تبلیغات
وب‌نوشت دنج - مطالب شهریور 1387
یکشنبه 31 شهریور 1387  11:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 10:22 ق.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ فقط چند ساعت وقت باقی‌ست. تا پاییز چند ساعت و چند دقیقه بیش‌تر نمانده است. پاییز فصل عاشقی‌ست. آشِغِیِ آشیخ!

ـ سیفون را هر كه اختراع كرد، كار خوبی انجام داده است. چیزی مثل اختراع نمك‌پاش. چیزی شبیه اختراع این وسیله‌ای كه پشت پای‌ات می‌گذاری وقتی می‌خواهی كفش‌ات را پای‌ات كنی. مثل اختراع مگس كش. مثل اختراع دستمال كاغذی....

ـ ام‌شب شب قدر است. دعا كنید پیلیز من را. اگر ام‌شب این مطلب را نخواندید و بعدترش خواندید هم دعا كنید. بعضی چیزها به گره‌گشا نیاز دارد. اللهم ....
 

   


نظرات()   
شنبه 30 شهریور 1387  08:09 ق.ظ    ویرایش: جمعه 19 مهر 1387 07:03 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

می‌ترسم چیزهایی را بنویسم كه دنج را به فیلتر شدن بكشاند. حرف‌هایی كه بیش از آن‌كه برای فیلتر شدن خوب باشند، برای زنده‌گی كردن خوب‌اند. اما چه كنم كه نمی‌شود خیلی حرف‌های مهم را زد. حرف‌هایی دارم با یك آدمك‌نما كه .... نمی‌دانم این‌جا را می‌خواند هنوز یا نه. نمی‌دانم. وامانده‌ام این حرف‌ها را بزنم یا نزنم.

چه كنم؟!

   


نظرات()   
چهارشنبه 27 شهریور 1387  10:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:54 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

دفترچه‌ی مشقم خط خطی شده. دوست دارم دفترچه‌م رو پاره پاره کنم و یه دفترچه‌ی نو بخرم. مواظب بودم خطی خطی نشه، ولی شد. هواسم پرت شد. هواسم رو پرت کردن، یا شایدم خودم خواستم که حواسم پرت بشه. ولی زیادی حواسم پرت شد. هیچ وقت فکر نمی‌کردم این جوری بشه. دفترچه‌ی نوی خودم رو دوست داشتم. می‌خوام بنویسم. می‌خوام فریاد بزنم. یاد خاطراتِ دفترچه‌ی سفیدم می‌افتم و گریه‌م می‌گیره.

معلمم به‌م گفت مواظب دفترچه‌ت باش. ولی من توجه نمی‌کردم. آره، همه‌ش توصیه‌ی خودمه. آن‌قدر گوش ندادم که بالاخره یکی اومد و تک تک برگ‌های سفید و دوست داشتنیِ دفترچه‌م رو خط خطی کرد. ولی، من، گریه‌م گرفته بود. با این که خودم خواستم که خط خطی‌ش کنه‌، ولی ...

اون زمانی که سفید بود، از نگاه تک تک بچه ها می‌فهمیدم که همه حسرت یه همچین دفترچه‌ی سفیدی رو دارن.

قدرش رو ندونستم. حالا لاک غلط‌گیر دستم گرفتم. ولی چه فایده، جای خط‌هاش روش می‌مونه.

من یه دفترچه‌ی نو می‌خوام ...

26/6/87 PM  12

شبیر
 

   


نظرات()   
سه شنبه 26 شهریور 1387  11:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:47 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

پیش‌نگار:

رُك باشیم به‌تر از این كه سر در خشتك كنیم و بخاهیم خودمان را گول بزنیم با گول‌زنك‌هایی كه برای خودمان علم كرده‌ایم این روزها را باور كنیم!

 

الف) بیست و چهارم شهریور تولد من بود! دو نفر بیش‌تر تبریك نگفتند .... شاید هم مهم نبود برای من كه كسی به من تبریك بگوید. اما خوب برای بقیه باید فرق كند خیلی چیزهایی كه خیلی وقت‌ها خودشان خیلی مهم نیستند و حاشیه‌های‌شان خیلی مهم است. یكی هم بیست و پنجم شهریور، یعنی یك ‌روز بعد از تولد هدیه‌ای داد كه ندادنش با دادنش خیلی فرق نمی‌كرد شاید. من ترجیح می‌دهم وقتی قرار است به یس هدیه بدهم، برای‌اش وقت بگذارم و در فرصتی خاص كه برای او گذاشته‌ام هدیه‌ام را به او بدهم. نه وقتی دارم سر راه می‌روم، دست كنم توی كیف‌ام و هدیه‌ای به او بدهم! مسخره است آدمك‌نمایی كه آدم حساب‌ات نكرده و هر چه پیامك داده بودی تا هدیه‌ی تولدش را برای‌اش ارسال كنی، حالا بیاید و مثلن از تو خوشش‌آمده، خودش را خالی كند و با هدیه‌ای بخاهد وجدان‌اش را خفه كند! هدیه را همان‌جوری كه آمده بود، گذاشتم‌اش یك جایی برای وقتی كه دیدم می‌شود آفتاب‌ندیده‌ها را آفتابی كرد ....

ب) ترافیك و دست‌انداز و خیابان‌هایی با اسفالتی خراب، خیلی خوب است. برای این‌كه اگر این‌ها نباشد، موتورها و ماشین‌ها پدر مردم را در می‌آورند.

ج) به جای این‌كه بنشینیم و برای هم نقشه بكشیم و تسبیح و دانه‌های تسبیح برای هم ردیف كنیم، نخ تسبیح باشیم و دانه‌ها و نكته‌های مثبت دوستان را به هم پیوست كنیم و سعی كنیم از آن دوست، تسبیحی زیبا بسازیم از دانه‌هایی به هم ریخته و آشفته!


 

   


نظرات()   
یکشنبه 24 شهریور 1387  07:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:52 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

من و من: درد دارد! خیلی هم درد دارد، باور كن!

از آن دردهایی كه شب تا صبح، از فرط حسرت‌پیچه، خم و راست می‌شوی و محكوم به سكوتی! آن‌هم سكوتی ابدی با لب‌هایی خاموش كه تنها برای بلعیدن هوای روزهای نیامده باز و بسته می‌شود ... روزهایی كه به سیاهی‌اش ایمان داری و به سپیدی صبح صادق‌اش امید... و تو در كشاكش همیشه‌گی سیاهی و سپیدی، بی‌رنگی را ترجیح می‌دهی كه خود منشا تمام رنگ‌هاست! شاید اگر آن روزها هم رنگِ بی‌رنگی را بر طرح تابلوی دل می‌پاشیدی، این روزها طراح معروفی می‌شدی*! آن روزهایی كه رفته‌اند و دیگر باز نمی‌گردند، حتا در خواب!

درد دارد! باور كن درد دارد!

* هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست/ ور نه تشریف تو بر بالای كس كوتاه نیست

 

من و دنج: نمی‌دانم چه‌طور شد كه غبار (همان خاك!) این ویترین شیشه ای دامن گیرم كرد!

روز اولی كه مهمان ناخوانده‌ی سطرهای سیاه و سفید دنج بودم، گمان نمی‌كردم این‌قدر درگیر آرشیوش شوم. یادم هست همان روزها نوشتم كه دنج و نوشته‌هایش به دلم نشست... از سر‌ وبلاگ‌اش (كه من دوست دارم یك صبحِ بارانی پاییزی ببینم‌اش) تا جمله‌هایی كه آگاه یا ناخودآگاه سفیدند و اگر زحمت های‌لایت كردن‌شان را به خودت ندهی، هرگز نمیبینی‌شان... كلماتی كه سعی دارند ـ به هر قیمتی كه شده ـ از نوعی دیگر بودن‌شان یا افكار نویسنده‌شان را نشان دهند! حتا اگر در نگارش فارسی جایی نداشته باشند... پُست‌هایی كه برای هر كدام حرف‌ها دارم از دغدغه‌های ازدواج مدیرِ دنج تا پادشاه فصل‌ها و باران و ...

همیشه خواندن سرگذشت آدم‌ك!ها برای‌ام جالب بوده؛ اینكه یك نفر روزانه‌هایش را طوری در قالب كلمات معمول و گاها غیر معمول بپیچاند كه ساعت‌ها تو را مجذوب كند، تحسین‌برانگیز است! روزانه‌هایی كه با اندكی تفاوت می‌شود زندگی تو با همان فرازها و نشیب‌ها ـ البت در قالب د ی گ ر ی! ـ

و حالا پیوند غبار دنج و اشك‌های یاسی، چنان تركیب شورانگیزی ایجاد كرده كه چاره‌ای جز دنج خواندن ندارد، حتا به قیمت به‌هم‌ریختن آرایش مجازی‌اش ؛-)

 

من و مدیرِ دنج: می‌گویند هر بار كه كودكی متولد می‌شود، خداوند ساكنان عرش را به تماشای مخلوق‌اش فرا می‌خواند، صدای ساز و آواز فرشتگان گوش فلك را كر می‌كند! و كودك شادمان از جشنی كه به پاس حضورش بر پا شده، پیچیده در حریری از یاس‌های بهشتی، خرامان و سبك‌بال، در آغوش پدر و مادری مهربان قرار می‌گیرد... نیك‌روز زندگی‌‌ات مبارك! 

 

یاسی

   


نظرات()   
جمعه 22 شهریور 1387  03:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:50 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

بعضی‌ها با دی‌گران در "گیرند". بعضی‌ها نیز با دی‌گران "درگیرند". بعضی‌ها اما در خود گیرند و دچار بی‌ماری "خودكُنی" هستند. "خودكُنی" یعنی این‌‌كه تو بترسی به تو گیر دهند و برای همین خودت به خودت گیر بدهی و "خودكُنی" كُنی.

وقتی كسی را نداشته باشی كه به تو گیر دهد و كسی را هم نداشته باشی كه جرأت كنی به آن گیر بدهی، به خودت گیر می‌دهی و خودكنی می‌كنی. خودكنی با خودخوری فرق دارد. فرق‌اش نیز ساده‌ست. برای پسر‌ها البت، شاید ساده‌تر. در خودخوری، تو خودت را می‌خوری و از وجودت برای وجودت هزینه می‌:نی. اما در خودكنی، تو خودت را ....

بعضی وقت‌‌ها خودكنی بد هم نیست؛ لازم نیز هست. مثل خودخوری نیست كه همیشه بد است. مثل خودزنی نیست كه سخت باشد و نیاز به دی‌گری داشته باشد. تو می‌توانی خودكنی كنی و در تنهایی این كار را انجام بدهی. تو می‌توانی با خودت هر چه بخواهی بكنی. "هرچه" را Bold  بخوانید!


......................................................

پس‌نگار یكم: دوست دارم دنج را برای یك مدتی تعطیل كنم و بروم رد كارم .... دوست دارم در یك فضای دیگری بنویسم .... هاست هم گرفته‌ام .... امام بلد نیستم سایت راه بیندازم ....

پس‌نگار دوم: مطلبی را كه نوشته‌‌ام دارم ویرایش و تكمیل می‌كنم... از آن غافل نشوید ها! اینجاست ....
 

   


نظرات()   
شنبه 16 شهریور 1387  10:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:50 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ من ایران را خیلی دوست دارم. همین خیابان‌های كثیف‌اش را كه كنارش می‌شود بطری‌های خالی نوشابه را به راحتی پیدا كرد. همین كوچه‌های تاریك و تنگِ طهران را كه وقتی بچه‌تر بودم توی جوب‌هایش‌ كرم پیدا می‌كردم. همین ساده‌گی و صمیمیت آدم‌هایش. همین كه وقتی تو را دوست دارند نمی‌توانند عكس العملی نشان دهند و در درون‌شان غوغایی می‌شود. همین كه دوست دارند هی آدم را ماچ كنند. همین كه دنبال بهانه می‌‌گردند تا به‌شان محبت شود. همین كه ....

ـ امروز وقتی داشتم می‌‌آدم سمت خانه،‌ چند نفر داشتند سی‌گار می‌‌كشیدند. بوی سی‌گار هوش از سرم برد.

ـ احساس می‌كنم مهمان هستم و میزبان خوبی دارم و مهمان خوبی نیستم!

ـ دخترها خیلی پاك‌اند. خیلی‌هایی را كه می‌بینم دوست‌شان دارم و محبت‌شان در دلم قرار می‌گیرد و دوست دارم چند كلامی حرف بزنم و حرف بزند و حرف بشنویم.

ـ حافظ را باز كردم، این آمد: از دیده خون دل همه بر روی ماه رود/ بر روی ما زد دیده چه گویم چه‌ها رود

ـ بروید و حافظ را باز كنید و آن غزل را بخوانید .... پیلیز!
 

   


نظرات()   
  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد