تبلیغات
وب‌نوشت دنج - مطالب شهریور 1387
پنجشنبه 14 شهریور 1387  03:09 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:50 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ ارشد قبول شدم. این را وقتی فهمیدم كه با شماره‌ای كانكت شدم و كارنامه‌ی آزمون را دیدم. رشته‌ی تاریخ و تمدن ملل اسلامی، دانشگاه آزاد، واحد علوم و تحقیقات.

ـ كمی كسالت معنوی دارم. دعا كنید خدا شفا دهاد....

ـ ماه رمضان آمد. بی‌هیچ صبری تا كه آماده شویم. می‌ترسم، او بیاید و آماده نباشیم....

ـ اصلن دل به نوشتن و قلم نمی‌رود. توهم قلم كه ندارم بنشینم و بنویسم. باید بجوشد و خودش بیرون بیاید. وگرنه چهار خط جور كردن و نوشتن كه مسئله‌ای نیست.

ـ دلم می‌خواهد مقاله‌ای در مورد بحران محبت و عاطفه در ایران بنویسم. مسئله‌ای كه پیامدهایی هم‌چون كاهش علم‌آموزی، تمایل معنویت كاذب،‌ تمایل به س ك س، گوشه‌گیری و افسردگی و مسائلی از این دست را در پی می‌آورد.
 

   


نظرات()   
یکشنبه 3 شهریور 1387  01:08 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 30 مهر 1387 06:51 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

سلام!

 * * *

گرم است؛ بدجوری گرم است؛ البته برای تهران گرم است، قم الان از این‌جا هم گرم‌تر است!

آیدا می‌گوید می‌گوید بیا برویم كنار آب‌نما آن‌جا خنك‌تر است.می رویم!

ساخت آب‌نمای بزرگ امیركبیر را دانشكده‌ی ما مطرح كرد و عمرانی‌ها زحمتش را كشیدند. انصافا هم شاه‌كاری شده است برای خودش!

از دروازه‌ی كاشی‌كاری شده‌ای كه بالایش نوشته شده: "صحن امیركبیر"، وارد محوطه‌ی بزرگی كه حوض آن جاست می‌شویم. امیر كبیر كجاست كه ببیند و افتخار كند؟!!! آب‌نما چند تكه است، بالا و پایین دارد فواره‌هایی هم دارد.

گرمای هوا بسیار بهتر از اطلاعیه‌های آموزشِ دانش‌گاه و گروه‌ها و انجمن‌ها، دانش‌جو‌ها را گرد هم آورده!

پسرها پاچه‌هایشان را بالا زده و روی هم آب می‌پاشند. نمی‌دانم چرا پاچه‌هایشان را بالا زدند؟ آخر سر تا پایشان خیس است!!!

بعضی قسمت‌ها هم دختر‌ها آرام لب حوض نشسته‌اند و پاهایشان داخل آب است و با هم صحبت می‌كنند. البته صحبت هایشان آرام نیست؛ خنده‌هایشان كمی ناآرام است!

آن‌ها كه كمی موقرترند گوشه و كنار محوطه داخل باغچه‌ها یا روی صندلی‌ها نشسته‌اند.

بعضی دختر‌ها با لچك‌های عاریه‌ای كه روی سر دارند خود را باد می‌زنند و كم كمك دكمه‌های مانتو‌های آستین كوتاهشان (!!!) هم باز می‌شود! دوستان مذكرشان هم عن قریب است كه همان تی‌شرت‌هایشان را نیز... !

من و آیدا روی یكی از صندلی‌ها می‌نشینیم. با خودم فكر می‌كنم. مردم آخر الزمان عقلشان بیش‌تر است؟! پس ...

دلم می‌خاهد چادرم را بكشم روی صورتم تا گرما و و نور مستقیم نسوزاندش! شاید هم به خاطر این كه دیگر چیزی را نبینم!

چادرم را پایین می‌كشم. روی صورتم می‌آید. حالا درون چادرم نشسته‌ام و اگر از بیرون نگاهم كنی فقط یك حجم مشكی را می‌بینی!

درون چادرم نشسته‌ام با خودم! به یاد چند سال پیش می‌افتم. دبیرستانی بودیم؛ من و زینب. عشقمان فیزیك بود! با پی‌گیری‌های مرضیه، مدرسه چند جلسه‌ای شهراد را برای تدریس فیزیك آورد. من و زینب تنها شاگردانش بودیم. شهراد همیشه پیراهن استین كوتاه می‌پوشید! خیلی سنگین و رنگین و مؤدب بود ولی آستین كوتاه می‌پوشید! و من و زینب با هم بحث می‌كردیم كه چه كنیم؟! سر كلاسش برویم یا نه!!!

آیدا چادر را از روی صورتم كنار می‌كشد : چی كار می‌كنی دختر؟ اون زیر سونا راه انداختی؟

نگاهم به آب‌نما و آدم‌هایش می‌افتد. دبیرستانی كه بودم همه می‌گفتند "دانش گاه دید آدم را باز می كند"!

آن‌ها شاید دقت نكرده بودند؛ این گرماست كه دید آدم را باز می‌كند! بله گرما! به خاطر همین است كه آفریقایی‌ها آن قدر چشمانشان درشت است! آن‌جا گرم است و دید مردم باز می‌شود!

برعكس ایسكسموها و سیبری‌نشین‌ها اصلا چشمانشان باز نمی‌شود! خب معلوم است چرا!

به آموزش دانش‌گاه می روم.

ـ  دانش‌جوی سال آخرم. بورسیه می‌خاهم!

مسئول آموزش با پوزخندی: حالا كجا تشریف می‌برید؟

ـ آلاسكا !!!

 

 

   


نظرات()   
شنبه 2 شهریور 1387  10:08 ق.ظ    ویرایش: شنبه 2 شهریور 1387 09:08 ق.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

دارد

 

بوی

 

پاییز

 

می‌آید!

 

(همین)

 

   


نظرات()   
  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد