ـ موها
را ریختیم پایین. نه آن حد كه انتظار میرفت. اما در همین حد كه زیاد لازم به شانه
زدن نباشد نیز، خوب است.
ـ امتحانات
دارد شروع میشود ظاهرن! درسنخواندهایم و واقعن هم نشده است بخوانیم و شرمندهی
درس و بحث و خودمان و استاد و جامعه و جهانیان هم هستیم! چه میشود كرد این روزها
را !؟ هــــــیــــــــچ!
ـ بعض
ِ دوستان، از برادر به آدم نزدیكتر میشوند. سایهی لطفشان بر سر ِ آدم كه باشد،
خودش كلیست. حتا آدم میماند چهطور باید تشكر كند این همه محبت و لطف و سایهگی
را!
ـ هنوز نشده است درست و درمان
ورزش كنم. به شدت نیاز دارم به ورزش سنگین. فكر میكنم ورزش میتواند خیلی چیزها
را از درون بزداید و نیروی ِ تازهای بدمد در وجود. همراه میخواهد ورزش كردن كه
كم است. من فقط استخر و دو را میپسندم.
یعنی یكجورهایی
از محیطهای باز خوشم نمیآید. نمیتوانم حرف بزنم. نمیتوانم تمركز كنم و حرفهای
درونمایه را بیرونریزی كنم. همان موقع كه حجره داشتیم، پستوی ِ حجره را بیشتر میپسندیدم.
پستوی حجرهای كه پردهاش هم انداخته بودند و من بودم و خدا. دراز میكشیدم كتاب میخواندم.
درس میخواندم. فكر میكردم؛ و چهقدر آنسالی كه حجرهمان خلوت بود فكر كردم. چه
قدر شعر نوشتم. چه قدر حرف زدم با این و آن. چون پستوی حجره، محیط باز نبود. بسته
بود. دیوار داشت. توی پارك نمیشود حرف زد. همینطور هم توی سالن. بعضی
وقتها البت راه رفتن راه ِ چاره است. این هممسیری برایم لذت بخش بوده و هست. یادم
نمیرود كه یك سال و نیم، و شاید بیشتر را از خیابان وصال شیرازی تا میدان
بهارستان پیاده میآمدیم. سه نفره و خیلی وقتها دو نفره. ابوریحان را میانداختیم
پایین و میافتادیم توی صراط ِ مستقیم و یكطرفهی جمهوری ِ اسلامی! كه البت یك
خط ِ ویژه و خاص هم خلاف جهت میآمد همیشه! راه میرفتیم و میرفتیم. از همه چیز
میگفتیم. از اینكه یك روز سفارت روباه پیر را بگیریم و این دوربینهای خوشگل را
دو در كنیم، تا در بارهی موسیقی و زندهگی و رفتار پدر و مادر و شعر و ... یا یادم
نمیرود سوم دبیرستان را كه از خیابان جعفرآباد سر پل ِ تجریش را تا وسطهای فرمانیه
پیاده میرفتیم و بعدتر اگر مسیر و صحبت گل میگرفت، تا نیاوران میرفتیم و بعضی
وقتها هم همین راه را برمیگشتیم. با یكی دو نفر و اغلب هم، دو نفر. كلن این دو نفره
بودن خیلی بهتر است از سه نفره بودن. یا خیلی
چیزهای دیگر. محیطهای
بسته را بیشتر دوست دارم. گودو خوبیاش این است كه چون میزهایش كوچك است، آدمها
نزدیكتر به هم مینشینند. صورتها نزدیكتر به هم هستند. آدم، این حسِّ بسته
بودن را بیشتر میفهمد. گاهی هم كه خسته شد می شود كمی خود را كشید و خلاص. محیط
تاریكتر و بستهتریست این گودونسبت به این كافههایی كه رفتهام. خیلی فرق دارد!
بسته بودنش و خصوصی بودنش خیلی خوب است.
ـ
این روزها كارها زیاد شده است. گونهای كه بعضی شبها، بعد از نه به خانه میرسم.
صبحهای زود و شبهای دیر. این حال ِ این روزهای من است. تنها چیزی كه كمی نجات میدهد
آدم را از این همه كار، نوشتن است. آن هم در قامت ِ هابیل. نوشتن نیز، نوعی آرام
گرفتن به خاطر فشار ِ كاریست. ـ
از فشار ِ كاری بدم نمیآید. اگر طرف ِ كار ِ آدم و رئیس و همكار ِآدم، اهل ِ فهم
باشند، كار ِ زیاد آدم را خسته نمیكند. از پا در نمیآورد. آنچه كه آدم را خسته
میكند و از پا در میآورد، نفهمیدنهاست. ـ
این روزها، روزهای شلوغیست. انگار هرچه كار مانده است را باید انجام بدهیم. باكی
نیست. اما غیر از كار، چیزهای دیگری هم در زندهگی هست كه باید انجامشان داد. چیزهای
مثل ِ درسخواندن، استراحت و نفسكشیدن، در كنار ِ همسر بودن و خیلی چیزهای دیگر.
این روزها كمتر به اینها میپردازم. و خدا ختم ِ به خیر كند. ـ
پنجشنبهها نیز كه كار نداشتیم تا همین چند وقت ِ پیش نیز شده است كار. ول كنی،
جمعه را هم میگیرند. جمعه تنها روزیست كه شاید زیاد خبری از كار نباشد، و بشود
مثلن خوابید یا كمی به زندهگی مشترك و حرفهای ِ یك هفته نزده رسیدهگی كرد. در
همین جمعهها نیز بعضی وقتها، تلفن ِ همراه همه چیز را به هم میزند. برای ِ همین
است كه سعی میكنم وقتهایی كه خانهام، همراهمان را سایلنت كنیم و بگذاریم گوشهای.
به نظرم، این وقت، متعلق به همسر است. ـ
نمایشگاه كتاب رفتم. برخلاف ِ سالهای گذشته، تقریبن سه ساعت نمایشگاه بودم. و
سعی كردم چیزی نخرم. كتابهای در قفسه مانده و نخوانده زیاد دارم متاسفانه. دنبال
فرصتی هستم بشود كار نكرد. كمی فراغت میخواهم. از خیلی چیزها عقب افتادهام. یك
سالیست نه كتابی میخوانم، نه وقت میكنم درس ِ درستی بخوانم و نه ... . بماند.
حرفها زیاد است. خدا كند راهی پیش ِ رویمان باز شود. ـ
نیاز به تنفس دارم. منتظرم فقط این ترم ِ درسی تمام شود تا از كلاسهای رنگارنگ
دانشگاه رها شوم و هزینهی زیادی كه برای تحصیل میپردازم، تمام شود و لازم نباشد
زیاد كار كنم و بنشینم كمی برای خودم، درس بخوانم. كلی طرحها و كارهای مطالعاتی
ردیف شده است توی پوشهای در لبتابم كه باید انجامشان بدهم. كلی كتاب ردیف شده
است در قفسهی كتابخانهام تا خوانده شود. كلی و كلی و كلی ... . آنقدر كه نمیتوانم
لیست كنمشان. اگر آنها را بخوانم، ورق بر میگردد. ـ
همسرم گله میكند كه چرا چند هفتهایست كمتوجه شدهام و دیر میآیم. مادرم نیز.
گمانم شما هم كه داری این مطلب را میخوانی همین را میگویی كه چرا و چرا و چرا.
گوش ِ شنوا باشد، حرف برای زدن زیاد است. خیلیها چراغهای هشدارشان را روشن كردهاند. ـ
درك كه میكنید؟!
تبلیغات

