ـ من روز اولی که قرار بود ازدواج کنم را خوب یادم است. دقیق تر و به تر بگویم: شبِ اول. شب اولی را که حس کردم چیزی این جای سینه ام(برای هر کسی این جا فرق می کند) دارد گرم می شود. برای همین وقتی روی طهران داشتیم چیپس و چای می خوردیم و دوستان مان، دودِ سی گار به حُلقوم می فرستاند، هوایِ تابستانی به خنکی بدل شد و جایی، همان جایی که به گرمی رفته بود، به جوشش کشیده شد. البت شاید به قولِ دوستی این مطالب مطالبی نباشد که شما توی وب نوشت دنج، دنبال اش هستید. اما این ها، درست همان چیزهایی ست که من می خواهم شما آن را بدانید. از آن تابستان و 160 روزِ بعد اش، خیلی می گذرد. دارد می شود دو سال. و من هنوز می شمارم اش. یعنی نمی شود از آن گذشت. گذشتن از آن، گذشتن از حسی ست پاک، که به نافهمی آدمی معصوم و پُرگناه، دریده شد. خیر است ان شاء الله.... ـ این روزها، کار می کنم. از کارم راضی ام. اما بعضی وقت ها خیلی زیاد می شود و این زیادی نمی گذارد کمی با خودم خلوت کنم و ببینم به کجا می روم آخر. برای همین شنبه ها نمی روم سر کار و مرخصی می گیرم. شنبه های ام برای پاسخ به همین پرسش ها(Problem ها) است. شما هم با خودتان خلوت کنید کمی. خلوت کنید و سعی کنید در آن خلوت، دنبال پاسخ همین پرسش ها باشید. فکر کنید و جنبشِ ذهنی داشته باشید. جنب اِش البت با پویایی تفاوت می کند. جنب اِش یعنی خوددرگیری و پویایی یعنی به روز شدن. همان آپ دِیت. شاید به گمان من این اصطلاحات این معانی را دارند. ـ ام سال کبیسه ست. سال های کبیسه سال های خوبی باید باشند. چون با دی گر سال ها متفاوت اند. نه به خاطر آن که یک روز بیش تر اند. بل از این سو که اسمی خاص دارند. اسمِ خاص خیلی مهم است. همیشه اسم ها خیلی مهم بوده اند و بر سرنوشت هر کسی اثر می گذارند. مثلن اگر اسم من سروش نبود، شاید آدم دی گری می شدم با رفتار و کردار و پنداری متفاوت از اینی که اکنونِ زمانی دارم. ـ همان دوسال پیش، فیلمی روی پرده بود که خیلی به دل نشست. برای من و برای بعضی های دی گر که می شناسم: باغ فردوس؛ 5 بعد از ظهر. از آن سال تا همین عید، سی دی اش بیرون نیامده بود و نتوانتم دو باره ببینم اش. حال که آمده شما ببینیداش بد نیست. خیلی خوب است.
ـ راست اش فردا امتحان دارم. به تر بگویم: امتحان دی گری دارم. دوره ای است آموزشی و فردا امتحانِ ترم اول اش است. هیچ هم نخوانده ام. "هیچ" را Bold بخوانید! ـ نمی دانم چرا، اما خواستم ببینم در بهمن 85 چه نوشته ام در دنج. دیدم. کمی جایی سمتِ چپِ سینه ام، سفت شد. کمی لرزید و گرفت. غم یا شاید چیزی شبیه آن. برایِ شما مگر اهمیت هم دارد این چیزها؟! ـ از دنج خسته شده ام. از اسم اش. از نوشتنِ توی اش. از قالب اش که خیلی وقت است تغییر نکرده است. از تو که هی می آیی و چیزی نمی نویسی و نظری نمی دهی و می روی. از قلم ام که خیلی هم از قلمِ تو به تر است! "ساعت، ساعتِ قدیم؛ دنج هم، دنجِ قدیم" . راستی؛ ساعت تان چند است؟! ـ من خوابم می آید بهارها؛ زیاد. ـ دارم شکم در می آورم. این یعنی دارم پا به سنی خاص می گذارم که اقتضایِ کنترل دارد. آن هم بی هم سر؛ و نه بی هم راه. ـ عید هم خوب بود. چند کتاب مرور شد و مشهدی رفتیم و بابابزرگی ماچ کردیم و خوابیدیم و کار نکردیم. احتمالن مثلِ خیلی های دی گر. ـ کتاب بیگانه، نوشته ی آلبرکامو، ترجمه ی جلال آل احمد، را حتمن بخوانید. شروعِ عالی و پرداخت و از همه مهم تر ترجمه ی عالی ای دارد. مطمئنم می خوانید و به دیگران هم پیش نهاد می دهید. ـ "مار" یعنی سلامتی و بی مار یعنی بی سلامت. احتمالن، بی گانه هم باید این گونه باشد. حال دقیقن یعنی چه را نمی دانم.
به همین سادگی را ببینید. ارزش بیش از یك بار دیدن را هم دارد. اگر سینمای خوب نزدیكتان است، حتمن هزینه كنید تا فیلم را در سینمایی ببینید كه صداگذاری فیلم را با كیفیت پخش كند.
1. انتقاد حركت مسخرهایست كه پیرمردها و پیرزنهایِ فلسفه نخوانده و علم نیاموختهی روستانشین نیز انجاماش میدهند. گاه حتّا بهتر از من و تو. منتقد بودن كافی نیست كه آدمی خلاصهی در آن شود؛ بل مضر است. آدمی كه فقط انتقاد میكند و مینالد، آدم مسخره و خندهداریست. در چشم من، تویی كه فقط حرف میزنی و اشكالات را بیان میكنی، مشكل داری. یك جای وجودت را حذف كردهای. شعورت كامل نیست. نمیفهمی. بیماری. روانی! 2. حرف زدن و نكات مثبت را فقط برشمردن و بیان كردن نیز مسخره است. به مسخرهگیِ لحنِ حرفهای من. به مسخرگی ناراحتی من از كشته شدن پشهای كه چند لحظهی پیش داشت روی پوستِ من، مانورِ قدرت میداد. حرف زدن و مثبتها را بر شمردن، كار مسخرهایست. كاری كه بعضِ معلمها آن را تكرار میكنند و تكرار میكنند. 3. تویی كه رو به روی این متونِ موجی نشستهای و اینها را میخوانی هم میتوانی مسخره باشی؛ اگر فقط بخوانی و تأملی خُرد كنی و بروی. بیهیچ هیچی. اگر خواندی و سعی كردی بفهمی و درك كنی و انتقاد كنی و اصلاح كنی، مسخره نیستی. خواندن، راه رفتن، نوشتن و خیلی كارهای دیگر اگر بیاثرِ عمیق باشد، مسخره است. مثل همین رفتارهایِ مسخرهای كه این دنیا را برای من و توی آدمیزادِ نا آدم، تنگ، مُرده كرده است. 4. تهاجم، حذف، حك، اصلاح، تشویق، و نقش زدن و هدایت و گسترهافكنی و .... اما خوب است. خوب یعنی: لازم. اگر اینها در پسِ رفتارها و حرفها نباشد، همه چیز به بطلانی میرود. اگر محدود در نقد و تشویق شوی، آدم مسخرهای هستی. اگر میخواهی از این مسخرهگی بیرون بیایی باید در عالمِ خارج و واقع، تغییر ایجاد كنی. آدمهایی كه ناتوانِ از ایجاد تغییر هستند، آدمهای مسخرهایاند!
تبلیغات


