تفأل زدم، این آمد: قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود منِ دیوانه چو زلف تو رها میكردم هیچ لایقترم از حلقهی زنجیر نبود یا رب آیینهی حُسن تو چه جوهر دارد كه درو آهِ مرا قوّتِ تاثیر نبود سر ز حسرت به درِ میكدهها بر كردم چون شناسای تو در صومعه یك پیر نبود آیتی بود عذاب اندُه حافظ بیدوست كه برِ هیچكسش حاجتِ تفسیر نبود ............................................................ پینوشت یك: چند رشته نیز
به متن، پیوسته بود. نیاوردم. شاید بعدتر. پینوشت دو: قرار بود جای
دیگری باشد این پست. راه نبود و بنبست بود!
ـ امروز
یا فردا را نمیدانم. اما هر روز میتواند یك اتفاق خاص باشد. هر “ آنْ ” حتا میتوان
یك اتفاق خاص باشد. اصلن زندهگی كردن، خودش یك اتفاق خاص است. مثل نفس كشیدن كه یك
اتفاق خاص است. مثل دیدن كه یك اتفاق خاص است. مثل چشیدن، بوییدن، شنیدن، راه
رفتن، خندیدن و حتّا مثل اینكه میتوانی بچهدار شوی و حتّاتر دستشویی رفتن! همه
چیز اتفاقی خاص است. ـ اما
ما آدمكها این خاص بودن را غافلیم. چون برایمان عادی شده است كه داریم هر دقیقه
چند بار و چندین بار نفس میكشیم. برایمان عادی شده است كه داریم زندهگی میكنیم
و حواسمان پرت است كه میشد ما نفس نكشیم و زندهگی نكنیم. چند باری كه حواسمان
را جمع كنیم و نفس كشیدنهایمان را بشماریم، میفهمیم این خاص بودن را. اگر جرأت
داری، نفسهایات را بشمار. آن وقت است كه گیجآویج میخوری. چرا كه داری عادتی را
ترك میكنی و ترك عادت نیز مرض میآورد و .... ـ اما
بیا و بشمار نفسهایت را. برای یكی دو دقیقه و بعداش هم رها كن شماریدن را. ـ برای
من نیز این نوشتنیها و این دستوارهها خاص است و برای همین است كه چندیست مینویسم
و درگیرم و میخوانم و .... اگر چیزی از خاص بودن بیفتد، میفهمم كه غافلم. غافلم
از اینكه میشد من این را نداشتم و این داشتن باید خاص بماند تا تر و تازهگیاش
آرام و پر جوش و خروشام كند. بلی. برای این مینویسم كه این نوشتن و این وبنویسی
برایم تازهست و اگر روزی تازهگیاش از بین رفت و برنگشت، این نوشتن هم تمام میشود.
شما هم همینطور باشید. اگر دیدید این دنجنویس، خاص نمینویسد و برایتان این
نوشتن، اتفاقی خاص نبود، به این گوشهی دنج سر نزنید و سعی كنید وقتتان را برای
نوشتنیهایی خاص بگذارید تا لذت ببرید.... .................................... پینوشت: امروز میلاد حضرت امیر(علیه السلام) است و سیزده رجب و آغاز اعتكاف
و تعطیلی و هزار هزار اتفاق خاص دیگر. اما برای من امروز زیاد عید نیست. كمی
افتادهست مشكلها.... التماس دعایِ شدید. جای دوری نمیرود.
دردسرت ندهم،تا دردِسر
داری! / م.سكوت ـ امروز باران بارید. نه البت بر روی زمین. اما بارید. بارید
و تر كرد. خیلی وقت بود نمیبارید. دل نمیداد آسمان به دلپاره. امروز شنبه بود
و هنوز هم شنبه است. خستهگی بر كَت و كولام سنگینی میكند. راضیام البت به این
روزگار. نه از روی اجبار كه از روی رضا. خستهگیام بیش از آنی كه جسمی باشد، روانیست
و ذهنی. ـ من اگر اشتباه میكنم، سعی در جبران آن هم دارم و سعیام
این است تا بی از دستدادنِ فرصت، كه به فرصتها بدل میشود معمولن، جبران كنم
اشتباهی را كه انجام دادهام. اگرچه كه تقریبن هیچگاه نمیشود كاملن جبران كرد
اشتباهات را، اما تا حدودی میشود جبران كرد. برای همین است وقتی آدمهایی را میبینم
كه اشتباه میكنند و گشاد گشاد نمیخواهند اشتباهِ خود را جبران كنند، حالتِ تهوع
میگیردم. بعضی وقتها حالتها دیگری هم دستام میدهد كه فعلن لازم نیست اینجا
بنویسماش. ـ این دنیا پیچیدهست. كم هم نه و اتفاقن زیاد هم پیچیدهست.
بعضی وقتها پیچیدهگیاش را میفهمم و با آن تا میكنم و میفهمماش و گاه نیز نمیفهمماش.
برای همین است كه وقتی میفهمماش، آسودهتر هستم تا وقتی كه حواسام پرت میشود از
این دنیا. چند روزیست اما كمی حواسام هست و آسودهتر هستم. سعی میكنم با آدمها
همانطور برخورد كنم كه خودشان میخواهند. با كسی كه خودش را آدم حساب نمیكند و
نمیخواهد هم حساب كند، مثل خودش با خودش برخورد میكنم و آدم حساباش نمیكنم. با
كسی كه سر كار میگذارد و میداند دارد سر كار میگذارد، سر كار میگذارماش. با
كسی كه دوست دارد گشاد گشاد زندهگی كند، گشادگشاد برخورد میكنم. با كسی كه نمیخواهد
حركتی به خودش بدهد، مثل خودش برخورد میكنم و تحریكاش نمیكنم و میگذارم تا در فراخهگی
خودش، سوت بزند و دست و پا بزند تا در لجنزار غرور و تنبلیاش غرق شود. یاد گرفتهام،
به كسانی كه دوست دارند خودشان را دور بزنند و در حماقت بمانند، كمك كنم و نگذارم خدای
ناكرده عوض شوند! ـ فیلم “باغ فردوس، 5 بعد از ظهر” را ببینید. اگر دیدهاید،
باز هم ببینید. آینده گاه در این فیلمها رقم میخورد. متأسفم برای بعضیها. نه
فقط در این فیلم، كه در خیلی فیلمها، میشود آیندهی بعضیها را دید. فیلم “باغ
فردوس، 5 بعد از ظهر” را ببنید. نه یكبار كه بارها....
از زندهگی دنیا فقط چند چیزش را خواستهام و یكیاش هم
رفاقت است. شاید هم مهمتریناش باشد. از این میان هم خیلی تلاش میكنم،به آن
برسم. وقت میگذارم. انرژی خرج میكنم، دل میدهم، مُخِنداشته،خرجاش میكنم و
قس علی هذا.... من باید چه كنم؟ از دوستی وقتی خواستم تا بیاید و برویم سینما مهمان من. گفت
تا فردا بعد از ظهر خبرت میكنم. فردا بعد از ظهر شد و غروب شد و شب و شد و خبری
نرسد. در حالی كه من آن روز را منتظر آن بودم تا خبرم كند كُمْپِلِت. پیامك زدم كه
منتظر بودم و خبر ندادی. جواب داد یادمد رفته و ببخشید تو رو خدا. گفتم خیلی
ناراحت شدم كه خبر ندادی. گفت خوب یادم نبود دیگه. چی كار كنم خوب؟ این دوست باید چه كند؟ دوستی كه دوستاش داری، روبهرویات مینشیند و خوبیات را میگوید
و پشتِ سرت زیر آب میزند از رویخیرخواهی! میخواهد بیطرف باشد و برای همین هم زیر
آب میزند. در حالی كه میتواند نه زیر بزند و نه عیب و اشكال جزئی تو را منتقل
كند. میتواند چه كند؟ دخترها و دختركها را نمیدانم، اما پسركها رفیق برایشان
خیلی مهم است. اگر متأهلها شاكی نشوند كه این را میگویم باید بگویم حتا بعضی
وقتها، دوستیهاشان برایشان مهمتر از زنهایشان است. اما دیر كسی را برای دوستی
پیدا میكنند و دیر اعتماد میكنند و اگر حواسشان نباشد، زود از دست میدهند. اما
اگر حواسشان باشد، این دوستیها بركتهای عجیبی میكند و خیلی اتفاقهای خوب یا
بد به مدد این دوستیها میافتد. برای اینكه دوستی به جا
بماند باید چه كرد؟ آدمها وقتی كار اشتباهی میكنند، یا كار اشتباهی از دوستشان
میبینند باید چه كنند؟ حدیثی میگوید كه اگر دوستات اشتباهی كرد و برایاش توجیهی
داشت، از او بپذیر و اگر توجیهی نداشت، برایاش توجیهی بتراش. آدم وقتی كار اشتباهی
كرد یا دید، نباید وای و آخ كند. باید در تلاش برای رفعاش و حلاش قدم بر دارد.
نه این كه هر روز بگوید چه اشتباهی كرد یا چه اشتباهی كردم. برای اینكه اینجوری باشی، باید چه كنی؟
مهدی اخوان ثالث: ـ «سخن بسیار و یا من، وقتْ بیگاهست نگه كن، روز كوتاهست هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك. شنیدم قصهی این پیر مسكین را بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید؟ كلیدی هست آیا كهش طلسم بسته بگشاید؟» م.سكوت: باری دگر فسانه به پایان رسیده بود آری دو باره باز دل از ره رسیده بود من بودم و نگاهِ نگاهی كه بیگمان بیهیچ شبهه در گذر از او رسیده بود من هستم و همین كنار "من ـ او" بودنم بس و ... دیدار بود، آه بود و سرایی به سانِ رود دردآورنده همو بود و درد، نیز اما همو به سانِ خداورده بودِ بود *** باری، دو باره فسانه به آغاز خود رسید آری، من ـ او دو باره به منها رسیده است ای كاش، باز، شعر به سامانِ من رسی ای شعر! های! كجایی؟ به دادم نمیرسی؟!
ـ من از بچهها خوشام میآید و دلم قنج میرود برایشان.
از دخترها هم خوشم میآید، تا وقتی كه زنانهگی نكنند و عفت ندرند و معصومانه
باشند. از بچهها خوشام میآید و بازی میكنم باهاشان. اما همانقدر كه از بچهها
خوشام میآید، از سر و صدا بیزارم. چه بچهها عاملاش باشند، چه دیگران. این
چن روز كه فامیلها از مشهد برگشته بودند و خانهمان اُطراق كرده بودند، بچهها مخام
را (اگر داشته باشم) خوردند. این را علاوه كنید بر سر و صدای طهران. شاید اصلن روزی،
از دست سر و صدا، از طهران گریختم و راهی پناهی شدم. ـ من خیلی خوابم میآید این روزها. خستهام. بیش از جسم از
ذهن خستهام. اختهگی گرفته است انگار این مغزم. نمیدانم چرا.(شاید بهتر باشد بگویم
دقیقن نمیدانم چرا) هر كار هم میكنم تا آخر هفتهها را طهران نباشم، نمیشود و
هنوز آنقدر پولدار نشدم تا آخر هفتهها را لواسانی، شمالی، طالقانی، دهاتی یا جایِ
دنجی باشم. ـ دكمهی آستینِ پیراهنام دو هفته است كه كنده شده و وقتِ
درست كردناش را نداشتهامو اضافه كنید بر آن، دكمهی پشتی شلوارم را. ـ حافظهام چند وقتیست تحلیل رفته است و نمیتوانم زیاد استفادهاش
كنم. خیلی چیزها را كه میخواهم به یا داشته باشم، نمیشود. ـ هفتهی پیش استخر رفتم و فردا هم اگر راه دهد، میروم. در
این وضعیتِ بحرانی بیورزشی و بیتحركی، نعمتیست این استخر.
ـ دلدردِ عجیبی گرفتهام. برای همین بود كه مجبور شدم دیشب
نوشابهی سیاه بخرم، گازش را بگیرم و بخورم. اما نشد كه نشد. ـ امروز پنجشنبه است. دیروز هم چهارشنبه بود. قبلترش هم
سه شنبه. فردا نیز جمعه است و پس فردا هم شنبه و بعدش هم یكشنبه و دوشنبه.... ـ بعضی آدمها سوسول هستند. بعضی آدمها هم بعضی كارهاشان
سوسولیست. مثلن نمیتواند شب بیدار بماند و به خودش فشار بیاورد و كتابی را تمام
كند. مثلن حال ندارد از جنوبِ شرقی طهران برای شركت در مجلسِ جشنِ دوستاش برود
شمالِ غربی طهران و برای همین نمیرود! من خودم هم در بعضی كارها سوسول هستم. حرفی
هم در آن نیست و سعی میكنم سوسولی را كنار بگذارم. دُشوار هم هست. نه به خاطرِ
سختی و فشارش. بیشتر به خاطر اینكه راهِ حلِّ تركِ سوسولیّت، در هر مورد متفاوت
است و پیدا كردنِ آن راهِ حل، كمی سخت. تازه اگر راهِ حل هم پیدا شود كه میدانید
تركِ عادت هم سخت است. تازه اگر هم تركِ عادت شود، آدم زمان میخواهد تا به تركِ
عادت، عادت كند و .... ـ روز ننه هم گذشت. روز ننه روز خوبیست. توی سال هم به آن
فكر میكنم زیاد. ـ هنوز دلدرد دارم. نوشابه هم اثر نمیكند انگار!
تبلیغات

