ـ سلام دریابان! هستی و نیستیام! بود و نبودم! میبینی این
روزگار و حالم را؟ منتظر نشستهای كه چه كنم؟ یعنی باید چه كنم؟ من نیز چون تو
منتظرم، بازی ِتازهای آغاز شود.... ـ رانندهی موتور، اسمش محمد بود. این را آخر ِ راه كه پیاده
شدم پرسیدم. توی راه یك باره گفت: یا امام رضا! دارم میآم. میخواست برود مشهد.
بعد از بیست و یك سال! اشك جاری شد. خیلی گفت. از خودش و چرا نشده است بیست و یك
سال نتوانسته برود. از اینكه پارسال خانوادهاش را فرستاده است بروند و خودش چون
نمیتوانسته مرخصی بگیرد، نتوانسته برود و ... . جلوتر كه رفتیم، عاشورا شد و گفت
اگر مشهد بروم، كربلا هم میروم. لحنش را نمیتوانم اینجا بنویسم. قامت ِ متن
برای بیان كوتاه است. اشكهایم بدل شد به هق هق و تكان تكان خوردن و ... . خراب
بودیم محمد، خرابترمان كردی........ ـ این روزها، روی زمین نیستم. شاید روی هوا. نه در آسمانها،
كه آسمان جای ِ از ما بهتران است. روزهای خوبیست این روزها. خیلی وقت بود، چرخ
ِ فلك نچرخیده بود و حالمان را اینگونه نكرده بود. ش ك ر.
تبلیغات

