ـ چند هفتهایست سعی میكنم برای تقویت زبان هم كه
شده، فیلم ببینم. از این فیلمهایی كه فرنگیها ساختهاند و میتواند در فهمِ
زبانِ انگلیسی كمك كند. برای همین بود كه از چند تا از دوستان، چند فیلم گرفتم
و خواستم تا چند فیلم هم بخرم. به مدد دولتِ فخیمهی احمدی نجات، و به همتِ مدیریتِ
فرهنگی صفارهرندی، در خیابانها نیز فیلمهای روز دنیا كه هنوز روی پردهست، راحت
پیدا شود. وقتی برای خرید فیلمها، میرفتم و بساطِ بساطیها را میدیدم، روی
جلدِ دیویدیها، پر بود از عكسهایی كه زنها از خودشان ادا و اطفار(اتفار؟)
های مختلفی در آورده بودند و سعی كرده بودند خودی نشان بدهند! ـ فرنگیها دستِشان توی شُرتِشان است؛ آن هم، "همیشه"
. بهترین از این نتوانستم تعبیری پیدا كنم تا نشان دهم كه فرنگیها به چه زندهگی
مسخرهای كشیده شدهاند. فرنگیها چیزهای خوب دارند. كسی هم نمیتواند این را رد
كند. اما چیزهای فرهنگی بد هم خیلی دارند. دستِشان توی شرتِشان است، حتا وقتی
فكر میكنند. دستِشان توی شرتِشان است وقتی با تو راه میروند. دستِشان توی
شرتِشان است حتا وقتی دارند .... ـ از این همه فیلم كه گرفتم، (شاید بیشتر از بیست یا سی فیلم)،
همهی فیلمها مغشوش بود به همین عبارتِ پیشگفته. یا زنی سوار مردی بود و یا مردی
سوار زنی. یا دختری مشكل جنسی داشت و برای رابطه به همه گیر میداد(اسم فیلم را نمیآورم
چون بدآموزی دارد)، یا راهبهای باید لخت میشد و عفتاش لكهدار تا كارگردان راضی
شود، یا دو تا مرد عاشق یك دختر میشدند و هر دو با او رابطه داشتند، یا دو زن و
شوهر برای اینكه عشقِشان را به هم نشان دهند، جلوی میلیونها نفر دیگر با هم
.... ! ـ برای همین است كه ترجیح دادم برای یاد گرفتنِ انگلیسی،
راه دیگری انتخاب كنم. راهی كه فكر كردن را از من نگیرد. راهی كه دستام را مثل
دست آنها نكند. من میخواهم فكرم كار كند، نه تعطیل شود. همین!
ـ خیلی بد است آدم سر قرارش نرود. انتظار بد دردیست؛ وقتی
كه منتظری تا كسی بیاید. بدتر از آن انتظار كسیست كه میدانی نمیآید حتمن. من خیلی
منتظر خیلیها بودم كه بیایند و نیامدند و میدانستم نمیآیند. ـ میترسم. میترسم خیلی چیزها به هم بریزد دو باره. به هم
بریزد و من هم نتوانم كاری كنم. اگر كمك نكند، به هم میریزد.... ـ تقریبن دیشب بود كه خواب دیدم. خواب كسی كه دوستاش دارم
خیلی. دستاش را بوسیدم. خستهگیهایم در رفت. كاش دو باره بیاید.... آخر امروز
هم خیلی خسته شدهام !!! آدمهای
ساده، زود راضی میشوند ها! ـ خسته شدهام از آنی كه هستم. از این لحظههایی كه هستم.
از این بودنهایی كه نبودم. بعضی چیزها كمر آدمی را میشكند. كاریاش هم نمیشود
كرد. بعضی وقتها آمد باید بشكند....چه میگویم؟! شما كه نمیدانید چه خبر بوده و
چه خبر است! ـ تولد مسیح(رنگاش را یادم رفته) بود همین یكی دو روز قبل.
خیلی وقت است خیلی چیزها، خیلی به خیلی چیزهای دیگر ربط پیدا نمیكنند....
در گیرم. با بودن یا نبودن؟ .... رفتن یا نرفتن؟ .... یكجایی یا بیجایی؟ ....
.... مادرها هم، خیلی وقتها خیلی چیزها را خیلی نمیفهمند. یعنی میدانند و نمیفهمند. البت شاید اگر از كمی قبلتر از جملهی قبل را نگاه بیندازیم، نوشته باشد: زنها، به كل، اینگونهاند كه .... و این عیب نیست، نقص نیست، اقتضای زن بودن است. همانطور كه مردبودن هم اقتضایی دارد كه افتخار نیست.... ـ آدمها گاه رفتارهای احمقآنهشان را شبیه رفتآرِ دیگران میدانند و خود را شبیه آنان به سحاب میآورند و خویش را از زیر بار عذابِ وُجدان رها میكنند. برای این كه عیب خویش بپوشانند، به دیگران میگویند كه تو هم همین مشكل را داری.... ـ یاد گرفتهام برای تایپ انشگشتا ن اشاره را روی حروف "ب" و "ت" بگذارم و سعی كنم برای زدن هر حرفی از انگشت مناسب آن استفاده كنم. هنوز اما این را یاد نگرفتهام. برای همین هم هست كه مجبورم صفحه كلید را ببینم و حروف را بزنم و بنگارمشان. ـ اهلِ خانهمان رفتهاند مسافرت و خانه در تصرف من و برادرام است. خانهی خالی، هم خوب است، هم بد. خوبیها و بدیهای دارد. این كه آرام است و سر و صدا ندارد، خوب است و این كه ساكت است و سر و صدایی ندارد، بد است. كاریاش هم نمیشود كرد. ـ بینور بود او نبود نر هیچ بود .... بودی كه هست، پرتویی از نور بود اوست
ـ من آدم سادهای هستم. از آدمهای ساده هم خوشام میآید. از ساده زیستن، هم. از كسی كه دستاش توی جیباش است و هی خرجِ شكم و لباساش میكند بدم میآید و سعی میكنم دوری كنم. ـ من از كمك كردن هم خوشام میآید. از فداكاری، هم. از گذشت، نیز. از كسی هم كه گذشت بلد نیست، بدم نمیآید. اما اگر بلد نباشد و نخواهد هم یاد بگیرد، بدم میآید. دوستی و رفاقت و ازدواج و رابطه هم همهاش برای این است تا گذشت كنی. كسی هم كه گذشت میكند پا روی غروراش میگذارد و خود را نفی میكند برای راحتی دیگری. ژس آدمی كه اهل گذشت نیست، باید حواساش باشد كه از غرور بگریزد! ـ من از دوستی و رفاقتی كه گیر كند و بالا نرود و رشد نكند، فراریام. رفاقت اگر رو به تعالی نرود و رشد نكند و بِه نشود، باید قطع شود. اگر چه هر دو سوی رابطه سختِشان باشد. ـ خیلی ضایع است آدم نماز شب نخواند. ضایع است آدم بین الطلوعین بیدار نباشد و پیادهروی نكند. ضایع است هفتهای یكبار برای امام حسین(علیه السلام) روضه نخواند و گره نكند. ضایع است نصیحت نشنود و ضایع اس .... من خیلی ضایعام! ـ آدمهایی كه از بدرفتاری تو ناراحت نمیشوند، ارزش دوستی ندارند. چرا كه ارزش خوبی و محبت تو را هم درك نمیكند. این را معصوم(علیه السلام) میگوید. ـ من اهل گریهام. كافیست دو كلام حسین حسین بخوانند تا هوایی بشویم. اكنونِ زمانی هم دارد فاطمیه، حال و هوا عوض میكند. من، اما، میترسم فاطمی نباشم. ـ اگر دوستِ تو كاری را انجام نداد و بهانهای داشت، بهانهاش را بپذیر. اگر هم بهانهای نداشت، برایاش بهانهای بتراش. این را هم حضرت امیر(علیه السلام) میگوید. حالا هی به این و آن گیر بدهید!
ـ حرفها گاه از خاص بودن میافتند. حرفِ خاص زدن، جالب است، اما بهتر از آن، حرفِ خالصآنه زدن است. من بلدم حرفِ خالصآنه بزنم. این حرف زدن را یاد نگرفتم؛ بل گرفتم.... ـ به حتم، خدا خیلی خوب است. خدای آدمهای مستضعف، به نظر، خیلی بهتر است. خدای آدمهای مستضعف، تحویلشان میگیرد و گاه به گاه، لبخندی شعفآلود بر گونههاشان میاندازند. خدای آدمهای گناهكار هم باید خیلی خوب باشد. خدایی كه خیلی تلاش میكند تا بندهاش بازگردد و "یا ربی" بگوید. خدای من هم خدای خوبیست. خدای رازهای شبانه، خدای وقتهای مدهوشی، خدای وقتِ گناه كه آدم را میپاید تا آدم اشتباهی نكند. خدای وقتی كه امتحان داری و هیچ نخواندهای. خدای وقتِ بیكسی و غربتِ در میان دوستان. خدا من خیلی خوب است. خیلیاش را Bold كنید. ـ زخمهای عمیق خیلی دیر خوب میشوند. بعضیشان حتا هیچوقت، خوبِ خوب نمیشوند. زخمهای كهنه، از زخمهای عمیق هم بدترند. حتا نمیدانی كی خوب میشوند. نمیتوانی درمانشان كنی با داروها. نمیتوانی تیمار كنی این بیماری را.
تبلیغات

