ـ خوشگلهای
وهابی را انتخاب كرده بودند برای نصیحت خلقالله كه كارهای شركآلود نكنید و مسلمان
باشید و اگر اجازه میدادی حتا میگفتند آدم باشید و غیره. زیباییشان ـ زیبایی ِ
مردانه البت! ـ به حدّی بود كه پیرمرد ِ سادهای كه بحث كردن و گیر دادن آنها را
دید و كنار ِ دستم ایستاده بود و غائله را تماشا میكرد، آرام گفت كه شمایی كه
اینقدر خوشگل هستید چرا وهابی شدهاید!؟ تصورش به گمانم از شمر و حلّاج و غیره
هم احتمالن آدمهاییست سیبیلو و هیكلی و عصبی كه گوشهی صورتشان هم جای شمشیر
مانده است و اینها. حال كه اینگونه نبوده است و خیلی از ایند آدمها كه ما لعن
و نفرینشان میكنیم، احتمالن در قائدهی همین وهابیهای خوشگل، زیبا بودهاند. ـ برایم
زیادی بچههای عربها خیلی چشمگیر بود. خانوادهگی آمده بودند و هر كدامشان سه
چهار پنج شش تا بچه دور و برشان ولو بودند و فاصلهی زاییدنشان چیزی در حدود یكی
دو سال. طرف فرصت نداده بود به زنش و مثل ِ این سیگاریها كه سیگار با سیگار روشن
میكنند، بچهها را شیر به شیر در آورده بود. و چشمهای این دختركان و پسركان ِ
عرب كه هنوز حتا بوی ِ تكلیف هم به مشامشان نرسیده بود چقدر زیبا بود و ناخواسته
آدم را یاد ِ شعرهای عرب ِ جاهلی میانداخت كه برای عربیدانی، توی كتابهای سالهای
اول و دوم طلبهگی به خوردمان میدادند و من ان موقع تعجب میكردم كه چرا اینها
این قدر شیفتهی چشم و ابرو و اینها بودهاند. الان بیشتر میتوانم دركشان كنم. ـ روضهی
منوره، توی مسجد النبیست. بین ِ منبر و قبر پیامبر و اگر اشتباه نكنم تا حدود ِ
چهار ستون به عقب. ستونی هم هست آنجا به اسم ِ ستون توبه كه نزدیك آن بودن و نماز
خواندن و اینها، ثواب دارد و كلی هم حساب و كتاب و قائده. وهابیها هم آنجا
نشستهاند و مواظباند كه كسی خدای ِ نكرده آنجا نماز نخواند و تا بخواهی نماز
بخوانی صدای همهشان در میآید و ناچارت میكنند بنشینی كه در كنار قبر نباید نماز
خواند و همان احتجاجات ِ وهابیها. این قدر هم سواد ندارند كه بفهمند كه نماز
مستحبی شیعه را میشود در هر حالتی خواند و ایستاده و نشسته ندارد و سر ِ كارند و
غیره. روضه كه میرفتم، اطلس و نقشه را باز میكردم و اسم ستونها و جاها و غیره
را در میآوردم و تطبیق میدادم. ستون ابوالبابه و ستون توبه و اصحاب صفه و خانهی
ام ابیها و قبور پیامبر و آن دو نفر و غیره. مثل ِ توریستها كه هی سعی میكنند
بیشتر بدانند، چنین كردم و البت كه دانستن ِ اینها برای تاریخخواندهای مثل من
واجب بود. به این امید كه دریچهای هم گاه باز شود و معرفتی نصیب. ـ در
مدینه مات بودم. منی كه وقتی سوار ِ قطار، به ایستگاه ِ مشهد میرسیدم، تا گنبد،
در حدّ یك چشم به هم زدن دیده میشد، حالم دگرگون میشد، مدینه نتوانست زیاد به
هق هقام بیندازد. با آنكه مشهد، یك معصوم دارد و اینجا، شش. تاریخی بیشتر از
مشهدالرضا نیز در پسش است و در و دیوارش روضهی مسلم است. مات ِ مات بودم. مثل ِ
آدمهای ولو كه گیج و منگ نماز میخوانند و راه میروند و سر ِ كلاس مینشینند و
غیره.
تبلیغات

