تبلیغات
وب‌نوشت دنج - مطالب هابیل/سروش
شنبه 15 فروردین 1388  09:05 ب.ظ    ویرایش: شنبه 15 فروردین 1388 09:14 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

امروز نود و نه روز است كه من و هم‌سرم به هم مَحرَم هستیم. آخرین روز ِ دو رقمی ِ زنده‌گی ِ مشترك.

درست ظهر ِ شش دی‌ماه بود كه صیغه‌ی عقد ِ موقت جاری شد و دو نفری كه تا چند دقیقه‌ی پیش به هم نامحرم بودند، محرم شدند.

بعد از هفت روز بود كه اولین سی‌نما را با هم رفتیم.

از ظهر ِ ششم دی‌ماه تا ظهر ِ هجدهم اسفند ماه كه صیغه‌ی عقد دائم جاری شد، می‌شود هفتاد و دو روز.

بعد از دو چلّه بود كه اولین مسافرت را رفتیم.

 

پی‌نوشت: شاید به مرور تكمیل‌ترش كردم

   


نظرات()   
پنجشنبه 13 فروردین 1388  06:25 ق.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

بعضی زن‌ها وقتی ازدواج می‌كنند، فكر می‌كنند زن گرفته‌اند و یادشان می‌رود كه شوهر كرده‌اند!

 

دوستی و ازدواج خیلی با هم فرق دارد. دوستی را هر وقت خواستی رها می‌كنی و خیلی هم به تو بر نمی‌خورد.(دوست با رفیق و غیره فرق دارد البت كه پیش‌تر گفته بودم این‌جا) برای همین است كه هر چه آدم دوست‌ها و دوستی‌های بیش‌تر قبل از ازدواج داشته باشد، تجربت ِ آن دوستی‌ها در رفتارش، وقتی كه متعیل می‌شود، تاثیرگذار خواهد بود.

 

گند بزند به تاثیر غرب بر این مملكتی كه فرهنگ‌ش می‌تواند هر كسی را از پای در آورد از بس كه غنی‌ست. گند بزند به این بی‌فرهنگی‌هایی كه ریز ریز می‌كند رفتار ِ‌ آدمی و با نگاه ِ به یك رفتار ِ‌ خُرد، مسیر ِ یك زنده‌گی را متلاشی می‌كند و به بی‌راهه یا كج‌راهه می‌كشاند. می‌آیند و مثلن ارث زن و مرد را یكی می‌گیرند و فكر می‌كنند شاه‌كار كرده‌اند. مسئله‌ی رفتار ِ آدمی و رابطه‌ی زن و مرد را تقلیل می‌دهند در همین مسائل می‌خواهند درست‌ش كنند. محبت را می‌زدایند از درون ِ خانواده‌ها با این قرتی‌مسلكی‌ها.

 

بو می‌پیچد تو ی حیات و آدم هوس می‌كند برود سرك بكشد ببیند چه می‌پزند. همیشه این‌جور بوده است. حیات ِ پشتی ِ خانه را درست كرده‌اند برای همین بودها و همین جور خوردنی‌ها. از همان قبْ‌ترها هم همین‌طور بود. مامان برای آن‌كه آشپزخانه كثیف نشود و بوی ِ بعض ِ غذاها توی خانه نپیچد، بساط ِ كباب‌ها و سرخ‌كردنی‌ها را پهن می‌كرد توی حیاط ِ پشتی. همین دی‌شب بود كه توی آن جگر درست كردیم و ....

   


نظرات()   
جمعه 7 فروردین 1388  01:22 ب.ظ    ویرایش: شنبه 8 فروردین 1388 11:38 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ ازدواج كردن هم كار جالبی‌ست. مخصوصن وقتی با كسی ازدواج كنی كه فاصله‌ی خانه‌اش تا فاصله‌ی خانه‌ی شما كم‌تر از شصت ثانیه است. با كسی كه سه پلاك با خانه‌شان فاصله داری. با كسی كه هر وقت اراده كنی می‌توانی در كم‌ترین زمان،‌درِ خانه‌شان را بزنی.

ـ این روزها روزهای سخت و خاصی‌ست. روزهایی كه هنوز تو در خانه‌تان هستی و او نیز در خانه‌شان. هنوز سر ِ پای خودت نیستی و اختیاردار ِ‌ مِـلك و برنامه‌ات نشدی. تا وقتی كه مراسمِ دامادی برگزار شود و بروی سر ِ‌ خانه و زنده‌گی ِ‌ خودت.

ـ متاسفانه از اصطلاحات رایج و اشتباهی كه وجود دارد، یكی‌اش همین اصطلاح ِ‌ "عروسی‌" است. مراسمی كه خرج‌اش پای ِ‌ داماد است و چون دارد عروس را می‌برد خانه‌ی خودش، افتخارش نیز برای داماد است. مراسمی كه داماد برگزار می‌كند تا بگوید كه مالك ِ زنده‌گی خودش شده است و از این به بعد اختیاردار ِ زنده‌گی ِ‌ خودش شده است. اگر چه با صد بار عروسی عروسی گفتن، مشكلی ایجاد نمی‌شود، اما باید اصلاح كرد. نمی‌دانم. اما شاید دامادهای قدیم، برای دل‌خوش كردن ِ‌ عروس‌ها و لی لی به لا لا گذاشتن ِ عروس، آمده‌اند و به مراسم ِ‌ دامادی گفته‌اند مراسم ِ عروسی. با این نون‌های‌شان.

ـ زیاد نباید برای هر چیزی معطل كرد. بعضی وقت‌ها شتاب خیلی لازم است. آدم‌ها در زمانِ‌ كم است كه جوهره‌ی وجودی‌شان شناخته می‌شود و می‌توانی بشناسی‌شان. وگرنه در زمان ِ‌ وسیع كه خیلی‌ها می‌دانند چه بكنند.

ـ احترام ِ‌ هر كسی دست ِ خودش است. یعنی خیلی از احترام‌اش دست ِ خودش است. خیلی‌ها با جیغ و داد كردن و یقه پاره كردن می‌خواهند برای خودشان احترام بخرند و خیلی وقت‌ها هم نمی‌توانند و باعث ِ‌بی‌احترامی به خودشان می‌شوند. در صورتی كه اگر به دی‌گران احترام بگذارند و در كار ِ دی‌گران دخالت نكنند و حدّ خود را بشناسند، بیش‌تر مورد احترام واقع می‌شوند تا با لاطائلات بافتن‌ها و دهن‌درّه‌گی‌ها.

ـ ان شاء الله فردا مشهدیم. من و بانو. اگر چه می‌شد خیلی به‌تر و بیش‌تر می‌رفتیم زیارت و نگذاشتند، اما باز خوب است. ان شاء الله سفر ِ پر خیر و بركتی باشد. دعا كنیدمان.

   


نظرات()   
یکشنبه 11 اسفند 1387  11:00 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

ـ این روزها خیلی دل‌م تنگ می‌شود. برای خیلی‌ چیزها كه خیلی وقت‌ها خیلی‌ها دل‌شان برای‌شان خیلی زیاد تنگ می‌شود. برای خیلی‌ چیزهای خیلی معمولی كه خیلی دم ِ دستی هم می‌شود خیلی راحت جُـست‌شان. برای مثلن رختِ خوابی كه پهن شده و داخل‌ش كمی خنك است و می‌روی دراز می كشی و لذت می‌بری. برای پارك ِ جمشیدیه كه امسال زمستان نتوانستم بروم آن‌جا. برای گریه كردن. برای هم‌سرم كه توی وب‌لاگ‌ش هیچی ننوشته است. برای خیلی‌ چیزها.

ـ چیزی تا خواندن ِ عقد ِ دائم نمانده است. كم‌تر از یك هفته.

ـ دل‌م می‌خواهد یك دل ِ سیر گریه كنم برای خود ِ خود ِ خدا.

ـ عشق هم چیز ِ جالبی‌ست.


   


نظرات()   
پنجشنبه 8 اسفند 1387  12:07 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

شازده‌های امروزی، لزومن شاه‌زاده و آقا زاده نیستند. پسرك‌هایی كه موی دماغ می‌شوند وقتی می‌بینند چهار تا كتاب بیش‌تر از آن‌ها خانده‌ای و وقتی می‌خاهند مثل ِ‌تو با سوات(!) بشوند، می‌آیند و لیست ِ‌ كتاب‌های كتاب خانه‌ات را می‌نویسند و می‌روند همه‌شان را از میدانِ‌انقلاب، یك‌هو می‌خورند. پسرك‌هایی كه ناز پروده‌اند و از كتاب‌خانی، فقط همین خریدِ‌ كتاب را فهمیده‌اند.

پسرك‌های سربه زیری كه وقتی دو تا كتاب می‌خانند و می‌خاهند استدلال‌های‌شان را در بحثی و جمعی اثبات كنند، رگ ِ گردن‌شان بیرون می‌زند و چپ و راست، پا نوشت و پی‌نوشت می‌دهند كه فلانی در فلان كتاب فلان حرف را زده است.

پسرك‌های سر به زیری كه هر چه زور می‌زنند با سواد شوند، نمی‌توانند و آشفته‌گی بر ایشان چیره می‌شود. فكر می‌كنند كتاب خریدن و كتاب خواندن خیلی می‌تواند كمك‌شان كند.

هنوز هم وقتی كسی می‌رسد به من و می‌پرسد چه كتابی بخانم، اول كمی وامی‌مانم كه چه جوابی بدهم. بعد سعی می‌كنم كمی شوخی كنم تا دست‌م بیاید طرف‌مان چند مرده حلاج است. اگر دیدم كه شازده نیست و می‌شود پیش‌نهادی داد برای خواندن، كمی می‌حرفیم و بعدتر، اگر بلد باشم چیزی پیش‌نهاد می‌كند؛ تا برود و بخرد و احتمالن هم نخواند!

 

باید لب‌تاب بخرم. این‌جوری نمی‌شه زنده‌گی كرد

 

   


نظرات()   
دوشنبه 21 بهمن 1387  11:36 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 21 بهمن 1387 11:41 ب.ظ
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

به دعوت ِ یار دبستانی این را نوشتم. حتا یك دور هم نخواندم تا شاید نیاز به اصلاح داشته باشد.

 

برای من سیریش یعنی دهه‌ی فجر و انقلاب. یعنی پرچم‌های سه گوش ِ كاغذی كه باید با سیریش می‌چسباندیم‌ش به چوبی یا به طنابی تا آویزان‌ش كنیم به مناسبت دهه‌ی فجر در مدرسه. دهه‌ی فجر یعنی خریدِ آویزهای كاغذی و رنگ‌ و وارنگ بر در و دیوار. دهه‌ی فجر یعنی روزنامه‌ دیواری‌های مخالف در طرح و رنگ‌های مختلف. با شكلی‌های مثل ِ سیب و شش ظلعی و مستطیلی و دایره و الخ. برای من دهه‌ی فجر یعنی تئاتر عروسكی‌ای كه چهارم دبستان برگزار كردیم. یعنی گروهِ سرودی كه با اسماعیل در آن سرود می‌خواندیم. یعنی همین رفتارهای معمولی كه یادمان رفته است و شده‌اند رفتارهای خاص.

یعنی راحت فریاد زدن ِ‌ الله اكبر در شب ِ بیست و دو بهمن وقتی توی خیابان هستی؛ نه این‌كه امشب من توی سید جندان نتواستم داد بزنم و الله اكبر بگویم.

دهه‌ی فجر خیلی خوب بود. چه قدر منتظرش بودیم. چه قدر كیف می‌كردیم. چه قدر لمس می‌كردیم دست ِ‌ هم‌كلاسی‌ای را كه در دهه‌ی فجر می‌شد هم‌راه‌ت.

من دل‌م برای دبستان‌م تنگ شده است. دل‌م برای خانم ِ فتاحی تنگ شده است. برای خانم نساجی كه یك بار دعوای‌م كرد و از بس مهربان بود گریه‌ام گرفت. برای دهه‌ی فجری كه من وسط ِ سالنِ ورودی را تزئین كردم. برای خیلی سال‌های ِ دور. احساس می‌كنم خیلی دور شده‌ام. دل‌م می‌خواهد گریه كنم برای این همه دوری.

دلم می‌خواهد یكی به من سیریش بدهد و چند تا پرچم ِ‌كاغذی تا روی یك نخ ِ‌ بزرگ كلی پرچم بچسبانم و نصب كنم توی راه‌روی دانش‌گاه ِ‌ علوم و تحقیقات. تا شاید كسی دید و یادش آمد روزهای معمولی و رفتارهای معمولی را....

   


نظرات()   
جمعه 18 بهمن 1387  07:00 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: نوشتنی‌ها ،

روزی می‌خواهم تو را ببینم كه تو بخواهی و لازم ببینی؛ وگرنه من كه نه می‌دانم كجایی و نه می‌دانم می‌خواهی ببینی‌ام یا خیر. من چه كاره‌ام كه بخواهم از این جور خواستن‌ها را. من همینی كه دارم را دارم سفت می‌چسبم كه نكند بپرد. بعض ِ وقت‌ها هم عنایتی می‌شود و داشته‌ها افزون می‌شود؛ اگر چه خود خیلی وقت‌ها خیلی داشته‌ها را از كف داده‌ام و مانده‌ام دست‌خالی.

نمی‌دانم چه باید كنم. این روزها دل‌م تنگ می‌شود برای تو. با این‌كه هیچ وقت ندیدم‌ت. با این‌كه نمی‌دانم وقتی ببینم‌ت، چه حالی می شوم. "با این‌كه" های من زیاد است مولا. زیاد است و در قدّ و قامت این متن‌های بی‌سوادی نمی‌گنجد.

همیشه منتظر بوده‌ام كه ببینم‌ت. فكر می‌كنم وقتی ببینم‌ت احتمالن آدم به‌تری شده‌ام. وگرنه آدم بد كه شما را نمی‌بیند(؟!) چه می‌گویم!؟ بی‌خیال....

غروب جمعه كه می‌شود، خیلی وقت‌ها غم‌ می‌گیردم. گفته‌اند كه غروب جمعه‌ها نگاهی می‌اندازی به كارنامه‌ی ما و دل‌گیر كه می‌شوی از این كارنامه‌ی هفته‌گی فضاحت‌بار، ما نیز دل‌گیر می‌شویم. آخر می‌گویند از اضافه‌ی گل ِ شما بود كه شیعیان را خلق كردند. همین كه می‌بینم گاه كه دل‌گیر می‌شوم غروب ِ‌جمعه‌ها، می‌گویم نكند ما را نیز ار اضافه‌ی گل ِ شما ..... خدا كناد.

مولا! به دعای خیر شما هفته‌ی بعد، به‌تر از اینی باشم كه بوده‌ام؛ ان شاء الله ....


   


نظرات()   

وب‌نوشت دنج

نوشته‌هایم را نخوان، آرایشت به هم می‌ریزد