موضوع انشا: سالی که گذشت، چگونه بود؟ دوس دارید امسال چگونه باشد؟ بنام خدا. سالی که گذشت، برای ما؛ سال بی کسی و تنهایی: دوری و دلتنگی: اشک و گریه و زاری: تلاش و خستگی: و بدهی و نداری بود. امیدواریم امسال، برایمان؛ سال آدم شدن: عاشق موندن: پولدار شدن: موفقیت و شادی: و آرامش و آسایش باشه. نتیجه می گیریم که پارسال، سال خوبی نبود و دوس می داریم امسال سال خیلی خوبی باشد. آذر فلانی بهمان زاده. 22 ساله از دارقوزآباد سفلی.









در باره ی ... من امروز رفتم با بابام به مسجد. آن جا مادر گریه می کرد و تا عید نوروز آن جا گریه می کنند. و فردا هر کسی می رود به مسجد. مسجد جای فقیرها و آن هایی که مریض هستند و برای خوب شدنشان به مسجد می آیند. و برای آن ها دعا می کنند. مسجد جای خوبی ست. و همه همیشه به آن جا می روند. و همه جا اصفهان، کرج می روند به مسجد. و هر کدام از شهرها که من نگفتم. آن ها می روند. و اگر نمی دانی برایتان می گم. و برای همین همیشه دعا کنید. دعای چی؟ بله. کی گفت؟ تو! تو گفتی که آن ها می روند مسجد حضرت زهرا، حضرت حسین، حضرت رقیه. و بعدا که مسجد تمام می شود از کسانی که کار کردند تشکر می کنیم. و همه دعاشان می کنیم که همیشه سلامت و شاداب باشند و بقیه ی حرف ها می ماند برای روز بعد. تموم شد! خواهر کوچکت ـ فاطمه 6 ساله 
من و شیطنت های دبستان من در دبستانِ "شاهد دو" در یکی از شهرستان های کشور درس می خوانم. ما در کلاس شیطنت های زیادی می کنیم. مثلا روی صندلیِ بچه ها آدامس می گذاریم تا به شلوار آن ها بچسبد. یا سر کلاس سوسک و عنکبوت و مارمولک ول می کردیم. بچه ها زیر میز، زمین فوتبال می کشیدند و با سه عدد توپ کاغذی بازی می کردند. (البته وقتِ زنگ های تفریح.) بچه ها سر کلاس صداهای جالب در می آوردند و زیر میز می خندیدند. گاهی گچِ گردِ کوچکی از طرف معلم به سر بچه ها می خورد. بچه ها میزها را پر از کاریکاتورهای خنده دار می کردند. بچه ها وقتی که معلم درون دفتر بود پای تخته ی کلاس، شکلک می کشیدند. و یا با همدیگر سر و صدا می کردند. وقتی که معلم می آمد بچه ها ساکت می نشستند. معلم می دانست که ما سر صدا کردیم و به همین دلیل توسط بچه های مامور مخفی(آنتن)، بچه هایی را که سر و صدا کرده بودند را بیرون می آورد. بعد آن ها را مجبور می کرد که کیف هایشان را پر از دفتر و کتاب کنند و بالای دست بگیرند. البته باید یک پایشان را نیز بالا می گرفتند و حق عوض کردنش را هم نداشتند. یک پسر هم مامور بود تا هر کس پایش را زمین گذاشت، محکم با پای خود به پای او بکوبد. زمان امتحان ها فرا رسید. همه بچه ها فکر درس خواندن بودند و وقتی که امتحان ها تمام شد دوباره شلوغ کاری ها شروع شد. اما این دفعه به شیوه ی جدیتری. مثلا زیر بچه ها بادکنک می گذاشتند و وقتی بچه ها می نشستند، بادکنک می ترکید. خوب بود معلم آن جا نبود. وگرنه همه تنبیه می شدند. نیمکت های ما جدا بودند. یعنی صندلی را می شد از آن جدا کرد. وقتی بچه ها می خواستند بنشینند، ما صندلی را می کشیدیم و آن ها به زمین می خوردند. من هم یک بار پلیس مخفی شدم. اما اسم بچه ها را نگفتم و از آن ها قول گرفتم که نفری پنجاه تومن بدهند. من از این کار روزانه صد یا سیصد تومان در آمد داشتم. تا یک روز معلم فهمید. تنبهش خیلی سخت بود. سه عدد کیف پر از دفتر و کتاب به من داد و گفت باید این ها را بگیری و تا حیاط بروی. ده بار باید این کار را بکنی. وگرنه 5 نمره از انظباطت را کم می کنم و به پدر و مادرت می گویم. خلاصه من از این کار در رفتم. چون وقتِ خواندن انشای من بود. وقتی که 5 دور زدم معلم گفت بیا انشاء بخوان. بعد از آن بقیه ی کار را انجام بده. اما او از بس که انشایم خنده دار بود یادش رفت و تا مدت ها یادش نیامد. بعد که یادش افتاد من را بخشید و گفت با پول هایی که از بچه ها گرفتی یک بسته شکلات بگیر و بیاور. پسر خاله ی تو محمد مهدی یوسفی 11 ساله
تقدیم به واجب الوجود تعالی شانه من اصالت وجودم را از همراهی با تو دارم. بی یاد تو هاله ی موجم، هیچم، با تو در اوجم، همه چیزم. من می خواهم موجودات ذهنی ام، مفاهیم، همه مصداق شوند. همه اعیان موجوده شوند. ای کاش، همه به حصه ی عشق اضافه شوند. ولی نه قیدی بماند، نه تقییدی، نه تقیدی. همه چیز در رهایی معنا شود. اصلا بی قالب شوم. حد ماهیت را بشکنم، همه وجود شوم. آن قدر وجود که در ظرف ذهن نگنجم، در باور نیایم، در خیال ننشینم. واسطه ی میان مفاهیم و مصادیق تو باشی. وقتی می خواهم در خارج هم محقق شوم، موضوع من تو باشی، جوهره ی وجودم خودت شوی. عارض بر تو باشم، ولی سر بارت نباشم. لغیره، فی غیره، بغیره اگر هستم مرجع ضمیر تو باشی. تشکیک وجود چه می خواهد بگوید غیر از این که ما بخشی از تو هستیم. روح توست که در ما ساری و جاری است، ما روح به گل نشسته ی تو هستیم. ما را محو جمال جمیل خود کن. منک اطلب الوصول الیک، فاهدنی بنور عزک علیک. مسیح
به نام او سلام... افتخار سومین مهمان نویسنده نصیب من شد...یه اتفاق میمون كه فقط یك بار در تاریخ بشریت رخ میده...به قول آقا عرفان ما هم باید خودمون را با دنج وقف بدیم و از اعداد استفاده كنیم پس بسم ا... 1) از خوشی در پوست خویش نمی گنجم، منم دنجی شدم ...آدم در اینجور وقت ها نه می دونه چی بگه و نه چی كار كنه...خیلی فكر كردم و دیدم از هر در گفتن در این مجلس خوش تر باشد. 2) من یكی به شخصه به آقا سروش خیلی بدهكارم و بدهكاری هام شامل: درست كردن قالب وبلاگم ، نطرات سازنده و زیبا تا عوض كردن طرز نوشته هایم در وبلاگم توسط آقا سروش ...و امروز برای جبران بخشی از این بدهكاری ها اینجام... 3) ۶ ماه میشه كه به دنج رفت و آمد دارم و از اینكه دیدم نویسنده اش كوله بار شو برداشته ناراحت شدم و حالا كه اونو دوباره زمین گذاشته خوشحالم ...آقا سروش، هر كی بره شما دیگه نباید برید ...من احتمالا هر وقت مطالبم ته بكشه برم (شاید تو هم جوهر خودكارت تموم شده یا دكمه های كیبوردت افتادن كه می خواستی بری ...من یه بیك دارم بهت چند روزی قرض میدم ) 4) من همیشه دوست دارم خوشی ها و موفقیت هاتون را در اینجا بخونم( مثل همیشه) ولی پست آخر حكایت از ناراحتی شما داشت ...امیدوارم زود تر بر طرف بشه و بازگشتت مثل قبل باشه… 5) دنج چند خوبی داره : تتد تند به روز میشه ، مطالبشو هیچ جای دیگه ای نمیشه پیدا كرد ،یه نویسنده مهربون كه به همه لطف داره ، یك سری اختراعات وبلاگی و بازدید كننده های خوب ، لینك هایی كه همه شون عزیز اند( بزار یكم هم از خودمون تعریف كنیم ) نویسنده مهمان داشتن و ... 6)::تبلیغ برای وبلاگم:: فكر كنم بنده(خودم نه وبم ) توی لینك ها ی دنج از همه كم سن و سال ترم پس هر وقت تونستین سری به آبجی كوچولتون هم بزنید .7) بقیه دوستان هم بیاید و بنویسید ...ضرر كه نداره ، تازه كلی هم نفع داره ...همه از این كارتون خوشحال میشن 8) مطمئنم كه خیلی بد نوشتم به بزرگی خودتون حلالم كنید...انشا... دفعه بعد آشنا تریم و یخم آب شده بهتر می نویسم 9) راستی آقا سروشدر شما هنوز برای زن گرفتن اقدام نكردین ...به عنوان یه خواهر كوچكتر عرض میكنم زود باشید كه تا جوونم بتوونم توی عروسیتون خدمت كنم . 10) یا حق ...موفق باشید . فاطمه
"معلوم نیست گل دست كیست ... شاید دست هیچكس نباشد." «آلفرد خروپوفسكی» عرفان وطنی :: كافه بلاگ ::
خوب ؛ من اولین نفرم كه این جا دارم به عنوان مهمان می نویسم . البته من صاحب خونه هستم اما از بد روز گار اسممون توی مهمون ها در اومده . شاعر می گه : موش تو سوراخ ... ( ببخشین ، اشتباه شد ...) من ملك بودم و فردوس برین جایم بود ؟ نبود ؟... ( حتما می گین كه ربطی نداره ، خودم می دونم ...) در هر صورت ... همین اول كار بگم اگر كه اگر یه جایی از این ها رو نفهمیدین به خودتون اول شك كنین و بعد به خودتون ... چون من طبق اصول می نویسم ؛ البته اصول خودم . نمی دونم شاید وقتی این متن رو می خونین همونی نباشه كه من می خواستم و شاید همونی باشه كه سروش می خواسته ...! می دونین بدترین چیز اینه كه قلم آدم چوب كاری بشه ( هر چند شاید سروش خیلی اهل چوب كاری نباشه ... ) خوب از سروش بگم ... سروش چند تا چیز رو دوست داره ... مثلا دوست داره بنویسه ، دوست داره اینقدر بنویسه كه جوهر خودكارش تموم بشه ، نوك مدادش بشكنه یا خوابش ببره . دوست داره موقع نوشتن یه كار دیگه هم بكنه ، مثلا یه سیگار یا یه چوب شور بكشه ؛ اینقدر بكشه كه كامل كش بیاد و بعدش پاره بشه یا این قدر بكشه كه نوك مدادش بشكنه و یا جوهر خودكارش تموم بشه یا خوابش ببره ... سروش دوست داره بخونه ؛ دوست داره موقع خوندن حسش رو هم بلند اعلام كنه . مثلا بگه : اَاااااااااااااا... یا بگه : لا مصب ... دوست داره موقع خوندن خون به مغزش برسه پس ... سروش بارون رو دست داره . موقعی كه بارون می باره خیس میشه و حتی گاهی هم سرما می خوره . بعضی وقتا تب هم میكنه و قرص می خوره ... قرصش رو از من می گیره ( البته نه همیشه ...) سروش مغز نداره ، اصلا نمی تونه فكر كنه ، پس تا حالا فكر هم نكرده ... وقتی فكر نكنی ، خوب فكر نكردی دیگه ... تازه میشی مثل هزار تای دیگه كه تا حالا فكر نكردن ... از فكر كردن البته بدش نمیاد البته اگر معنیش رو بفهمه ... عاشق كارهای بی دردسره ... یه كاری كه صبح بره و عصر بیاد خونه و حتی یقه اش هم كثیف نشه ... كاری كه خیلی از مغزش كار نكشه عوضش پول پارو كنه ... كلا آدم بی تفاوتیه ، براش فرق نمی كنه چه اتفاقی می افته ... سروش یه چیز دیگه هم دوست داره ... البته این چیزا كه نوشتم همش چرت و پرت بود ... پس باور نكنین البته حتی خط قبلی رو هم باور نكنین ... البته اگر خط قبلی رو قبول نكنین مشكلی پیش نمیاد ... پس خط قبل رو هم مهم ندونین ... در آخر از خودم تشكر میكنم كه این اثر جاودان رو برای نسل جوان ( 25 به پایین منظورمه ...) و نه پیر مرد ها به جای نهادوندم ... نكته : مراتب تشكر خودتون رو در وبلاگ همسایه كه واسه منه می خونم ... نكته : یادم رفت چی می خواستم بگم ... نكته : نكته قبل كه یادم رفت خیلی مهم بود ... نكته : شاعر میگه : هر كه بامش بیش ... ( ببخشین ... ) هر كه در این بزم مقرب تر است ... خوش به حالش ... نكته : بازم یادم رفت ... نكته :قبلیه مهم نبود ... نكته : تورو خدا گیر ندین ... نكته : این سیاهه توسط حسین نوشته شده ... و تقدیم می شود به سروش ... و گروه چهار نفری ...
تبلیغات

