پـلان اول سخت شده است. دوری از كتاب دارد همه چیز را به هم میریزد. (كتاب یك شیء كاغذی ِ متشكل از كلمات و جملهها نیست. یك مفهوم است. تو رو خدا این قدر به این عبارات ِ دنج، مثل ِ سایر ِ عبارات نگاه نكنید!) عدم تمركز بر روی مباحث در دورههای زمانی كوتاه مدت و میان مدت و گاهی بلند مدت، دارد استخوانهای نظریام را میشكند. كار خوب است؛ مخصوصن این جنس كاری كه دارم انجام میدهم خیلی خوب است. درس هم خوب است؛ مخصوصن این درسی كه دارم میخوانم خیلی خوب است. اما یك چیزی خیلی به هم ریخته میكند كارم را. یك چیزی در زندهگیام بوده است كه اكنون نیست خیلی اذیتم میكند. این كه دقیقن چیست و چرا اكنون نیست، نمیدانم. یك چیزهایی میدانم. مثل ِ تغییر جنس ِ بعضی عبادتها. مثل ِ نبود ِ بعضی عبادتها و از این جور قـِـسم و الخ. این كه باید چه كار كنم را زیاد نمیدانم. بعضی وقتها به فكر این میافتم كه بیخیال درس خواندن شوم تا بتوانم آنچه را كه میباید بخوانم و سیری را كه میپسندم مطالعه كنم. بعضی وقتها نیز فكر میكنم باید بیخیال كار و بار شوم و به پروژهای بسنده كنم در حدِّ گذران ِ سادهی زندهگی كار كنم تا بتوانم به خواندن و فكر كردنهایم برسم. شكی هم ندارم كه خیلی از فكرها و خیلی از خواندنها میتواند در عین ِ حال مفید نباشد. یعنی اصلن فكر كردن نیست. سر ِ كاریست. میدانم درب ِ علم خیلی وقتها فقط به روی ِ كسانی باز میشود كه مجاهده میكنند و در گیر و دار ِ سختیهای كار، به دنبال ِ آن میگردند.
پـلان دوم چند روزیست كه خیلی دارم فكر میكنم به این چیزها. فكر میكنم شاید لازم باشد یك بینظمی در زندهگیام ایجاد كنم تا بتوانم به وسیلهی آن از این نظم ِ بینظم، بگریزم. به جایی هم نرسیدم؛ و فكر میكنم كه فعلن نباید برسم. منتظرم شبهای محرم برسد و بفهمانندم كه باید چه كنم و چه درست است. ان شاء الله.
پـلان سوم "زندهگی ِ مشترك"! از این لفظ زیاد خوشم نمیآید. این لفظ یك بار ِ غربی دارد. آن چیزی كه زندهگیست را تبدیل میكند به یك نوع ِ نگاه ِ غیر ِ بومی ِ غیر اسلامی به زندهگی. یك نگاه ِ مكانیكی ِ ریاضیوار. یك نحوه خطكشی كردن و دوری ِ از ایثار در زندهگی. الحمدلله زیاد به این نحوه نگاه نزدیك نشدهایم. این را نیز مدیون ِ همسرم هستم. نـُخْـتـه! همسرم را دوست دارم. آن هم خیلی دوست دارم. به اینكه قرآن زن را برای آرامش خلق كرده است، رسیدم. به وضوح دیدم كه یك زن میتواند وجود ِ مرد را به آرامش برساند. این را هنوز برای همسرم توضیح ندادهام. پـلان چهارم دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است. چیزهایی كه دنیای ِ جدید از آنها منعم كرده است. برای این كه بروم شیراز و در مراسم ِ عقدكنان ِ صالح شركت كنم. برای اینكه یك روز ِ طولانی را با حیدر در مورد ِ زندهگی و نه چیز ِ دیگری حرف بزنم. اینكه بنشینم و وقتی دارم شعر ِ چاووشی ِ اخوان را میخوانم لذت ببرم. برای اینكه با رضا قرار ِ كوه بگذاریم و از چارچوب ِ اداری خارج شویم و از حالت ِ ارادی را خارج شویم.