شنبه 23 آذر 1387 08:54 ب.ظ ویرایش: چهارشنبه 1 دی 1389 07:05 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنیها ،
هر وقت مادرم را میبینم،
بغضام می گیرد. گریهام میآید. غم میرود و سوسو میكند توی دهلیز ِ قلبام. غم
البت با غصه فرق دارد ها. خیلی هم فرق دارد. غم اصلن یك مقداری تویاش شادی هم
هست. شادی كه نه!؛ شعف. یك چیزی تو مایههای ِ وقتی كه یكهو یك دوست ِ قدیمی را میبینی
و سرشار میشوی. من هر وقت مادرم را میبینم، اینگونه میشوم. تا به حال، نشده
است دستاش را ببوسم. از بس خجالتیام. مثل خود ِ تو كه خیلی خجالتی هستی. بعله.
داشتم میگفتم. نشده است دستاش را ببوسم. اما هزار بار دستاش را احترام كردهام
پیش ِ خودم. هزار بار. تو هو خودت را ببین. ببین اگر خجالتت میشود، حداقل بغضات
بگیرد از این همه خوبی كه یكهو میبینیاش. احتراماش كن.
- دنبالک ها:شمارهی یك ،
تبلیغات

