ـ هر
پرواز ِ رفت و هم پرواز برگشت، مهماندارهای هواپیما برایم جالب بودند. برگشت جالبتر
از این جهت كه چند كلمهای هم فرنگی با هم حرف زدیم و دخترك ِ فیلیپینی از بلد
نبودن فارس گفت و از بلد بودن پزشكی و اینها. توی این پروازها بود كه آهی كشیدم
از اینكه به خاطر ِ مدرك ِ دانشگاهی، زبان را نتوانسته بودم ادامه بده و نمیتوانستم
خوب با این فرنگیدانها حرف بزنم و اختلاط و غیره. مهماندارها را به گمانم
وقتی به مصاحبه میپذیرند، زیبایی هم برایشان مهم است. همهشان خوشتیپ و خوش بر
و رو بودند. چه ان پسرك ِ عربی كه در رفت مهماندار ِ ما بود و چه آن دخترك ِ عرب
كه روسری ِ مشكیاش را روی ِ سرش انداخته بود و به قائدهای این كار را كرده بود
كه از بیست سی متری هم میشد آن طرف ِ روسری را دید و ... بیخیال! ـ اول
ِ ورودمان به اتاق ِ هتل ِ مدینه، رفتم و دستشویی را چك كردم تا ببینم توالتها
فرنگیاند یا آدمیزادی؛ كه دیدم به قائده از هر كدام یكی زدهاند تا استرس نداشته
باشیم و حمام هم دوش دارد و وان و غیره كه یاد ِ الیاس افتادم كه آرزو داشت خانهشان
وان داشته باشته باشد و ولو شود توی ِ وان و سیگار و آب میوه و غیره. دستشویی مكه
اما فرنگی بود و پدری در آورد ازمان و من هر چه تلاش كردم با این ارتباط خوبی
بگیرم، نتوانستم! ـ بیشتر
ِ سفر را دشداشه پوشیده بودم. همان كه وقت طلبهگی به قصد آنكه با عبا و عمامه
همراه شود، داده بودم دوخته بودنش. با پارچهی زُبدهای كه از زاهدان ابتیاع كرده
بودم. اینكه زیر ِ دشداشه چه بپوشیم هم شده بود ملعبهای برای اینكه با ریحانه
گاه شوخیای كرده باشیم. خاطرات ِ بعض ِ دوستان را از عربهایی كه زیر ِ دشداشه
هیچ نمیپوشیدند گفتیم و شلوارك پوشیدن و شُرت و شلوار و غیره. در نهایت رفتیم و
از بازار یك شلوار خوشجنس خریدیم تا زیر ِ دشداشهمان چیزی معلوم نشود!
تبلیغات

