تبلیغات
وب‌نوشت دنج - من، عمره و غیره - 4
شنبه 6 شهریور 1389  02:17 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ قرآن خواندن و ختم ِ قرآن را خیلی به‌مان توصیه كرده‌اند. می‌خوانم و با این‌كه قرآن‌های این‌جا ترجمه ندارد، خیلی چیزهای‌ش را می‌فهمم و بعضی وقت‌ها هم به هم می‌ریزم. خیلی وقت‌ها این‌طور است. می‌گیردمان ... ریا شد؛ بگذریم! ... و عجب زیبا قرآن می‌خوانند این پیش نمازهای عرب. و چه دل‌بری‌ئی می‌كنند با این زیبا خواندن‌شان. اشك توی چشم‌ها حلقه می‌زند و وقتی كه بفهمی كه چه می‌خواند و ترجمه‌اش چیست كه دیگر غوغایی‌ست.

ـ بدی بی‌زبانی این است كه نتوانستم دقیق بفهمم چه‌قدر از كسانی كه مسجد النبی می‌آمدند اهل ِ مدینه هستند. با این حال، صبح‌ها، بعد از نماز صبح، مأمومین هستند كه همه‌گی به سمت بقیع حركت می‌كنند و ادای احترامی هم  به اهل بیت می‌كنند و این در حالی‌ست كه چون جمعیت زیاد است، وهابی‌ها كم‌تر گیر می‌دهند و داد و بی‌داد‌شان كم‌تر است. در این خیل ِ جمعیت هم آنجور كه می‌گفتند اهل مدینه هم هستند و اهل مدینه همه وهابی نیستند و وهابی‌ها بیش‌تر آن‌هایی‌ هستند كه طلبه هستند و الخ.

ـ روز ِ آخری، بنا شد استثنائا كاروان ما را ببرند مسجد شیعیان. مسجد شیعیان در مدینه، در اطراف و جوار باغی‌ست كه آن را امام حسن علیه السلام وقت كرده‌اند. آن‌جا كه رسیدیم صبح بود و در ِ مسجد بسته. در زدیم و در را باز كردند و رفتیم داخل و چون هنوز صبحانه نخورده بودیم سفره اداختیم و دِ بخور. محیط جالبی بود تشكیل شده از چندین قطعه كه درون همه‌شان نخل‌ها افراشته شده بودند و محیط‌های محصور شده با لیف خرما و غیره را درست كرده بودند. ساختمانی هم بود كه بنای اصلی آن‌جا بود و ما را آن‌جا بردند. زیرزمین مانندی بود كه وقتی آن‌جا رفتیم كاروان‌ دیگری نیز به ما پیوست و كارشناسی آمد و در مورد مكان‌های باستانی مدینه توضیح داد. اما دیر. چون روز ِ آخر بود و اگر توضیحات را زودتر داده بود، بیش‌تر به كارمان می‌آمد. بعدتر كه توضیحات تمام شد، بیرون رفتیم و آن‌جا بازاری درست كرده بودن كه فروشندگان‌ش شیعیان مدینه بودند. آن‌جا بود كه بُرد ِ یمانی خریدم كه كفن كنم و وقتی نعش‌مان دراز به دراز افتاد، با آن بكنندمان توی قبر. همان‌جا هم دعا كردم كه نیازی به كفن نباشد و این تیكه گوشت هم ان شاء الله همان موقع مرگ بسوزد و این‌ها. به چهار هزار تومان كفن خریدم و چند تیكه‌ی دیگر لباس و غیره. بعد هم رفتیم و بعضی مكان‌های مدینه را نشان‌مان دادند. یكی‌اش شكافی بود در كوهِ احد كه وقتِ جنگ، پیام‌بر را برای محافظت به آن‌جا برده بودند. جایی بود كه كاروان‌ها را آن‌جا نمی‌بردند و ما استثنائا گروه ما را برده بودند. بگذریم.  

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد