دفترچهی مشقم خط خطی شده. دوست دارم دفترچهم رو پاره پاره
کنم و یه دفترچهی نو بخرم. مواظب بودم خطی خطی نشه، ولی شد. هواسم پرت شد. هواسم
رو پرت کردن، یا شایدم خودم خواستم که حواسم پرت بشه. ولی زیادی حواسم پرت شد. هیچ
وقت فکر نمیکردم این جوری بشه. دفترچهی نوی خودم رو دوست داشتم. میخوام بنویسم.
میخوام فریاد بزنم. یاد خاطراتِ دفترچهی سفیدم میافتم و گریهم میگیره. معلمم بهم گفت مواظب دفترچهت باش. ولی من توجه نمیکردم.
آره، همهش توصیهی خودمه. آنقدر گوش ندادم که بالاخره یکی اومد و تک تک برگهای سفید
و دوست داشتنیِ دفترچهم رو خط خطی کرد. ولی، من، گریهم گرفته بود. با این که
خودم خواستم که خط خطیش کنه، ولی ... اون زمانی که سفید بود، از نگاه تک تک بچه ها میفهمیدم که
همه حسرت یه همچین دفترچهی سفیدی رو دارن. قدرش رو ندونستم. حالا لاک غلطگیر دستم گرفتم. ولی چه
فایده، جای خطهاش روش میمونه. من یه دفترچهی نو میخوام ... 26/6/87 PM 12
تبلیغات 
