نوشتههایم را نخوان، آرایشت به هم میریزد
ـ بعضی چیزها آدم را یاد
بعضی چیزهای دیگر میاندازد. خیلی موسیقیها، خیلی آدمها، خیلی شعرها و چیزهای
دیگر. مثلن همین موسیقی روی دنج، من را به شدت یاد این آهنگ میاندازد. مثلنتر
همین نوشتهای كه دارم مینویسم و تو داری میخوانی، من را یاد این نوشته دیگرم
میاندازد.
ـ بعضِ وقتها نیز، هیچچیزی
آدم را یاد خیلی چیزها میاندازد. هیچچیز یعنی یك زندهگی رؤیایی و روی آسمان. امروز
انگار دارم روی ابرها راه میروم و فكر می كنم. اگر اراده كنم، همین امروز میشود
یك داستان كوتاه نوشت. میشود یك غزل گفت. میشود مخ یك نفر را زد و از مسیری كه
دارد، به سو و سمتی دیگر جهت داد.(سو و سمت و جهت با هم فرق دارد. اشتباه نكنید.)
جرعهی نخست:
سهسالهگی نیز دیروز
گذشت و دنج نیز بر بامِ سه سالهگیاش نشست. برای منی كه خیلیها را در نیمهی
راهِ وبلاگر بودن، دیدهام و رها كردنِ وبنویسیشان را نوش كردهام، سه سال خیلیست.
اگر چه خیلی هم نیست! سعی كردم دنج چیزی بیش از وبنوشتههایی باشد كه هر روز میبینیم.
سادهگی و پیچیدهگی حرفها را با هم داشتهام. سطحی حرف زدن و عمیق حرف زدن را
نیز سعی كردم در كنار هم جمع كنم. تنوع و تخصص را نیز به هم پیوسته داشتهام. بی
پرده حرف زدنها و گاه نگفتنِ برخی نكات را نیز. خویش و دیگری نویسی را اضافه كنید
به نكات وبنوشت. خاص بودنِ قلم و استفاده از تنوع در نگارش و بازیهای زبانی و
رنگی و متنی را نیز سعی كردم در دنج داشته باشم. در دنج، خیلی مستقیم با خیلیها
حرف زدم. به جای اینكه بعضِ حرفها را برایشان خصوصی میل كنم، در دنج نوشتم و سعی
كردم،فضای خصوصیام با فضای نوشتههایم زیاد فرق نكند، كه البت فرق میكند ظاهرن.
برای همین است كه دنج را برای خودم نمیدانم. چهخارصد و هشتاد و پنج مطلبی را كه
نوشتم، برای خیلیها میدانم. سیزده نویسندهی میهمان نیز اكنون دنجیاند. بی هیچ
شك!
جرعهی دوم:
آدمها خیلی خوباند.
این را فقط من نمیگویم. خیلیهای دیگر نیز از این حرفها میزنند. اما من برای
خودم و تو میگویم كه خوب بودن آدمها را به نظاره نمینشینیم و دیده بر زیباییشان
روشن نمیكنیم. من و تویی كه جوان هستیم و هنوز دغدغههای گندهگی و درشتی برمان چیره
نشده و میتوانیم هنوز تعداد نفسهامان را نیز بشماریم. من وقتهایی هست كه رو به
روی كسی مینشینم و میتوانم صورتكِ ظاهری شخص را كنار بزنم و در عمقِ وجود وی
نگاه كنم؛ آن آنْ است كه میشود زیباییهای نهفته در او را نیز دید و به دیده
نهاد. خیلیها بچهگی میكنند و میخواهند از این بچهگیشان فرار كنند. خجالت میكشند
بچهگی كردن را و برای همین است كه خیلی وقتها سر مسائل مسخره به بازی میافتیم و
بازی كردن را فراموش میكنیم و بزرگ برخورد میكنیم و از این حرفهای دیگری كه
فكر میكنم راحت بشود در موردش چند پاراگراف كنار هم چید!
جرعهی سوم:
پاییز است. هنوز خوب
باران نباریده. با اینكه مهر هم دارد میرود پی كارش. من باران میخواهم. خیسی،تری،
لطافت، گریه و .... و باید بدانید كه گریه با اشك ریختن متفاوت است. فرقاش سادهست.
برای همین لازم نمیدانم توضیح دهم كه منظورم از گریه چیست و فرقش با اشگ چیست و
زاری با گریه و اشك چه فرق میكند و شیوه با آن سه تا چه تفاوتی دارد و مویه با آن
چهار تایِ قبلی و ....
جرعهی چهارم:
هابیل در راه است.
منتظر باشید. امیدوارم زیاد طول نكشد! آنجا
شاید بتوان از ریختهگی آرایش گریخت، اما از ....
بعضیها نیز، در منِ چند سال پیش مهمتر از دیگراناند و بیشتر
میتوانند منِ چند سالِ پیش را نشان دهند. برای همین است كه وقتی كسی كسِ دیگر را
از دست میدهد، بخشی از خودش را از دست داده است و برای همین است كه بی آنكه خبر
داشته باشد چه شده است، دلاش آشوب میشود و به هم میریزد و هول میكند.
ما فقط خودمان نیستیم. ما، جز خودمان، دیگران نیز هستیم.
بخشی از ما نزد دیگران است و نمیتوان آن بخش را نادیده گرفت. نه فقط در دیگران
و انسانها، كه در جاها و مكانها و .... نیز هست. تویی كه دنج میخوانی، دنج بخشی
از توست و برای منی كه مینویسم، تو، منی. همین تویِ تو !
باید سعی كنیم، خودمان را خوب كنیم. خودمان یعنی خودمان و
دیگران كه ما هستند. نمیتوان از این فرار كرد. هر وقت خواسته باشی كه بخشی از
خودت را زیر بگیری و نادیده انگاری، دچار مشكل میشوی.