بار
میآورد. سختی به همراه دارد. تقوا نداشتن بعضی وقتها خیلی خیلی نمود پیدا میكند
و آدم را له میكند. بعضی وقتها این آدمها به دنیا به چشم ِ یك موجودی نگاه نمیكنند
كه میتواند سر به سرشان بگذارد. یك موجودی كه شخصیت دارد و میتواند بهشان گیر
دهد. بازی ِ خودش را هم دارد و با بازیهای ما به اصطلاح آدمها فرق میكند.
ابزارهایش هم فرق میكند. قضا و قدر و تقدیر و اقبال و شانس و از این جور چیزها.
مثلن قدیمترها وقتی دنیا بهشان گیر میداد، آهی میكشیدند و میگفتند: آخ ای چرخ
و فلك. این جوریست كه اگر دنیا را اینگونه دیدی مینشینی و حواست را جمع میكنی
كه یك دفعه پایت را از گلیمت دراز نكنی. مینشینی و حواست را جمع میكنی كه تو
وارد ِ این بازیها نشوی و الخ!
پاراگراف
ِ دوم:
دعاهایمان
خیلی وقتها مستجاب میشود. مستجاب میشود و ما یادمان میرود كه یك وقتی یك دعایی
كردهایم و خدا مستجاب كرده است. مستجاب میشود و خیلی وقتها نه به آن شكل و فُرمی
كه میخواهیم. مثلن دعا میكنیم كه خدا فرصتی برای درس خواندن به ما بدهد و فكر میكنیم
این دعا نتیجهاش این میشود كه حتمن باید كنكور قبول شویم. مثلن دعا میكنیم كه خدا
به ما همسر ِ خوبی عطا كند و فكر میكنیم این معنیاش میشود اینكه فلان دختر با
همان ویژگیها را باید نصیبمان كند. خیلی وقتها یادمان میرود كه دعا كردن معنیاش
این است كه بگذاری آنجور كه او صلاح میداند مستجابش كند.
پاراگراف
ِ سوم:
این
روزها باید هی بنویسم. هی فكر كنم. هی با خودم كلنجار بروم كه یك چیزهایی درست
شود. هی سر ِ نفسم بزنم. هی غر بزنم به خودم و هی داد بزنم سر ِ راهی كه باید میرفتم
و نرفتم و فریاد بكشم سر ِ تنبلیها و
لودهگیها و غرورها و این جور "مـسـخـرهمـَـنـِـشیها". برای این
روزها زیاد به دعا نیاز دارم. میخواهم این دوره كه تمام شد، خیلی چیزها به لطف ِ
حق بهتر شده باشد. ان شاء الله.
پاراگراف
ِ چهارم:
محرم
و صفر كه میرسد، یكجوری میشوم. یك نوع ِ دیگری. همین!
سخت شده است. دوری از كتاب دارد همه چیز را به هم میریزد. (كتاب یك شیء كاغذی ِ متشكل از كلمات و جملهها نیست. یك مفهوم است. تو رو خدا این قدر به این عبارات ِ دنج، مثل ِ سایر ِ عبارات نگاه نكنید!) عدم تمركز بر روی مباحث در دورههای زمانی كوتاه مدت و میان مدت و گاهی بلند مدت، دارد استخوانهای نظریام را میشكند. كار خوب است؛ مخصوصن این جنس كاری كه دارم انجام میدهم خیلی خوب است. درس هم خوب است؛ مخصوصن این درسی كه دارم میخوانم خیلی خوب است. اما یك چیزی خیلی به هم ریخته میكند كارم را. یك چیزی در زندهگیام بوده است كه اكنون نیست خیلی اذیتم میكند. این كه دقیقن چیست و چرا اكنون نیست، نمیدانم. یك چیزهایی میدانم. مثل ِ تغییر جنس ِ بعضی عبادتها. مثل ِ نبود ِ بعضی عبادتها و از این جور قـِـسم و الخ.
این كه باید چه كار كنم را زیاد نمیدانم. بعضی وقتها به فكر این میافتم كه بیخیال درس خواندن شوم تا بتوانم آنچه را كه میباید بخوانم و سیری را كه میپسندم مطالعه كنم. بعضی وقتها نیز فكر میكنم باید بیخیال كار و بار شوم و به پروژهای بسنده كنم در حدِّ گذران ِ سادهی زندهگی كار كنم تا بتوانم به خواندن و فكر كردنهایم برسم.
شكی هم ندارم كه خیلی از فكرها و خیلی از خواندنها میتواند در عین ِ حال مفید نباشد. یعنی اصلن فكر كردن نیست. سر ِ كاریست. میدانم درب ِ علم خیلی وقتها فقط به روی ِ كسانی باز میشود كه مجاهده میكنند و در گیر و دار ِ سختیهای كار، به دنبال ِ آن میگردند.
پـلان دوم
چند روزیست كه خیلی دارم فكر میكنم به این چیزها. فكر میكنم شاید لازم باشد یك بینظمی در زندهگیام ایجاد كنم تا بتوانم به وسیلهی آن از این نظم ِ بینظم، بگریزم. به جایی هم نرسیدم؛ و فكر میكنم كه فعلن نباید برسم. منتظرم شبهای محرم برسد و بفهمانندم كه باید چه كنم و چه درست است. ان شاء الله.
پـلان سوم
"زندهگی ِ مشترك"! از این لفظ زیاد خوشم نمیآید. این لفظ یك بار ِ غربی دارد. آن چیزی كه زندهگیست را تبدیل میكند به یك نوع ِ نگاه ِ غیر ِ بومی ِ غیر اسلامی به زندهگی. یك نگاه ِ مكانیكی ِ ریاضیوار. یك نحوه خطكشی كردن و دوری ِ از ایثار در زندهگی. الحمدلله زیاد به این نحوه نگاه نزدیك نشدهایم. این را نیز مدیون ِ همسرم هستم. نـُخْـتـه! همسرم را دوست دارم. آن هم خیلی دوست دارم. به اینكه قرآن زن را برای آرامش خلق كرده است، رسیدم. به وضوح دیدم كه یك زن میتواند وجود ِ مرد را به آرامش برساند. این را هنوز برای همسرم توضیح ندادهام.
پـلان چهارم
دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است. چیزهایی كه دنیای ِ جدید از آنها منعم كرده است. برای این كه بروم شیراز و در مراسم ِ عقدكنان ِ صالح شركت كنم. برای اینكه یك روز ِ طولانی را با حیدر در مورد ِ زندهگی و نه چیز ِ دیگری حرف بزنم. اینكه بنشینم و وقتی دارم شعر ِ چاووشی ِ اخوان را میخوانم لذت ببرم. برای اینكه با رضا قرار ِ كوه بگذاریم و از چارچوب ِ اداری خارج شویم و از حالت ِ ارادی را خارج شویم.
ـ
پست ِ قبلی را خیلیها خواندند. حتا بعضیها ادامهاش دادند. اگرچه آن ادامهها،
جز بعضی از بندهای ِ كاغذ رنگی به پست ِ قبلی نمیآمد. پست ِ قبلی تعریف ِ دنجنویس
از بعضی چیزها بود. به جای ِ بند و بندیلكهای شرحوارهای، آن پست نگاشته شد. كمی
تامل میخواهد فقط تا بشود آن دنیاها را فهمید و ازشان متنفر شد. در قسمت نظرات نیز دختركی نظر
داده بود كه باید رعایت ِ دختركانی را كه بنده را از نزدیك میشناسند بكنم و هر چیزی
را در دنج ننویسم. این در حالی ست که كه فكر میكنم كسی كه بنده را از نزدیك بشناسد، این پست
برایش چیز ِ عجیبی نیست. اما به شرط ِ اینكه بنده را از نزدیك بشناسد و سعی نكند
قضاوتش را در مورد دنجنویس بسنده به چند جلسه همنشینی رسمی كند. وقتی میشود
دنجنویس را شناخت كه چند مجلس با او همراه شد و روی ِ صندلیهای لهستانی كافه
گودو، رو به رویاش نشست و تفسیرش را از این دنیا شنید. با او قدم زد و ... . قول
میدهم همان دختركها به دو هفته كشیده نشده، دنیای ِ دیگری را میبینند.
ـ
زورخانهها را خیلی نمیشناسم. اما آنجا به نظرم یك چیزی مثل ِ بزرگتری و كوچكتری
هنوز معنی میدهد.(معنا با معنی فرق دارد. این را یادم باشد یكبار توضیح دهم.) خیلی
وقت است طعم ِ بزرگتری و كوچكتری را نچشیدهام. شما چه؟ كوچكتری و بزرگتری البت یك
چیزیست نزدیك به مرید و مرادی، البت با طعم ِ اجتماعیاش، نه عرفانی و اخلاقی.
گرفتید كه؟!
ـ
بست....
تبلیغات

