ـ این روزها در گیرم. در گیرِ آدمها و آدمكهایی كه گاه به تلاطم میخوانندم و گاه به سكون. گاه نفس نفس زنان میخوانمشان و گاه به نفس نفس وا میدارمشان. كار باید اینچنین باشد. در هیاهو و در سكون. اگر خواستید و لازم داشتید مینویسم در بارهاش. ـ هر روز كه میگذرد غباری سفید كه چند سالیست روی موها را گرفته است، افزون میشود و ماندهایم روزمرّهگیهامان به روزمرگی بدل نشود. ـ من از آدم بینظم، خیلی خوشام نمیآید. نه این كه خویش خیلی منظم باشم؛ كه گاه نیز خود دچار این بیماری میشوم. اما حرف من بر آنان میرود كه نشیمنگاهشان عادت كرده است به نشستن و چرخ خوردن را نمیتابد. به آنان كه نه زمآن را برای خود مهم میپندارند و نه برای دیگران. برای آنان كه دوست دارند بنشینند و دیگران زمانشان را با ایشان تنظیم كنند و بتوانند سوار بر دیگران هر آنچه میخواهند هر زمآن كه پسندیدند انجام دهند. ـ احمقآنه است اگر تصویر تو را در ذهن داشته باشم و نداشته باشمات. احمقآنه است اگر قبلترها فهمیده باشمات و ندانم این را! انسانها، فرقشان با آدمها و آدمكها دقیقن در همین حرفهای صمیمیست. در همین فرقهای عمیق و سكوتهای بلندتر از هر فریاد. ـ من شاید زیاد ندانم، اما زیاد میفهمم! زیادتر از تو. این را خوب میدانی دوست! میبخشید. خیلی آشفته شد این به ظاهر متن ....
تبلیغات

