ـ من از زود تصمیم گرفتن بدم میآید. (یك كلمهی "خیلی"، قبل از "بدم" قرار دهید) من نمیتوانم تا با كسی صحبت نكردهام و فرصتِ زیادی را برای صحبت كردن و توجیه كردن و حرف زدن و خالی كردن، در اختیارش نگذاشتهام، استنتاقش كنم و بدتر آنكه تنبیهاش كنم! از این آدمها نیز زیاد خوشم نمیآید كه اینگونه هستند. خیلی از حرف زدنهای ما و جر و بحثها و قهرها و گیس و گیس كشیها برای این است كه میخواهیم خودمان تصمیم بگیریم كه فلانی اشتباه كرده است و ما باید او را تنبیه كنیم كه به "من" ظلم كرده است! "به «من»". نه به «ما». میفهمید كه؟! ـ بعضی وقتها بعضی مراحل را تا رد نكنی، چیزی دستت را نمیگیرد. هر چه هم به نظر حواشی زندهگیات پر رنگ شود، فرقی به حالت نمیكند و رشدی در شخصیتت احساس نمیكنی. مثلن زمانی تا معدلات زیاد نشود و نمرهی خوب نگیری، زمانی دیگر تا وقتی كه كنكور قبول نشوی، زمانی دیگر تا وقتی كه به تو نگویند خوشگلی، زمانی تا وقتی كه مدرك نگیری، تا وقتی ارشد قبول نشوی، تا وقتی ازدواج نكنی، تا وقتی كارِ خوب پیدا نكنی، تا وقتی كه بچهدار نشوی، تا وقتی كه .... ـ فكر میكنم باید ورزش رو جدی گرفت، مثل ازدواج، مثل تحقیقِ درس تاریخنگاری كه هنوز مونده و تكمیل نشده، مثل همین وبلاگ كه داره میره یه جای دیگه. مثل تو كه هر روز میآی و میخونی و بیمعرفت بازی در میآری و نظر نمیدی. نظر نمیدی و میری. فكر میكنم چند وقتی هست كه تو مهم نبودی. شاید باید مهمتر باشی توی این وبلاگ. "شاید"
تبلیغات

