تبلیغات
وب‌نوشت دنج - مطالب فروردین 1389
چهارشنبه 25 فروردین 1389  06:10 ب.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ سلام دریابان! هستی و نیستی‌ام! بود و نبودم! می‌بینی این روزگار و حال‌م را؟ منتظر نشسته‌ای كه چه كنم؟ یعنی باید چه كنم؟ من نیز چون تو منتظرم، بازی ِ‌تازه‌ای آغاز شود....

ـ راننده‌ی موتور، اسم‌ش محمد بود. این را آخر ِ ‌راه كه پیاده شدم پرسیدم. توی راه یك باره گفت: یا امام رضا! دارم می‌آم. می‌خواست برود مشهد. بعد از بیست و یك سال! اشك جاری شد. خیلی گفت. از خودش و چرا نشده است بیست و یك سال نتوانسته برود. از این‌كه پارسال خانواده‌اش را فرستاده است بروند و خودش چون نمی‌توانسته مرخصی بگیرد، نتوانسته برود و ... . جلوتر كه رفتیم، عاشورا شد و گفت اگر مشهد بروم، كربلا هم می‌روم. لحن‌ش را نمی‌توان‌م این‌جا بنویسم. قامت ِ‌ متن برای بیان كوتاه است. اشك‌ها‌ی‌م بدل شد به هق هق و تكان تكان خوردن و ... . خراب بودیم محمد، خراب‌ترمان كردی........

ـ این روزها، روی زمین نیستم. شاید روی هوا. نه در آسمان‌ها، كه آسمان جای ِ‌ از ما به‌تران است. روزهای خوبی‌ست این روزها. خیلی وقت بود، چرخ ِ فلك نچرخیده بود و حال‌مان را این‌گونه نكرده بود. ش ك ر.

ـ هزار حرف ِ ‌نگفته ماند در دل‌م كه دی‌شب رخصت و فرصت و مقام ِ بیان نداشت....

   


نظرات()   
شنبه 14 فروردین 1389  12:05 ب.ظ    ویرایش: شنبه 21 فروردین 1389 10:20 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ تصمیم‌‌گیری سخت است. سخت‌تر وقتی‌ست كه به وضعیتی می‌رسی كه باید صبر كنی تا وقت ِ تصمیم ِ تو فراهم شود. برای تصمیم‌‌گیری‌ات باید منتظر باشی تا شرایط عوض شود. سخت‌تر است وقتی كه زمانی تصمیمی گرفته‌ای كه اكنون نمی‌توانی و یا درست نیست كه بتوانی، آن را خدشه‌دار كنی و بازگردی به مرحله‌ی قبل. اگرچه مطمئنی كه بازگشتنی در كار نیست و اصلن دنیا مرحله‌ای نیست و این‌ها.

ـ دی‌روز داشتم كتابی می‌خواندم كه داستان‌ها و حكایاتی پیرامون قرآن را گردآوری كرده بود. داستانی نیز در مورد علامه طباطبایی آورده بود. زمانی كه ایشان در عراق مشغول درس‌خواندن بوده‌اند، هر ماه پدرشان برای‌شان مبلغی را از تبریز می‌فرستاند و ایشان نیز آن را صرف مخارج روزانه‌شان می‌كردند. بعضی وقت‌ها نیز كه مبلغ كمی دیر می‌رسید، با كاسب‌ها هماهنگ می‌كردند نسیه می‌آوردند و بعد از رسیدن پول تسویه می‌كردند. تا آخر ماجرا. جالب این بود برای‌م كه ایشان برای تحصیل‌شان از پدرشان پول می‌گرفتند.(قابل توجه همه‌ی پدران محترم!) جالب‌تر آن‌كه ایشان زمانی این مبلغ را می‌گرفتند كه بیست سال از ملبس شدن‌شان می‌گذشته است.

ـ نمی‌شود همه‌اش كار كرد و هم‌زمان‌ش هم انتظار داشت می‌شود درس خواند. درس خواندن نیز كه می‌دانید با مدرك گرفتن فرق دارد. نمی‌شود. كارمان مگر این‌كه همان درس‌مان باشد. تدریس ِ مفیدی، نوشتن و این‌گونه كارها. نمی‌دانم باید چه كنم!

ـ آخوند بودن را دوست دارم. روضه خواندن را نیز. باید كمی روضه بخوانم. شاید اول‌ش برای خودم، شاید بعدتر برای خانواده‌ام، بعدتر برای دوستان و الخ. خدا كمك كند ان شاء الله! وضع‌‌م خیلی خراب است .... دوست دارم مدتی زیاد قرآن و مناجات و دعا بخوانم. خدا كمك كند ان شاء الله.

ـ سیدمحمدحسین موسوی‌فراز(
+ ، +) رفت لبنان. چرا و برای چه مدت و این‌ها را نمی‌دانم. وقتی فهمیدم خوش‌حال شدم. خوش‌حال و در  همان خوش‌حالی یاد ِ چند سال پیش افتادم كه با هم رفتیم پل حافظ و دنبال استاد عربی و كارهای سفر و غیره!

ـ نوروز ِ خوبی بود. سفرهای خوب و برنامه‌ریزی ِ به نسبت خوب و الخ. از پارسال كه احساس بطالت می‌كردن خیلی بهتر بود. خیلی خیلی بهتر. الحمدلله!

ـ گپ زدن بهترین كاری‌ست كه دوست دارم همیشه در برنامه‌ام باشد. گپ زدن نه به معنای ِ وقت تلف كردن. به معنای ِ حرف زدن و كسب ِ تجربه كردن و خیلی وقت‌ها برای من به معنای ِ فكر كردن. وقتی دارم حرف می‌زنم متمركزتر هستم. می‌توانم راحت در مورد موضوعات فكر كنم. حالتی شبیه ِ غذا خوردن كه چند سال ِ پیش داشتم.

ـ دنبال یك تغییرم. یك تغییر اساسی در خودم. در همه چیزم. دو سالی‌ست این‌چنین تغییر نكرده‌ام. خدا كند وضع ِ بعدتر، بهتر از وضع ِ قبل‌تر باشد.

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد