بعضیها نیز، در منِ چند سال پیش مهمتر از دیگراناند و بیشتر
میتوانند منِ چند سالِ پیش را نشان دهند. برای همین است كه وقتی كسی كسِ دیگر را
از دست میدهد، بخشی از خودش را از دست داده است و برای همین است كه بی آنكه خبر
داشته باشد چه شده است، دلاش آشوب میشود و به هم میریزد و هول میكند. ما فقط خودمان نیستیم. ما، جز خودمان، دیگران نیز هستیم.
بخشی از ما نزد دیگران است و نمیتوان آن بخش را نادیده گرفت. نه فقط در دیگران
و انسانها، كه در جاها و مكانها و .... نیز هست. تویی كه دنج میخوانی، دنج بخشی
از توست و برای منی كه مینویسم، تو، منی. همین تویِ تو ! باید سعی كنیم، خودمان را خوب كنیم. خودمان یعنی خودمان و
دیگران كه ما هستند. نمیتوان از این فرار كرد. هر وقت خواسته باشی كه بخشی از
خودت را زیر بگیری و نادیده انگاری، دچار مشكل میشوی.
ـ فقط چند ساعت وقت باقیست. تا پاییز چند ساعت و چند دقیقه
بیشتر نمانده است. پاییز فصل عاشقیست. آشِغِیِ آشیخ! ـ سیفون را هر كه اختراع كرد، كار خوبی انجام داده است. چیزی
مثل اختراع نمكپاش. چیزی شبیه اختراع این وسیلهای كه پشت پایات میگذاری وقتی میخواهی
كفشات را پایات كنی. مثل اختراع مگس كش. مثل اختراع دستمال كاغذی....
میترسم چیزهایی را بنویسم كه دنج را به فیلتر شدن بكشاند.
حرفهایی كه بیش از آنكه برای فیلتر شدن خوب باشند، برای زندهگی كردن خوباند.
اما چه كنم كه نمیشود خیلی حرفهای مهم را زد. حرفهایی دارم با یك آدمكنما كه
.... نمیدانم اینجا را میخواند هنوز یا نه. نمیدانم. واماندهام این حرفها را
بزنم یا نزنم. چه كنم؟!
پیشنگار: رُك باشیم بهتر از این
كه سر در خشتك كنیم و بخاهیم خودمان را گول بزنیم با گولزنكهایی كه برای خودمان
علم كردهایم این روزها را باور كنیم! الف) بیست و چهارم شهریور تولد من بود! دو نفر بیشتر تبریك
نگفتند .... شاید هم مهم نبود برای من كه كسی به من تبریك بگوید.
اما خوب برای بقیه باید فرق كند خیلی چیزهایی كه خیلی وقتها خودشان خیلی مهم نیستند
و حاشیههایشان خیلی مهم است. یكی هم بیست و پنجم شهریور، یعنی یك روز بعد از
تولد هدیهای داد كه ندادنش با دادنش خیلی فرق نمیكرد شاید. من ترجیح میدهم وقتی
قرار است به یس هدیه بدهم، برایاش وقت بگذارم و در فرصتی خاص كه برای او گذاشتهام
هدیهام را به او بدهم. نه وقتی دارم سر راه میروم، دست كنم توی كیفام و هدیهای
به او بدهم! مسخره است آدمكنمایی كه آدم حسابات نكرده و هر چه پیامك داده بودی
تا هدیهی تولدش را برایاش ارسال كنی، حالا بیاید و مثلن از تو خوششآمده، خودش
را خالی كند و با هدیهای بخاهد وجداناش را خفه كند! هدیه را همانجوری كه آمده
بود، گذاشتماش یك جایی برای وقتی كه دیدم میشود آفتابندیدهها را آفتابی كرد .... ب) ترافیك و دستانداز و خیابانهایی با اسفالتی خراب، خیلی
خوب است. برای اینكه اگر اینها نباشد، موتورها و ماشینها پدر مردم را در میآورند.
بعضیها با دیگران در "گیرند". بعضیها نیز با دیگران
"درگیرند". بعضیها اما در خود گیرند و دچار بیماری "خودكُنی"
هستند. "خودكُنی" یعنی اینكه تو بترسی به تو گیر دهند و برای همین
خودت به خودت گیر بدهی و "خودكُنی" كُنی. وقتی كسی را نداشته باشی كه به تو گیر دهد و كسی را هم
نداشته باشی كه جرأت كنی به آن گیر بدهی، به خودت گیر میدهی و خودكنی میكنی. خودكنی
با خودخوری فرق دارد. فرقاش نیز سادهست. برای پسرها البت، شاید سادهتر. در
خودخوری، تو خودت را میخوری و از وجودت برای وجودت هزینه می:نی. اما در خودكنی،
تو خودت را .... بعضی وقتها خودكنی بد هم نیست؛ لازم نیز هست. مثل خودخوری
نیست كه همیشه بد است. مثل خودزنی نیست كه سخت باشد و نیاز به دیگری داشته باشد.
تو میتوانی خودكنی كنی و در تنهایی این كار را انجام بدهی. تو میتوانی با خودت
هر چه بخواهی بكنی. "هرچه" را Bold بخوانید! ...................................................... پسنگار یكم: دوست دارم دنج را برای یك مدتی تعطیل كنم و
بروم رد كارم .... دوست دارم در یك فضای دیگری بنویسم .... هاست هم گرفتهام ....
امام بلد نیستم سایت راه بیندازم ....
ـ من ایران را خیلی دوست دارم. همین خیابانهای كثیفاش را
كه كنارش میشود بطریهای خالی نوشابه را به راحتی پیدا كرد. همین كوچههای تاریك
و تنگِ طهران را كه وقتی بچهتر بودم توی جوبهایش كرم پیدا میكردم. همین سادهگی
و صمیمیت آدمهایش. همین كه وقتی تو را دوست دارند نمیتوانند عكس العملی نشان
دهند و در درونشان غوغایی میشود. همین كه دوست دارند هی آدم را ماچ كنند. همین
كه دنبال بهانه میگردند تا بهشان محبت شود. همین كه .... ـ امروز وقتی داشتم میآدم سمت خانه، چند نفر داشتند سیگار
میكشیدند. بوی سیگار هوش از سرم برد. ـ احساس میكنم مهمان هستم و میزبان خوبی دارم و مهمان خوبی
نیستم! ـ دخترها خیلی پاكاند. خیلیهایی را كه میبینم دوستشان
دارم و محبتشان در دلم قرار میگیرد و دوست دارم چند كلامی حرف بزنم و حرف بزند و
حرف بشنویم. ـ حافظ را باز كردم، این آمد: از دیده خون دل همه بر روی
ماه رود/ بر روی ما زد دیده چه گویم چهها رود
ـ ارشد قبول شدم. این را وقتی فهمیدم كه با شمارهای كانكت
شدم و كارنامهی آزمون را دیدم. رشتهی تاریخ و تمدن ملل اسلامی، دانشگاه آزاد،
واحد علوم و تحقیقات. ـ كمی كسالت معنوی دارم. دعا كنید خدا شفا دهاد.... ـ ماه رمضان آمد. بیهیچ صبری تا كه آماده شویم. میترسم، او
بیاید و آماده نباشیم.... ـ اصلن دل به نوشتن و قلم نمیرود. توهم قلم كه ندارم بنشینم
و بنویسم. باید بجوشد و خودش بیرون بیاید. وگرنه چهار خط جور كردن و نوشتن كه
مسئلهای نیست.
تبلیغات

