ـ این روزها خیلی دلم
تنگ میشود. برای خیلی چیزها كه خیلی وقتها خیلیها دلشان برایشان خیلی زیاد
تنگ میشود. برای خیلی چیزهای خیلی معمولی كه خیلی دم ِ دستی هم میشود خیلی راحت
جُـستشان. برای مثلن رختِ خوابی كه پهن شده و داخلش كمی خنك است و میروی دراز می
كشی و لذت میبری. برای پارك ِ جمشیدیه كه امسال زمستان نتوانستم بروم آنجا. برای
گریه كردن. برای همسرم كه توی وبلاگش هیچی ننوشته است. برای خیلی چیزها. ـ چیزی تا خواندن ِ
عقد ِ دائم نمانده است. كمتر از یك هفته. ـ دلم میخواهد یك دل
ِ سیر گریه كنم برای خود ِ خود ِ خدا. ـ عشق هم چیز ِ جالبیست.
شازدههای امروزی، لزومن شاهزاده و آقا زاده نیستند. پسركهایی
كه موی دماغ میشوند وقتی میبینند چهار تا كتاب بیشتر از آنها خاندهای و وقتی
میخاهند مثل ِتو با سوات(!) بشوند، میآیند و لیست ِ كتابهای كتاب خانهات را
مینویسند و میروند همهشان را از میدانِانقلاب، یكهو میخورند. پسركهایی كه
ناز پرودهاند و از كتابخانی، فقط همین خریدِ كتاب را فهمیدهاند. پسركهای سربه زیری كه وقتی دو تا كتاب میخانند و میخاهند
استدلالهایشان را در بحثی و جمعی اثبات كنند، رگ ِ گردنشان بیرون میزند و چپ و
راست، پا نوشت و پینوشت میدهند كه فلانی در فلان كتاب فلان حرف را زده است. پسركهای سر به زیری كه هر چه زور میزنند با سواد شوند، نمیتوانند
و آشفتهگی بر ایشان چیره میشود. فكر میكنند كتاب خریدن و كتاب خواندن خیلی میتواند
كمكشان كند. هنوز هم وقتی كسی میرسد به من و میپرسد چه كتابی بخانم،
اول كمی وامیمانم كه چه جوابی بدهم. بعد سعی میكنم كمی شوخی كنم تا دستم بیاید
طرفمان چند مرده حلاج است. اگر دیدم كه شازده نیست و میشود پیشنهادی داد برای
خواندن، كمی میحرفیم و بعدتر، اگر بلد باشم چیزی پیشنهاد میكند؛ تا برود و بخرد
و احتمالن هم نخواند! باید لبتاب بخرم. اینجوری نمیشه زندهگی كرد
تبلیغات

