تبلیغات
وب‌نوشت دنج - همینی كه هستم
یکشنبه 13 بهمن 1387  10:49 ق.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

من همینی هستم كه دارد این متن را می‌نویسد. همینی كه خیلی وقت است دارد دنج را به روز می‌كند. از همان اوایل ِ دنج هم هیچ فرقی نكرده‌ام. نه فرق كرده‌ام، نه خواسته‌ام كه فرق كنم. من همینی هستم كه در و دیوار ِ این شهر گرفتارم كرده است. همینی كه آدم‌ها و آدمك‌ها گرفتارم می‌كنند. گاهی شعر می گویم، گاهی قلم می‌زنم، گاهی حرف می‌زنم و گاهی كار و از این‌جور مشغولیات دنیا. در همه‌ی این وقت‌ها و آنْ‌ها هم خدا هست ان شاء الله.

 

من سعی كرده‌ام خودم باشم. یك رو داشته باشم و با هر كس كه دیدم، به یك رو برخورد كنم. البت با اقتضائات ِ‌ عقلی و شخصیتی آن طرف. من همینی هستم كه اگر ركسی حرفی داشته باشد بزند، می آید و رو به روی‌م می‌نشیند و می زند. بی‌هیچ محابایی و ترسی. می داند هم كه جایی درز نمی‌كند. می داند كه این حرف زدن‌ش و این مشورت‌ش به نفع‌ش خواهد بود. من هم سعی می‌كنم در حدّ توان ـ كه زیاد هم نیست ـ كمك‌ش كنم. بر عكس خیلی‌ها كه نه می‌توانند و نه می خواهند و نه اگر این دو مانع نباشد، توفیق آن می‌یابند كه كمك كنند.

بماند ....

 

من خودم هستم. بی‌هیچ ماسكی و بی‌هیچ ادایی. بی‌ادب باید تأدیب شود و اگر نشد، تنبیه. خم به ابرو نمی‌آورم اگر لازم باشد تأدیب و تنبیه كنم. مثل ِ خیلی‌ها نیستم كه قرتی‌گری و سوسولی از سر و كول‌شان می‌بارد و آب ِ دماغ‌شان را نیز دوست‌دخترشان و مادرشان می‌گیرد. من اگر نتوانم آب دماغ‌م را بگیرم هم نمی‌دوم كسی بگیرد. روی صورت‌م بماند به‌تر از این است كه .... چه می‌گویم؟!

 

هنوز هم كه هنوز دل‌م می‌خواهد بنویسم. از همه چیز. دنج را به روز كنم و بنویسم و بنویسم و بنویسم. مثل ِ خیلی وقت پیش‌تر كه هر روز چند بار دنج به روز می‌شد. مثل خیلی وقت پیش كه خیلی حرف داشتم و آن خیلی حرف‌ها را می‌نوشتم برای همه. اما خب اكنون ِ زمانی نمی‌شود. وقت نیست. "درگیرم" و در "گیر". خوب هم هست این درگیری‌ها. شُكر. كار و درس و كتاب و تعیل و این حرف‌ها خیلی خوب است. بدبخت آن كسی كه از زنده‌گی‌اش راضی نباشد و راضی به رضای حق نباشد. به چه امید زنده‌اند این بشرها؟!

 

چه قدر خوب است آدم می‌نویسد و نمی‌ترسد كه تخطئه‌اش كنند. آخر خیلی‌ها نمی‌نویسند چون می‌ترسند دو روز دی‌گر رفیقی و كسی بیاید و به باد ِ تمسخرشان بگیرد. ترس ِ كاذب. كسی نیست بیاید بگوید آخر : دیوانه! خب تمسخر كنند؟ كه چه؟ چیزی كم نمی‌شود از تو. تمسخرت كردند، برخورد كن و تأدیب و اگر نشد هم تنبیه. كاری كن كه دم‌شان را بگذارند روی كول‌شان و بروند ردّ كارشان. بی‌ناموس هستند برخی كه برخی دی‌گر را به تمسخر می‌گیرند و ننگ‌شان را باید به خودشان بازگرداند. چه می‌گویم من امروز؟! نمی‌دانم.

 

می‌خواهم همینی كه هستم باشد. یه به‌تر شوم. پسركِ یك لا قبایی كه وقتی لازم است لباس می‌خرد. همیشه می خندد و وقتی لازم شد هم ناراحت و عصبانی می‌شود و به دار می‌كشد برخی را كه نكبت از سر و روی‌شان می‌بارد و خیال می‌كنند همه كاره‌ی دنیایند. پسركی كه برای ماندن نیامده است و برای رفتن هست كه هست. پسركی كه برای‌ش فرقی ندارد كه در یك رستوران ِ شیك ِ رنگارنگ، غذاهای متنوع بخورد یا زیر ِ كرسی ِ مادربزرگ دراز بكشد و سیب‌زمینی آب پز با نمك و نان بخورد. شاید هم این دومی را دوست‌تر داشته باشد. آخر هر وقت این‌گونه بوده است، چشم‌های‌ش را نم گرفته است از این همه بودن ِ خدا. از این همه ساده‌گی و از این همه رفتارهای معمولی. دل‌َ رفتار معمولی می‌خواهد. رفتار ِ بی‌قید. آه‌! كجایید رفتارهای معمولی؟!

بس است گمانم.... هر چه دارم از خدا دارم. هیچ از خود ندارم كه بخواهم در درگاه‌ش عرضه كنم. همیشه بیش از آن كه شایسته‌اش باشم داده است. الهی و ربی من لی غیرك ....

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد