ـ همه چیز صدا دارد. دیوار، در، آدمها، ماشین، وبلاگها، متنهای خودم، قلبم، این كیبوردی كه دارم میزنم رویاش، زیر شلواری زرد رنگم كه دیروز ردش كردم به امان خدا، خط تایمز نیو رومن، و .... همه چیز! ـ من سیگار نمیكشم. قلیان، نیز. ـ آدمها همه مشكوكاند؛ همه مهرباناند؛ همه كم دارند؛ همه نمیفهمند چه میگویند؛ همه دانشمندند؛ همه سوتیهای خودشان را میگیرند؛ همه سینما میروند؛ همه دنج را میخوانند؛ همه .... ـ من تب دارم. تب یعنی دارم تاوان گناه میدهم. این خوب است. یعنی هنوز خدا مرا دوست دارد. مثل امروز و دیروز كه روزه بودم و خدا گذاشت و دوستام داشت. ـ خاهركم امشب میگفت كه: "صدام نمرده است و خارج است. آمریكا مرده است!" این را از كجا فهمیده است، نمیدانم! خیلی حرف مهمیست به گمان من. ـ پسركها در ارتباط با دختركها دو حال دارند: یا دنبال روابط جنسیاند و یا دنبال روابط غیر جنسی. این یعنی پسران در ارتباط با دختران، دنبال ازدواج نیستند قطعن. ـ خاهركم میگفت "چرا ما زن شدیم و مرد نشدیم؟!" گفتم: "چرا این رو میگی؟" گفت: "آخه گرمه و ما زنها موهامون بلنده و گرممون میشه!" (موهایاش آنقدرها هم بلند نیست ها! زنانهگی میكند از همین بچهگی!) ـ همهاش احساس میكنم یك چیزی شده است. یك چیزی یعنی اینكه، اتفاق دارد میافتد. اتفاق هم یعنی، تبدّل. تبدّل هم یعنی "آن" نه "اینی". ـ مخام دارد بزرگ میشود. مثل دستشویی رفتنهایم كه زیاد شده است. مثل پولِ یك كیلو بادامی كه دارد و یك كیلو و صد گرم داد. مثل پولِ دو كیلوی انبههایی كه دادم و دو كیلو و صد گرم داد....
(كوتهنوشتههایی كه قرار است رویِ هم، بلندترین متنِ وبنوشت
دنج شوند.) *** سالِ آخر كارشناسی بودم كه دانشگاه تبعیدم كرد به زاهدان!
دلیل و چون و چرایاش بماند. شاید یك چیزهایی در حافظهی "دنج" باشد كه
اگر رجوع كنید بیابید. اما هر چه بود نتیجهاش این بود كه فاصلهی من با طهران میشد
هزار و هشتصد كیلومتر. به زمان اگر محاسبهاش كنی، میشود بیست و چهار ساعت توی
اتوبوس بنشینی. بعد از بیست و چهار ساعت ماندهگی در اتوبوس، جدای از اینكه
استخوانهایت درد گرفته است و عضلاتت احتیاج به كشیدگی داشته باشند، ماتحتِ محترم یا
محترمه نیز كپك زده است از بس روی صندلی اتوبوس بیحركت مانده است! *** همان سال بود كه حال و هوای آسمانی شدن نیز به
ما دست داده بود و میخاستیم با دخترِ آسمانیای كه در مسیر زندهگی قرار گرفته
بود، همراه شویم.(دارم طرحِ داستان شدناش را مینویسم. با اسمِ اولیه: خانوادهی
آقای آسمانی. داستاناش بیش از آنكه به كار من بیاید، به كار دیگران خاهد آمد.) *** سال هشتاد و پنج میشد كه رهسپارِ زاهدان شدم. برایام
البت سخت بود اینبار زاهدان رفتن. دلبستهگیهایی داشتم كه شاید خدا میخاست با
دوری از طهران، آنها را از من بستاند. هر چه بود، دلبستهگیها كار را سختتر میكرد
و باعث میشد تا زاهدان بودن برایام سختتر باشد. در طهران، كارهایی داشتم كه با
دور شدنِ از آن، به زمین میخورد. تازه با همسایهنویس
نیز رفاقتمان گُل كرده بود و این دوری برای هر دومان سخت بود. هر چه بود،
زاهدانی شدم. آخر هفتهها بود و تلفن و حرف زدن و دل دادن و دل ستاندن. پاییز كه گذشت و وقتی كه
"نه" را از آقای آسمانی گرفتم، تنگی
نفس و فكرهای مغشوش باعث شد كه به طهران بیایم و با همسایهنویس دور حیاط مدرسهی
عالی قدم بزنیم و تصمیمی بگیریم كه كمتر در رابطهای گرفته میشود. تصمیمی كه هم
همسایهنویس میدانست و هم من. *** از زمانی كه برای آن تصمیم تأمل جدی كردم و بلیتِ پرواز
گرفتم و آمدم، به كل چند ساعت هم طول نكشید. یادداشتهای دنج بعضِ چیزها را نشان
میدهد. مثلن در اینجا. *** چند شب پیش از عید غدیر بود كه توی حیاط و دورِ حوضِ
بزرگ، قدم زدیم و بعدش هم رفتیم روی پشتِ بام. از بالای پشتِ بام، طهران بود و دنجنویس
و همسایهنویس كه داشت همسایه میشد. وقت ندادم برای تصمیم. همسایهنویس بود كه
گفت "از همان زمانی كه گفتی داری میآیی، میدانستم برای چه داری میآیی". *** پس، همسایهنویس هم فكر كرده بود و نشانهای ار رضایت، در
رفتار و منشاش احساس میشد. نمیدانم از آن روز تا عید، چه قدر فاصله بود. اما هر
چه بود، گذشت و ظهر روز عید غدیر دستِ راستش را با دست راستم فشردم و خاندم: "و اخیتک فی الله و صافیتک فی الله و صافحتک فی الهه و
عاهدت الله و ملائکته و کتبه و رسله و انبیائه و الائمة المعصومین علیهم السلام
علی انی ان کنت من اهل الجنة و الشفاعة و اذن لی بان ادخل الجنة لا ادخلها الا و
انت معی" و " قَبِلتُ " گفت. سپس گفتم: اسقطت عنک جمیع حقوق الاخوه ما خلا الشفاعه و
الدعاء و الزیارة.... *** و ما برادر شدیم و صیغهی عقد اخوت جاری شده بود و قرار شده
بود تا از همدیگر سه چیز را دریغ نکنیم: شفاعت و دعا و زیارت را. همدیگر را در
آغوش فشردیم و حس کردیم چیزی شکل گرفته است که هر دومان از آن راضی هستیم. تمسک
کرده بودیم به رفتار و منشِ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که در روز غدیر
علی(علیه اسلام) را به برادری خویش برگزیده بود. نهار
را نیز نمیدانم به حساب کداممان، کباب خوردیم. هر روز رابطه عمیقتر میشود و من
و حسینِ همسایه، نزدیکتر .... *** شاید
در اینكه ما باید دست در دست هم دهیم و برادر شویم، عاملهایی نیز تاثیر گذاشت. همچون
رفتار تمسخرآلود آقای آسمانی و همراهیِ من و
همسایه در كلاس زبان و ضربهای كه از سرنوشت و دیگر مسائل خورده بودیم، بیتاثیر
نبود. همه و همه دست در دست هم داده بودند تا سیدمحمدحسین موسویفراز بشود برادر من.
*** پیشتر
هم در وبنوشت دنج نوشته بودم كه برای دوستی و رفاقت پنج مرحله قائلم: آشنا، دوست،
رفیق، محبوب، معشوق. برای من و حسین نیز این مراحل طی شده بود. اما در آن عید غدیر،
دوستی بدل شده بود به رفاقت و برادری، انتصابی اسلامی بود برای رابطهی دوطرفهمان. *** برای
من مهم است كه با كسی كه رابطه دارم، با او راحت باشم. با همسایهنویس نیز اینگونه
بود. با او راحت بودم و مسائلم را با او مطرح میكردم و او نیز، گاهی. آنقدری را
میگفت كه به نظرش لازم بود و دخیل در ارتباط و بعضِ چیزها را نمیگفت. همچون كلاسی كه پنجشنبهها در خیابان حافظ میرفت و خودآگاه
آن را از من پنهان میكرد و همین پنهانی و پنهان كردنهاش، شاید، خیلی
ناراحتام میكرد و باعث میشد تا خیلی آنْها به این فراموشی فكر كنم. من یاد
گرفته بودم كه به دوستهایم اعتماد كنم و هر چه را برای خودم میپسندم برای
دوستانام نیز بپسندم. برای همین بود كه وقتی كسی در رابطهاش، خیر را برای من نیز
نمیخواست، ناراحت میشدم و منشاش را آدمگونه نمیدانستم. آدمگونه را از این
باب گفتم كه بعضِ رفتارهای ما ربطِمستقیم با دین ندارد و اگر دین هم نبود،
خیرخواستن برای دیگری، در وجود ما بود.
بعدتر نوشته میشود. فعلن حالاش نیست.
1. عینكام
را كه بر میدارم دیگر نمیبینماش. راحت میشوم و نفسِ راحتی میكشم. دختر هزار
قِر و فِر از خودش در میآورد تا كمی دل بستاند. عینكام را كه بر میدارم، او
همانطور به ادا و اطوارش ادامه میدهد. اما من نمیتوانم ببینماش. چهرهای محو و
مبهم، مطمئنن آدمی را گول نمیزند. 2. عینكام را میگذارم و میروم رد كارم. از خیابانِ انقلاب
رد میشود و میاندازم توی جمهوری. از جمهوری خوشام میآید. بویِ پول میدهد این
خیابان. آن هم نه هر پولی. نه بویِ پولِ بازار. نه بویی پولِ تجریش. نه حتا بویِ
پولِ بازارچهی كتاب. بویِ پول خاصی میدهد. خیلی خاص .... 3. چشمها
كه ضعیف میشود، عینك میزنند. عینك میزنند و میخواهند با آن، ضعفِ دیدِ خویش را
جبران كنند و راه را از بیراه تشخیص دهند و وضوح را بر ابهام چیره كنند. اما بعضی
وقتها هم عینك نداشتن بهتر است. مثلِ بند اولِ همین پست. مثل وقتی كه توی سینما
نشستهای و فیلمِ "انعكاس" را داری میبینی و دختركنمایِ تویِ فیلم،
هزار رنگ و لعاب هزینهی صورتاش كرده است و لباسِ خاص به تن كرده است تا توی
عَزَب، آب از لب و لوچهات آویزان شود و از سینما بیرون نرفته، برای دختركها و
دخترهای مردم نقشه بكشی كه چه طور تورشان كنی و .... اینجاست كه عینك را بر میداری
و این همه را انجام نمیدهی! 4. توی یكی ار كتابفروشیها، دختركنماییست كه كرم دارد! از
همانهاییست كه .... (متاسفانه
فرصت نشد حتا عینكام ار بر دارم....) 5. پست بعدی در مورد یك وبلاگنویس است كه علاقهی وافری به لینك
شدن دارد!
ـ بعضی وقتها ما برای اینكه ضعفِ خودمان را جبران كنیم،
سر دیگران داد میزنیم و تحقیرشان میكنیم و عیبهایشان را بلند بلند برایشان
میگوییم. بلند بلند میگوییم و سعی میكنیم طرفمان را آنقدر خرد كنیم كه دیگر
نتواند لام تا كام حرف بزند. آنوقت است كه طرفمان دیگر هر چه هم انجام دهد، نمیتواند
هیچ حرفی بزند و مطلبی بگوید. وا میماند در انجام هر كاری و هر حركتی. چرا كه شخصیتاش
خرد شده است و آبِ رویشان ریخته شده است. آبِ رو هم یعنی چیزی مهم! (خدا را شكر
ما در فارسی كلمهی "چیز" را داریم، وگرنه نمیدانستم در تعریفِ آبِ
رو چه بیاورم!) نمیدانم خدا با این آدمكنماها چه میكند. اما به نظرم آبِ رویِ
آدمها و آدمكها و آدمنماها و آدمكنماها برای خدا خیلی ارزش داشته باشد. یا
ستار العیوب! ـ در رفاقت همه چیز هست. از بیتابی و همدلی و همزبانی و
همراهی تا درد و شب بیداری و خودت را فدای راحتی رفیق كردن. برای همین هم، آدابی
در رفاقت است كه رعایتشان واجب است. مثلن: ـ وقتی رفیقات مشكلاتِ
روحی دارد و احتیاج به آن دارد تا شب را با او همراهی كنی و كمكاش كنی تا دردِ
دل بگوید، تو نمیتوانی بخوابی و استراحت كنی. اگر كردی، رفیق نبودهای. ـ اگر رفیقات اكنون به
تو نیاز داشت و تو كارهایت را به خاطر او، عقب نینداختی، در حقاش نارفیقی كردهای.
حال به هر بهانهای؛ كنكور، درس، تكلیف، حال نداشتن و هر چیز دیگر. ـ وقتی تو داری از چیزی
سود میبری و نفع میبری، برای او نیز نفع طلب كنی و او را نیز شریك در نفعت كنی.
وقتی كتابی جُستی و دیدی، به او هم نشان دهی و به او پیشنهاد كنی تا آن كتاب را
بخاند و كمكاش كنی تا بخاند. اگر كلاسی و درسی جایی بود، دستاش را بگیری و ببریاش
و سر كلاس بنشانیاش. اگر اینكار را نكردی، رفاقت نكردهای و رفیق نبودهای. ـ وقتی كه رفیقت در حقِّ
تو اشتباهی كرد و به تو لطمه زد، تو بزرگواری كنی و ببخشیاش و به رویاش نیاوری
و كارش را توجیه كنی و ظنِّ بد نبری. اگر نبخشیدی و به او كمك نكردی كه دو باره این
اشتباه را تكرار نكند، در رفاقت پیش نرفتهای و رفیق نبودهای. ـ اگر رفیقات در زندهگیاش
در اشتباه بود و خطایی میكرد، اگر كمكاش نكردی و وقتت و ذهنت و عملت را برای
اصلاح او در كار نبستی، رفیق نبودی و رفاقت نكردهای. ـ اگر راحتی خودت را بر
راحتی رفیقات ترجیح دادی، رفیق نبودهای و در حقاش جفا كردهای. ـ رفاقت یعنی اینكه پیش
از آنكه به تو نیاز پیدا كند، تو مشكلاش را پیدا كنی و نیازش را بر طرف كنی و به
رویاش نیاوری. نه اینكه به دنبالِ مشكلاش بگردی و به رویاش بیاوری و در برطرف
كردنِ نیازش، چون خودت را مهمتر میبینی، وقت و هزینه نكنی. ـ و قس علی هذا....
1. این جا مشهد الرضاست. به حساب من، از این جایی كه نشسته ام تا وقتی كه پنجه در ضریح رضوی بزنم، كم تر از پانزده دقیقه راه است
2. كم تر پیش می آید آدم مشهد بیاید و دست بر ضریح نكشد. اما هنوز از دی روز صبح تا اكنونِ زمانی، پنجه در ضریح قفل نكرده ام. نشده است راست اش را بخواهید.
3. این چند روز را درگیرم. این را به خاطر شكایت نمی گویم. از این باب می گویم كه شاید شما دعا كردید و حل شد مشكل ها كه آسان می نمود اول....
4. حرف های نگفته برای هیچ كس، آورده ام تا بزنم برای رضا؛ تا رضا شود و راه باز نماید و دل، دل كند.
5. داوود(دوستِ مشهدی و طرح ولایتی) سه لوح فشرده داده مربوط به تغذیه و طب اسلامی. آمدم می دهم دوستان و سعی می كنم در توزیع گسترده پخش اش كنم.
6. این جا زیاد نمی شود نوشت....
تبلیغات

