساعتها تو را مجذوب كند، تحسینبرانگیز
است! روزانههایی كه با اندكی تفاوت میشود زندگی تو با همان فرازها و نشیبها ـ البت
در قالب د ی گ ر ی! ـ و حالا پیوند
غبار دنج و اشكهای یاسی، چنان تركیب شورانگیزی ایجاد كرده كه چارهای جز دنج
خواندن ندارد، حتا به قیمت بههمریختن آرایش مجازیاش ؛-) من و مدیرِ
دنج: میگویند هر بار كه كودكی متولد
میشود، خداوند ساكنان عرش را به تماشای مخلوقاش فرا میخواند، صدای ساز و آواز
فرشتگان گوش فلك را كر میكند! و كودك شادمان از جشنی كه به پاس حضورش بر پا شده،
پیچیده در حریری از یاسهای بهشتی، خرامان و سبكبال، در آغوش پدر و مادری مهربان
قرار میگیرد... نیكروز زندگیات مبارك!
تبلیغات

