تبلیغات
وب‌نوشت دنج - مطالب مرداد 1389
شنبه 23 مرداد 1389  11:45 ق.ظ    ویرایش: - -
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ هر پرواز ِ رفت و هم پرواز برگشت، مهماندارهای هواپیما برای‌م جالب بودند. برگشت جالب‌تر از این جهت كه چند كلمه‌ای هم فرنگی با هم حرف زدیم و دخترك ِ فیلیپینی از بلد نبودن فارس گفت و از بلد بودن پزشكی و این‌ها. توی این پروازها بود كه آهی كشیدم از این‌كه به خاطر ِ مدرك ِ دانش‌گاهی، زبان را نتوانسته بودم ادامه بده و نمی‌توانستم خوب با این‌ فرنگی‌دان‌ها حرف بزنم و اختلاط و غیره. مهمان‌دارها را به گمان‌م وقتی به مصاحبه می‌پذیرند، زیبایی هم برای‌شان مهم است. همه‌شان خوش‌تیپ و خوش‌ بر و رو بودند. چه ان پسرك ِ عربی كه در رفت مهماندار ِ ما بود و چه آن دخترك ِ عرب كه روسری ِ مشكی‌اش را روی ِ سرش انداخته بود و به قائده‌ای این كار را كرده بود كه از بیست سی متری هم می‌شد آن طرف ِ روسری را دید و ... بی‌خیال!

ـ اول ِ ورودمان به اتاق ِ هتل ِ مدینه، رفتم و دست‌شویی را چك كردم تا ببینم توالت‌ها فرنگی‌اند یا آدمی‌زادی؛ كه دیدم به قائده از هر كدام یكی زده‌اند تا استرس نداشته باشیم و حمام هم دوش دارد و وان و غیره كه یاد ِ الیاس افتادم كه آرزو داشت خانه‌شان وان داشته باشته باشد و ولو شود توی ِ وان و سیگار و آب میوه و غیره. دست‌شویی مكه اما فرنگی بود و پدری در آورد ازمان و من هر چه تلاش كردم با این ارتباط خوبی بگیرم، نتوانستم!

ـ بیش‌تر ِ سفر را دشداشه پوشیده بودم. همان كه وقت طلبه‌گی به قصد آن‌كه با عبا و عمامه همراه شود، داده بودم دوخته بودن‌ش. با پارچه‌ی زُبده‌ای كه از زاهدان ابتیاع كرده بودم. این‌كه زیر ِ دشداشه چه بپوشیم هم شده بود ملعبه‌ای برای این‌كه با ریحانه گاه شوخی‌ای كرده باشیم. خاطرات ِ بعض ِ دوستان را از عرب‌هایی كه زیر ِ دشداشه هیچ نمی‌پوشیدند گفتیم و شلوارك‌ پوشیدن و شُرت و شلوار و غیره. در نهایت رفتیم و از بازار یك شلوار خوش‌جنس خریدیم تا زیر ِ دشداشه‌مان چیزی معلوم نشود!

   


نظرات()   
دوشنبه 18 مرداد 1389  08:23 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 مرداد 1389 08:26 ق.ظ
توسط: هابیل
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

متن هایی که هنوز فرصت ویرایش و پیرایشش را نداشته ام

...........................................

ـ از همان وقتی كه فهمیدیم مكه و مدینه و حج و این‌ها یعنی چه، دعا می‌كردم كه قسمت‌م شود. بارها و بارها. مادرم هم همیشه دعا می‌كرد كه ان شاء الله با زن‌ت بروی و من در می‌آمدم كه درست دعا كند و مگر چه عیب دارد آدم یك بار مجردی برود و یك بار هم با هم‌سرش و مادر راضی نبود ته ِ دل‌ش. همان‌گونه هم شد و سال‌گرد ِ اول ِ ازدواج‌مان، قرین شد با همین عمره‌ی مفرده‌ی متأهلی. یعنی بیست و هفتم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و نه شمسی تا هشتم ِ مرداد ِ همان سال ِ شمسی. توی شعبان.

ـ بانو، هم‌سر، زن، هم‌راه یا هر چه، مایه‌ی سفر بود و هم‌راهی‌اش غنیمتی بود برای‌م. بی‌تعارف و بی‌هیچ تكلّفی و منّتی. بیست و یك‌روز را هر رو با هم بودیم و همه جا با هم‌ رفتیم و خلاصه ماه ِ عسل ِ مجددی بود. دست‌ها گره می‌زدیم و البت به‌مان فهمانده بودند كه عربستان پارك ِ لاله نیست و این‌جا بد می‌دانند دست‌ها را گره بزنید و غیره كه ما خیلی رعایت كردیم. كاروان‌مان هم تقریبا همه متاهل بودند جز چهار پنج دخترك كه به ضرب و زوری جا شده بودند و آمده بودند. چون عربستان منع كرده است كه دخترهای مجرد بیایند و این‌ها نیز با بهانه‌ی این‌كه مدیر كاروان دایی و عمو و غیره است توانسته‌اند زیرسیبیلی، حاجیه خانوم شوند.

ـ یعنی من مدل‌م این‌طور است كه وقتی می‌خواهم بروم جای جدیدی و شهری و برّی و روستایی، یك نقشه می‌گیرم و هی براندازش می‌كنم و بالا و پایین می‌كنم تا بفهمم كجای ِ ارض دارم راه می‌روم. بعدتر هم ولو می‌شوم توی روستا و شهر و از این طرف به آن طرف ِ شهر و پیاده روی و دیدن ِ آدم‌ها كه از همه چیز مهم‌تر هستند و باقی. این شفر ِ عمره و این‌هایی را هم كه رفتیم اول‌ش همین‌طور شد. اطلس مكه و مدینه را اول گذاشتم توی كیف كه فراموش نكنم و بعدش ساك را بستیم و راهی شدیم. به قائده‌ی من باید همان كارهایی كه می‌كردم را انجام می‌دادم و پیش می‌رفتم. اما از بس این سفر را خاص كرده بودند برای‌م(كه البت خاص هم بود) كه گفتیم مبادی ِ آداب و این‌ها باشیم و هر چه استاد ازل گفت بگو را بگوییم. حال آن‌كه وقتی مدینه‌گردی و مدینه‌مانی تمام شد و قصد ِ مكه رفتیم، می‌توانم بگویم تنها جایی را كه به رسم ِ خودم رفتم و حالی مشاعف هم بردم، روضه‌ی منوره بود و بقیع. باقی را دیگر چون در حال ِ خودم نبودم و آداب سفر ِ خویش رعایت نكرده بودم، زیاد نچسبید.

.......................................

ادامه دارد

   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد