نوشتههایم را نخوان، آرایشت به هم میریزد
ـ آدمبزرگها هم خیلی وقتها رفتارهای بیمنطق انجام میدهند. خیلی وقتها را دقت كنید. چرا كه گاهی میشود كه ما خیال میكنیم بچهترها رفتارهای ِ غیرِ عاقلانهشان بیشتر است. من البت فكر میكنم آدمبزرگها خیلی احمقآنهتر عمل میكنند و میزان ِ خریتشان، در نسبت ِ با بچهترها بیشتر است. این را گفتم تا توی ِ خاننده هول برت ندارد كه بیشتر از هم بچهترها میفهمید. نخیر! شاید میزان ِ حماقت ِ تو خیلی بیشتر از میزان ِ حماقت ِ برادر یا خواهر ِ كوچكترت باشد.
ـ دستم به نوشتن میرود و نمیرود. ماندهام در تناقض ِ نوشتنهای حرفهای. در اینكه بتوانم هر هفته برای یك نشریه هزار كلمه در مورد ِ فكر و اندیشه و اینجور چیزها بنویسم. خیلی دلم میخواهد درست و درمان بنویسم؛ اما چهقدر بتوانمش را نمیدانم.
ـ حجامت كردم. پنجشنبهی پیش و این پنجشنبه را حجامت كردم. كار ِ خوبیست. هم طب ِ اسلامی تأییدش میكند و هم پزشكی ِ مشكوك ِ جدید. درد ِ آنچنانیای هم ندارد. چیزی نزدیك به همان آمپول زدن ِ معمولی كه همهمان تجربهاش را داریم. خدا را شكر درمانگاهها نیز به صورت ِ كاملن بهداشتی این كار را انجام میدهند و اینا. كمی كسالت بود كه امید است خوب شود؛ ان شاء الله.
ـ آدم باید قدمش را محكم بردارد. بردارد و وقتی هم دارد بر میدارد دست ِ یك نفر ِ دیگر را هم بگیرد و سعی كند او را هم محكم تكان بدهد و راهنمایی كند و راهنمایی شود. اینگونه است كه همه چیز رو به راه میشود و كار ِ خود ِ آدم راه میافتد. به غیر ِ این بعید است كار ِ آدم آنگونه كه باید راه بیفتد.
ـ میگویند زبیر تا وقتی خوب بود كه پسرش بزرگ نشده بود و به محض ِ اینكه بزرگ شد، زبیر نیز از راه به در شد.
ـ در قبض هستم چند روزی. وقتی اینگونه میشوم، حسّ جالبی پیدا میكنم و زنده خیلی برایم متفاوت میشود. آرام میشوم و كم حرف. از شر و شورم كم میشود و بر آرامشم، افزون. گاهی حسّ تنبلیام نیز زیاد میگردد و نیاز ِ به خوابم بیشتر میشود.
ـ این بحث ِ انتخابات نیز خدا كند تمام بشود زودتر. همهی زندهگیمان را مختل كرده است. خدا كند وضعیت ِ امتحانات رو به سامان باشد. همهی تلاشم را كردم برای درس خواندن و این چند هفته كه باید جمع و جور میكردم خواندنیها را، متاسفانه همه چیز به هم ریخت. نمیدانم با چه رویی باید بروم سر ِ جلسهی امتحان. با این انتخاباتشان! (:دی)
ـ سلام بر آدمهایی كه رفتارهایی معمولی دارند. مثل ِآدم هستند. ادا و اطوار ندارند. مینشینند و حساب و كتاب ِ ریاضیوار نمیكنند. سلام به صمیمیت و معصومیت ِ آدمهای معمولی. به عشقهای معمولی. به حر،های ِ معمولی و آدمهای ِ معمولی.
ـ دیشب خواب ِ خوبی دیدم. خواب ِ خاصی. این حالی كه امروز دارم البت به خاطر ِ خواب نباید باشد. اما فكر كنم آن خواب نیز بیتاثیر نبوده است. اینكه خواب چه بوده است و چه خوابی دیدهام و اینها بماند.
ـ امروز به حساب ِ من دو هفته مانده است تا ایام ِ امتحانات. خدا كند بتوانم این ترم را با نمرههای خوب طی كنم. دعای ِشما نیز ان شاء الله بدرقهی راه باشد. دعا كه میكنید؟!
ـ دلم برای چفیه بر دوش انداختن تنگ شده است. چفیههامان به گمانم تمام شده باشد. باید بروم و گیر بیاورم و دل را از دلتنگی در آورم.
ـ خدا خوب است. خدا خیلی خوب است. خدا خیلی خیلی خوب است. خدا خیلی خیلی خیلی خوب است. خدا .... الحمدلله.
ـ روزهای ِ آخریست كه در خانهی پدرمان هستیم. چیزی نمانده است به زمانی كه باید زندهگی ِ مستقلی را با همسر ِ مهربانم آغاز كنم.
ـ چه قدر دلم میخواهد بروم و رهبری را از نزدیك ببینم. دلم خیلی تنگ شده است. قفس ِ سینه تنگ شده است و نیاز ِ به آن دارد تا رهبرش را ببوید. از آخرین باری كه خدمت ِ رهبری رسیدیم، خیلی میگذرد. چیزی حدود ِ نه ماه. كسی میتواند برایمان یك دیدار هماهنگ كند، خیلی خوب است. میتوانید؟!
ـ یك نفر هی دارد بیخ ِ گوشمان حرفهای خاصی میزند. دارد میگوید كه حواست باشد كه داری بیسواد میشوی ها. از علمآموزی غافل شدهای ها. دارد میگوید كه كاری كن كه ازدواجت مسیر ِ علمآموزیات را هموار كند، نه كُـنْد كـُــنَد. یك نفر دارد میگوید این دانشگاه ِ آزادی كه میروی را رها كن و بنشین و یك جور ِ دیگری درس بخوان. ول كن این مسخرهبازیهای ِ دانشگاهی را. راههای ِ دیگر و بهتری برای علمآموزی هست كه هم علم دارد و هم اخلاق و هم خیلی چیزهای ِ دیگر.
ـ درست همانطور كه گفته بودم شد. یكهویی نبود. قرار بود پائیز، فصل ِ یكی شدن ِ دوتاییها باشد. قرار بود پائیز ِ یك سال ِ كبیسه این اتفاق بیفتد و ازدواج كنم. سالهای پیش در همین دنج این را گفته بودم. و همانطور شد كه گفتم. الحمدلله.