ـ برای این لحظههایی كه نابیاش برای من و تویی كه روزهگار برای دم میگذرانیم، فكری باید كرد كه به هر سو رفتن برای هر چه، نه فقط بیهیچمان میكند و پوچی از خاطر میبرد كه دلآوازهگیها را نیز برای همیشه از بودها میبرد. ـ خیالِ این رفتارهای سادهی خواهركم ـ كه از خیلیها بیشتر میفهمد ـ گاه چونانام میكند كه میخواهم بنشینم و بیهیچ تب، در تاب بیندازم و سماع دست گیرم. من البت چونان شما كه میدانید نیستم و نمیدانم و اغلب میفهمم كه این خندهها و شورها در پساش حرفها و گفتههاست كه به بیان نمیآید و گاه فقط چهره را تر میكند و دل را به آشوب میكشاند و نفسِ نفسْ قسمتمان میكند. ـ من عید را دوست دارم؛ چونان كه دوست دارم از لذت خیره شدن به یك عنكبوت ساعتها بگذرد. من حیرانی را دوست دارم. حیرانیِ خویشخواه را. بهارمستی را دوست دارم. مستی بهار را كه اشك روانه میكند در دل و گاه نیز به صورت و صورتك میخورد. اشك در دل را نمیدانم میفهمید یا نه!؟ خنك میشود دل از تری و تازهگی و بیهیچ دلیلی آدمی به سرخوشی میرسد. ـ آینه، خانه، وجد، پنجاه و هفت، كوچه، نو به نو، كفن، شطح و ... . اسمها و رسمهایی كه میتوانند خیلی كارها كنند در آتی ....
ـ من آدم پر رویی هستم. خودم را میخواهم. مثل تو. اما خودم را نمیگیرم. عكسِ خیلیها. ـ نوشتههای دنج با خیلی نوشتنیها تفاوت دارد. خیلی چیزها اینجا هست كه نمونه ندارد. این را چون خود، نویسندهام نمیگویم. چون خودم خوانندهام میگویم. من احتمالن بیشتر از خیلی از شما دنج را میخوانم و این سبب میشود خیلی چیزها را زودتر و دقیقتر متوجه شوم. ـ مطلبكِ قبلی، در قسمتیاش، نوشته بودیم كه داریم ازدواج میكنیم و .... . خیلیها تبریك گفتند و .... . خیلیترها دقت نكرده بودند ابتدای مطلب را كه نوشته بودم: "راستاش را نخواهید دروغاش میشود اینكه ....". این را خیلیها دقت نكرده بودند و برای همین هم تبریك گفته بودند!!!
ـ برای تو، شاید نه. اما برای من بعله! برای تو میان این آسمانی كه كفِ دستات است، با آسمانی كه بالا سر توست، فرقی نیست. اما برای من چرا. خیلی فرق است. (خیلیاش را bold بخوانید خواهشن) ـ آدمی از خود غفلت میكند و همهچیز را در بُرون میجوید و این یعنی .... بیتعارف میگویم. چهل و پنج ثانیهای از این، "همهزمانیای" كه دارید را خرجِ دیدن كفِ دستتان كنید اكنون. همین اكنونِ زمانی خواهشن. نگاه كنید و پس از آن، بخوانید ادامه را. ـ برای من و تو شاید فرق نكند كه باشیم اینجا یا نه. اما برای خیلیها بود و نبودِ من و تویی كه هیچ از خود راضی نیستیم، همین خود، خیلی مهم است. مهم است كه باشیم و آغوشمان پناهِ دیگری باشد. چهقدر خودخواهی سروش! ـ راستاش را نخواهید دروغاش میشود اینكه من دارم ازدواج میكنم. با یك دختری كه چند وقتیست از دختركی بُرون شدهست و به خیل دختران پای نهاده است. اسم و رسماش هم مهم نیست. زادهی اصفهان است و پدر و مادرش اصالتا اهل یزد. چند وقتیست با هم در اینترنت آشنا شدیم و دنج را میخواند و خیلی هم خوشاش میآمد.
ـ مردی از كنارِ زنی میگذرد و زن، مردوار گذر میكند و مرد، سربه زیر؛ بیهیچ حرفی. میگذرد از این تابلویی كه دلاش میخواهداش و طلباش می كند. صدا در نمیدهد تا مگر لرزه بر بیفكند بر وجودی كه اكنونِ زمانی میخواهداش. به پهنای همه چیز و هر چه در چنته دارد. ـ خدا خود بهتر میداند كه دلِ شیدا چهقدر نازك میشود در پهنهی رفتارهای عاشقانه. دلِ شیدا، بیهیچ پیشینهای، با هستیِاو میپیوندد و تغییراش میدهد. صاحبدل، شعر میگوید؛ نماز كه میخواند و مناجات كه میكند، احساس شعف و خلوص میكند. گریهاش میگیرد در پسِ این همه حلول كه در عالم است. این همه خدایی، این همه شور، این همه شرر .... شرر .... شرر .... شرر .... چه میكشد آدم از این شرر!!!؟ ـ دلام برای تو. برای تویی كه میآیی و خیره میشوی و زانو میزنی در برابر این ویترین شیشهای و شیدایی میطلبی. میخواهی به بهانهای خویش را جا كنی در این همه شوریدهگی و در وهم، در خیال و در احساس، رقیق شوی. میآیی و بهانه میكنی نظرات را و در میزنی و پاشویه میكنی نفسهایت را در این كنجِ دنج. اگر چه اسباب پذیرایی نباشد و سروش خوب میزبانی نباشد برای این همه خلوص. میدانم كه میبخشیداش. ـ اشتباه كردم پارسال؛ یك خطای بزرگ در محاسبهی تعداد روزهای امسال. میتوانید كشف كنید اشتباه را در پستهای پایانی سالِ پیش.
تبلیغات

