به دعوت ِ یار دبستانی این
را نوشتم. حتا یك دور هم نخواندم تا شاید نیاز به اصلاح داشته باشد. برای من سیریش یعنی دههی فجر و انقلاب. یعنی پرچمهای سه
گوش ِ كاغذی كه باید با سیریش میچسباندیمش به چوبی یا به طنابی تا آویزانش كنیم
به مناسبت دههی فجر در مدرسه. دههی فجر یعنی خریدِ آویزهای كاغذی و رنگ و وارنگ
بر در و دیوار. دههی فجر یعنی روزنامه دیواریهای مخالف در طرح و رنگهای مختلف.
با شكلیهای مثل ِ سیب و شش ظلعی و مستطیلی و دایره و الخ. برای من دههی فجر یعنی
تئاتر عروسكیای كه چهارم دبستان برگزار كردیم. یعنی گروهِ سرودی كه با اسماعیل در آن سرود میخواندیم. یعنی همین رفتارهای
معمولی كه یادمان رفته است و شدهاند رفتارهای خاص. یعنی راحت فریاد زدن ِ الله اكبر در شب ِ بیست و دو بهمن
وقتی توی خیابان هستی؛ نه اینكه امشب من توی سید جندان نتواستم داد بزنم و الله
اكبر بگویم. دههی فجر خیلی خوب بود. چه قدر منتظرش بودیم. چه قدر كیف میكردیم.
چه قدر لمس میكردیم دست ِ همكلاسیای را كه در دههی فجر میشد همراهت. من دلم برای دبستانم تنگ شده است. دلم برای خانم ِ فتاحی
تنگ شده است. برای خانم نساجی كه یك بار دعوایم كرد و از بس مهربان بود گریهام
گرفت. برای دههی فجری كه من وسط ِ سالنِ ورودی را تزئین كردم. برای خیلی سالهای
ِ دور. احساس میكنم خیلی دور شدهام. دلم میخواهد گریه كنم برای این همه دوری. دلم میخواهد یكی به من سیریش بدهد و چند تا پرچم ِكاغذی
تا روی یك نخ ِ بزرگ كلی پرچم بچسبانم و نصب كنم توی راهروی دانشگاه ِ علوم و
تحقیقات. تا شاید كسی دید و یادش آمد روزهای معمولی و رفتارهای معمولی را....
تبلیغات

